سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

جالبه ها

دقیقا اون کسایی که خیلی دوستشون داری گاهی به عنوان نصیحت چیزایی رو بهت نسبت میدن که همچین دچار احساس تخریب شخصیتی میشی که تا چند روز تو شوک میمونی !!


امروز بهم برچسب بی عرضگی زدن ... !!! به همین سادگی !!!   هر چند که از کلمات قشنگی استفاده شد ... ولی دقیقا همین معنی رو میداد ...

گفت نسل ما یه نسل بی حال و حوصله س که باید همه چی و لقمه گرفت و گذاشت دهنش...مشکوکم

حتی اگه واقعا هم اینطور باشه، باید بریم اول یقه ی اونایی رو بگیریم که ما رو به این کار عادت دادن و بهمون یه برچسب سوسول زدن و گفتن شماها از پس خودتون بر نمیاین

آخرشم همه ی کارا تحت کنترل خودشون درآوردن و ما غیر از یک سری آدم بی انگیزه که چیزی واسه تلاش و کشف کردن نداره، چیزی نشدیم.

حالا همونا دارن ازمون انتقاد ( به قول خودشون سازنده) هم میکنن ...

من نه دوست دارم اینطرفی باشم که فقط به چیزایی که بهم یاد میدن قانع باشم و خوش بگذرونم

نه اون طرفی که به اجبار مجبور بشم تلاش کنم چون چاره ای نیست، آخرم به نسل بعدیم فخر بفروشم که من الم و بلم . 

من خودمم    

  یه آدم بی طرف  که سرشو انداخته پایین و میخواد زندگیشو بکنه

با اجازه !!!



چه بی جهت می خندیم
چه بی بهانه اشک بر چشمانمان می نشیند
بیچاره نسل ما که تجربه می کند
قاه قاه غم را و
هق هق شادی را...


[ یکشنبه 91/8/28 ] [ 12:41 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امروز یه روز خیلی قشنگ بود

من وارد یه مرحله جدید از زندگیم شدم که عاااااااااااااااااااااااااااااااالیه

الان دقیقا همونجایی ام که میخوام

که میخواستم باشم ...مؤدب

تجربه های جدید ، زندگی جدید ... با آدمای جدید

فوق العادس س س

 

امروز خیلی قشنگ بود

هم صبحش که یه عالمه چیز جدید یاد گرفتم

هم غروب که مهمون یکی از بچه ها بودم به مناسبت فارغ التحصیلیش از دانشگاه آزاد اسلامی لاهیجان تبسم

 هر چند که شبم با صحبتای یکی از دوستان ... ( هر چقدر فکر کردم صفت مناسبی برای این دوست نیافتم!!!!!) 

یه کم خراب شد تهوع‌آور

ولی من انقدر خوشحااااااااالم که هیچی نمیتونه الان حالمو بگیییییره

خدایا شکرت به خاطر همه ی خوبیهات دوست داشتندوست داشتن


وای من پنجشنبه امتحان PLC دارمترسیدم

بهتره زودتر برم بخونم وگرنه 250 هزار تومن ناقابل به فنا میره

ما رفتیم

به قول حسین ...

در پناه خدااااا

خدانگهدار


[ دوشنبه 91/8/15 ] [ 11:27 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

این مغز آدمی هم عجیب جانوریه!!


یادش می‌مونه که یه چی یادش رفته!


اما یادش نمی‌مونه که چی یادش رفته گیج شدم


[ دوشنبه 91/8/15 ] [ 12:2 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

میگویند... به زن نباید بال و پر داد.....میپرد!

اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند...!( بی دلیل نمیپرند)


میگویند... به زن نگویید دوستت دارم....خودش را میگیرد!

اما زنان (فقط)..دستان عشقشان را میگیرند...و میگویند دوستش دارند!



میگویند... نباید به زنان توجه زیاد کرد.. خودشان را گم میکنند.


اما زنان وقتی گم میشوند....که عشقشان.....به آنها بی توجهی کند...


[ پنج شنبه 91/8/11 ] [ 10:4 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

فردا روز آخره

آخر یه قسمت از زندگیم ...

خودم دارم میرسونم به آخرش

فقط چند ساعت مونده


فردا یه روز بزرگه

یه روز بزرگ که یه عالمه خاطره ی بد از خودش به جا میزاره

ولی باید اتفاق بیفته


خیلی وقته اینطوری واسه چیزی گریه نکرده بودم

خیلی وقت بود که دلم اینطوری نشکسته بود

فردا همه چی تمومه و ...

از پس فردا

دیگه یادم نمیاد که چی باعث شد مسیر زندگیم و خودم عوض کنم و بیام این جایی که الان هستم

الان راضیم

ولی دلیلشو واسه همیشه

واسه همیشه 

فراموش می کنم


وای فردا چقدر کار دارم

 

این شعر تقدیم به : 

خاطره ی شیرین ولی نامهربان دوستی ها



باور کن فراموشت کرده ام

                                 رفیق دلتنگی ها!

فقط...

       فقط آن وقت ها که باران می آید

      فقط آن وقت ها که اشک می ریزم

             آن وقت ها که حرف می زنم

                                که می خندم

            وآن وقت ها که نفس می کشم

                                          فقط آن وقت ها که زنده ام

                                                                      به یاد توام....

و می زنم زیر باران

تا پنهان کنم

اشک های دخترکی را

                              که مردانه می ریزند....

باور کن فراموش کرده ام

تمام روزهای نا فراموش گذشته را....

                                            باور کن.....


[ یکشنبه 91/8/7 ] [ 1:5 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام سلام سلام

دلم برای نوشتن تنگ شد دوباره اومدم اینجا بنویسم 

از وقتی نوشتن تو دفتر خاطرات و به خودم ممنوع کردم، حس می کنم خیلی از حس ها و حرفام دارن دفن میشن ... بدون اینکه جایی بروزشون بدم

گاهی فکر می کنم خوبه که ابراز نشن ... ولی گاهی هم حس میکنم نگفتن و ننوشتنشون آدم و به سنگ تبدیل می کنه

فقط در صورتی میشه نگفت و ناراحت نبود، که انکارشون کنی...

من انکارشون کردم 

... موفق بودم ... ولی این انکار کردنم قراره تا کی طول بکشه خدا میدونه...

گاهی از این سرد بودن، از این بی احساس بودن متنفر میشم

آدم فکر میکنه که دیگه آدم نیست !! !    باید فکر کرد

امروز و دوست نداشتم

بعضی وقتا از اینکه اینقدر بعضی پیش بینی هام به واقعیت میرسه، وحشت می کنم ...

... متاسفانه !!!

اون چیزی که حدس میزدم، دقیقا اون چیزی بود که وجود داشت ... !!!!
و حالا ...

این دیگرانن که دارن انکار می کنن 

و من

مثل یه آدم ابله

نگاه می کنم بهشون و ... باور می کنم ...

باید باور کنم !  چون چاره ای نیست ...

ولی نمیفهمم

واقعا بقیه زیاد از حد خوش بیینن یا اینکه خودشونو به حماقت میزنن ..؟

این همیشه واسم سوال بوده ...

 

به امید .... هیچی ... امیدی نیست !!!!

 

 


[ پنج شنبه 91/8/4 ] [ 1:33 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید
کد پخش آهنگ