سفارش تبلیغ
صبا

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

salam   khobin? mikhastam begam ke man ta 15 farvardin dige dorost hesabi on nemisham.
eydetoon mobarak bashe va omidvaram sale khobi o dashteh bashid. bye ta baad


[ جمعه 84/12/26 ] [ 11:0 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

به فرمایش یکی از دوسنان در مورد سیمین دانشور و جلال آل احمد یه چیزایی نوشتیم. خیلی جالبه. اگه بخونید ضرر نمی کنید.

 

 

نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمـد

 

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وان صبح زرنگاهر نیامد

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

اما گلی به بار نیامد

چندان که غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد ...

 (م.امید)

 

سالشمار زندگی و آثار سیمین دانشور

 

1300                تولد در شیراز

1317                پایان تحصیلات دوره ی متوسطه و احراز رتبه ی شاگرد اولی در سطح کشور

1320                در گذشت پدر.

1327     انتشار آتش خاموش  ( مجموعه ی شانزده داستان کوتاه.)

1327     آشنایی با جلال آل احمد.

1328     اخذ درجه ی دکتری ِ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران.

1329     ازدواج با جلال آل احمد.

2-1331  استفاده از بورس فولبرایت و سفر یک ساله به آمریکا و تحصیل در دانشگاه استنفرد در زمینه ی جمال شناسی و داستان نویسی.

1332     بازگشت به ایران و تدریس در هنرستان هنرهای زیبای دختران و پسران و ادامه ی همکاری با مطبوعات .

1348     انتشار سووشون.

1348     درگذشت جلال آل احمد

 

نگاهی کوتاه به زندگی مشترک سیمین دانشور و جلال آل احمد

 

     سیمین دانشور در سال 1327 با جلال آل احمد آشنا شد. سیمین و جلال از روی اتفاق در اتوبوس مسافربری اصفهان به تهران با هم همسفر شدند و تا به مقصد برسند به هم دل بسته بودند. البته جلال در آن موقع چند کتاب چاپ کرده و دانشور او را دورادور می شناخت و در دانشکده ادبیات او را دیده بود. این آشنایی و دل بستگی دو سال بعد به ازدواج انجامید.

     سیمین دانشور در اردیبهشت 1329 با جلال آل احمد ازدواج کرد. جلال دو سال کوچکتر از سیمین بود و زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر نهاده بود و تا آن زمان با ماجراهای گوناگونی درگیر شده بود که انشعاب از حرب توده  و ناکامی در تأسیس حزبی چپ گرا ولی مستقل از شوروی آخرین آنها بود. چنان که دانشور می گوید، آل احمد درراین ازدواج که البته با عشقی پر شور نیز همراه است، نوعی پناه و آرامش نیز می جسته است.

خانواده ی جلال و به ویژه پدرش که روحانی اسم و رسم داری بود، طبعا ً در آغاز با ازدواج او با زن مکشوفه ای که تبار خانوادگی و طبقاتی متفاوتی داشت، موافق نبودند، ولی بعدها این واقعیت را پذیرفتند.

     دانشور در شهریور سال 1331 با استفاده از بورس فولبرایت به آمریکا رفت و به مدت یکسال در دانشگاه استنفرد در زمینه ی داستان نویسی و زیبایی شناسی تحصیل کرد. کتاب حاضر نامه هایی است که دانشور در این یکسال از آمریکا برای آل احمد نوشته است. دانشور در تابستان سال 1332 به ایران بازگشت. در سال 1336 دانشور آل احمد سفری به اروپا کردند.

     سال 1348 سالی بسیار مهم در زندگی شخصی و ادبی دانشور است. در تابستان این سال دو واقعه ی مهم روی می دهد: انتشار سووشون، اولین رمان دانشور در تیرماه، و درگذشت آل احمد در شهریور ماه.

     نامه های این جلد در سفر یک ساله ی دانشور به آمریکا نوشته شده اند. این سفر از شهریور ماه 1331/سپتامبر 1952 تا تیر ماه 1332/ ژوئن 1953 طول کشیده است. سه سال قبل از این تاریخ و پیش از ازدواج دانشور و آل احمد نیز فرصت مشابهی فراهم شده بود که دانشور برای تحصیل راهی آمریکا شود، ولی به درخواست آل احمد از این کار صرف نظر کرد. این سفر با استفاده از  بورس فولبرایت انجام شده است. این بورس در آن سالها از طریق آزمونی که در کشورهای مختلف برگزار می شد به اهل فرهنگ اعطا می شد.

مشغله ی اصلی دانشور در این سفر تحصیل است، ولی طبعا ً کشف دنیای تازه ای که آمریکا باشد و آشنایی با دانشجویانی که از سراسر جهان به استنفرد آمده اند نیز جاذبه های خاص خود را دارد.

     از سوی دیگر، دانشور و آل احمد در سالهای نگارش این نامه ها زن و شوهری جوان اند که دو سال از ازدواجشان می گذرد و احساسات عاشقانه و مسائل مرتبط با آن و روابط عاطفی و انسانی این دو و سعی شان در شناخت یکدیگر نیز بخشی از نامه ها را به خود اختصاص داده است.

 

خلاصه ی نامه های سیمین دانشور به جلال آل احمد

 

سه شنبه 2 سپتامبر 1952 /  11 شهریور 1331 ایتالیا

 

     جلال عزیزم، قربانت گردم. رفتم و از سخت جانی های خود سخت شرمنده ام. بی تو یک دم زیستن شرط وفاداری نبود. وقتی از تو جدا شدم همانطور که پیش بینی می کردم، مثل جفت مرغان مهاجر چندان اندوهی فرا گرفتم که از گریه نتوانستم خودداری کنم. در طیّـاره با وجود متلک های این و آن که آمریکا رفتن گریه ندارد و غیره، باز تا مدتی، یعنی تا وقتی از مرز ایران دور شدیم، گریه می کردم و هرچه می کوشیدم خود را آرام بکنم نمی توانستم. اکنون که این کاغذ را می نویسم کمی آرام شده ام و رضا به داده داده ام. باری، خود کرده را تدبیر نیست.

     فقط جلال عزیز، اگر تو بودی، دیگر هیچ غصه ای نداشتم و باور کن که با وجود تمام این تشریفات انگار یک خاری در گلویم نشسته است. زن مهماندار که اشک های مرا دید پرسید از معشوقت جدا شده ای؟  بقیه را از رم برایت خواهم نوشت و اگر زنده ماندیم و به لندن رسیدیم کاغذ را از لندن برایت پست خواهم کرد. اکنون الوداع.

 

چهارشنبه 3 سپتامبر 1952 / 12 شهریور 1331 لندن

 

     جلال عزیزم، این کارت را از لندن از پارک هتل برایت می نویسم. رم که رسیدیم چنان که در نامه ام نوشته ام، یکی دو ساعت ماندیم. رم از طیّـاره به حدّی زیبا بود که به آن همه زیبایی و صفا حسد بردم. آنقدر سبز، آنقدر خرم که نمی توان وصف کرد. آنجا مستر اتلی و خانمش هم سوار شدند و تمام راه با ما بودند. در فرودگاه لندن که از شهر دور است و با اتوبوس یک ساعت تمام طول کشید که به شهر رسیدیم، از او استقبال کردند و عکس گرفتند. امروز لندن هستیم و عصر امشب یعنی ساعت هشت حرکت می کنیم. منتظر کاغذم باش که از نیویورک خواهم نوشت. قربانت می روم و همه اش حسرت می خورم کاش با هم بودیم – سیمین ِ تو   

2 اکتبر 1952 / 10 مهر 1331 پالوآلتو

     جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من به قول شیرازیها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را تباه می کنی؟ صبر داشته باش.

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.

 

     و تو یوسف منی، نه من سیاه سوخته ی بدبخت. مگر من چه تحفه ی نطنزی هستم و بودم که تو چنین از رفتن من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی. می دانی از وقتی که کاغذ سوم تو رسیده است، کاغذ 25 سپتامبر تو، آرام و قرار ندارم، مثل مرغ سرکنده شده ام. عزیز دل من، مگر من بچه ی دو ساله ام که در آمریکا گم بشوم و یا ندانم کاری بکنم. من نمی فهمم دو روز دیر و زود شدن کاغذ چرا بایو تو را به این حد آشفته بکند؟ کاغذ دوم تو همان کاغذ هشت صفحه ای مفصّـل و دقیق تو که در جوف آن، برادرت کاغذی توشته بود، دیروز رسید و کاغذ سومت امرزو. دومی را 23 سپتامبر فرستاده بودی و سومی را 25 سپتامبر. در دومی کاملا ً آرام و آسوده بودی و بعد از دو روز این همه بی طاقتی و بی صبری. تو را به خدا، مرگ من، بالاغیرتاً بی تابی نکن و اینطور مرا در دیار غربت نترسان. کاغذت را ده بار خوانده ام. آنقدر آَشفته، آنقدر جمله ها درهم، ناتمام و افتاده؛ فکر نمی کنی که من خر وامانده منتظر چـُش هستم و این چُـش ها مرا بکلی از پا در می آورد؟ مگر خودت به آمدن من رضایت ندادی؟ مگر نمی گفتی که من هیچ علاقه ای به آمریکا ندارم، مگر نه بنا شد من بروم و بعد سعی کنیم راهی پیدا شود تو بیایی؟ عزیزم، پس شجاعت تو، مردانگی تو، همت تو، عزم و اراده ی قوی تو کجا رفته است؟ مگر من مرده ام؟ مگر تو را دیگر دوست ندارم؟ مگر من خیال ندارم برگردم؟ عزیزم، قربان شکل ماهت بروم، محبوب زیبا و بی همتای من، چرا آنقدر بی طاقت و بی صبر هستی؟ تو به من قول داده بودی عصبانیت خود را علاج کنی. تو قول داده بودی سلامتی خود را حفظ کنی. این است نتیجه ی قول و قرار و وعده و وعیدهای تو؟ مدت این سفر نُـه ماه بود که یک ماه و دو روزش گذشته است.

می مانده هشت ماه دیگر. منئ قول می دهم سر هشت ماه برگردم، ولی آیا تو میخ واهی وقتی برگردم چگونه از من پذیرایی کنی؟ می خواهی دیگر حتی نا هم ندشئته باشی.

     و جلال عزیز، از کاغذت پیداست که آبرویم را پیش همه برده ای و به کس و ناکس داستان ندانم کاری های مرا گفته ای. اتفاقا ً من از غالب شاگردهای خارجی، زودتر در آمریکا دوست پیدا کردم و زودتر از همه به اوضاع آشنا شدم.

جلال عزیز، برای چه چیز من دلت تنگ شده؟ برای شلختگی ام؟ برای کدبانوگری هایم! بی خود زندگی را به خودت حرام نکن. چشم به هم بزنی یک سال سر آمده است. یادت باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم ـ سیمین تو.


[ جمعه 84/12/26 ] [ 1:20 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

نشان دادن پسورد در Dial up

 

یکی از ویژگی های dilaup در xp نشان ندادن پسورد است یعنی وقتی شما روی ایکون یک dialup کلیک می کنید فقط username دیده می شود.


برای اینکه بتوانید پسورد را مشاهده کنید، مراحل زیر را در رجیستری اجرا کنید:


-HKEY_LOCAL_MACHINE-SYSTEM--CurrentControlSet- Services--RasMan--Parameters Modify

در اینجا یکDWORD با اسم DisableSavePassword بسازید.

مقدار 0 در این DWORD برای SAVE کردن و مقدار 1 برای SAVE نشدن پسورد است

www.Iritn.com

 

ترفندی برای افزایش سرعت اینترنت

روی my compeuter  خود کلیک راست کرده و گزینه Properties را انتخاب کنید و بعد گزینه hardware سپس Device Manager را انتخاب کنید. از پنجره باز شده +مودم را انتخاب کرده و روی مودم خودتان Properties را انتخاب کنید در پنجره جدید روی Advanced کلیک کرده و در قسمت Extra کلمه  at&fx را تایپ کنید. سپس به گزینه start  رفته  Network Connections بعد روی آیکونی که با آن به اینترنت کانکت میشین  Properties کنید گزینه configure را انتخاب و Maximum speed را به 921600 افزایش بدید !

نکته:اگر مودم شما نتواند این کار را انجام دهد با صدای سوت ممتد مواجه میشوید در این صورت یک بار کانت خود را پاک و دوباره بسازید.

 

ویندوز Xp خود را سریعتر و مطمئن تر کنید

اگر از کامپیوتر خود به صورت شخصی استفاده می کنید و کامپیوتر شما در داخل شبکه ای نمی باشد، می توانید با انجام تغییرات ذیل Windows XP خود را سریعتر و مطمئن تر کنید:
ابتدا دستور زیر را انجام دهید: <:Control Panel > Administrative Tools > Services
سپس با خیالی آسوده گزینه های ذیل را "disable" نمایید: <:P:>Alerter


Clipbook
Computer Browser
Fast User Switching
Human Interface Access Devices
Indexing Service
Messenger
Net Logon
Netmeeting Remote Desktop Sharing
Remote Desktop Help Session Manager
Remote Procedure Call Locator
Remote Registry
Routing & Remote Access Server
SSDP Discovery Service
TCP/IP NetBIOS Helper
Telnet
Universal Plug and Play Device Host
Upload Manager
Windows Time
Wireless Zero Configuration
Workstation

برای غیر فعال کردن گزینها بر روی آن کلیک کرده و حالت disable را انتخاب کنید.

www.Iritn.com

 


[ چهارشنبه 84/12/24 ] [ 1:59 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام. این یه خاطره هست در مورد «روح در عالم قبل از این عالم»

البته از بین 3 تا که خوندم فعلا ً این یکی از همه جالبتر بود.

امیدوارم به دردتون بخوره.

 

جان بابا، جان بابا

 

     دانش آموزی بودم که بیشتر از هـفده سال از عمرم نمی گذشت. شبی در خواب دیدم ازدواج کرده ام و دارای فرزند پـسری شده ام.

     آن پسر، خال درشتی روی گونه ی چپش بود، ابروهای پرپشت و پیوسته ای داشت، لبهایش کلفت و بینیش قلمی و بسیار خوش اخلاق و خوش خوی بود، من به قدری به آن پسر علاقه پیدا کرده بودم که وقتی از خواب بیدار شدم، مدتی به خاطر آنکه این جریان را تنها در خواب دیده ام و طبعا ً آن پسر را دیگر نمی بینم گریه کردم. اما شب بعد به مجرّد آنکه به خواب رفتم، همان پسر را با همان قیاقه در حالی که از دور ، «بابا، بابا» می گفت و به طرف من می دوید، دیدم و او را بغل کردم و خوشحال بودم که دوباره فرزندم را دیدم ام، ولی باز پس از بیدار شدن حزن و اندوه بیشتری به من دست داد. نشستم و زار زار گریه کردم.

     پدر و مادرم پرسیدند: چه شده که این طور گریه می کنی؟ من با اینکه فوق العاده از اظهار جریان خوابم خجالت می کشیدم، تنها به خاطر آنکه شاید برای من همسری انتخاب کنند و من دارای آن فرزند بشوم جریان را به آنها گفتم. آنها با کمال خونسردی خنده ی تمسخرآمیزی به من کردند و گفتند: برای تو هنوز خیلی زود است که دارای زن و فرزند بشوی. این افکار را از مغزت بیرون کن و دَرست را بخوان و با کمال بی اعتنایی از کنار من برخاستند و رفتند.

     اما عشق من به آن پسربچه به قدری زیاد بود که آنی از یاد او غافل نمیشدم. آن روزها درسهایم را هم نمی فهمیدم حتی من که در تمام دوران دبستان و دبیرستان شاگرد خود بودم، آن سال مردود شدم، زیرا این جریان درست موقع امتحاناتم پیش آمده بود.

     حدود یک ماه از جریان خوابها گذشت، یک شب در حیاط منزل قدم می زدم و به خاطر آنکه خانه ی ما از خیابان دور بود و تقریبا ً اواخر شب هم بود سر و صدائی نبود، من به فکر خاطره ی آن پسر بودم و قیافه ی او را به یاد می آوردم که ناگاه صدای او را از گوشه ی خانه شنیدم که صدا می زد «بابا، بابا»

     اول فکر می کردم دوباره خواب می بینم ولی وقتی با دقت بیشتری گوش دادم، دیدم نه، تحقیقا ً بیدارم و صدای همان پسربچه را به وضوح می شنوم.

     لذا بی اختیار فریاد زدم: « جان بابا » و به طرف همان گوشه ی خانه دویدم، اما جز صدا چیزی نبود و آن صدا هم با دویدن من به آن طرف از بین رفت.

     فردای آن شب مادر و پدرم که آن حالت را از من دیده و متوجه شده بودند که من در آن یک ماه حالم عوض شده، مرا نزد روانپزشک بردند و او حدود یک ساعت حالات مرا بررسی کرد.

     بالاخره به پدر و مادرم گفت: این جوان که در خواب آن منظره را دیده، به آن پسربچه علاقه پیدا کرده و بهترین راه علاجش این است که به او زن بدهید تا به امید آنکه آن پسربچه نصیبش شود مدتی آرام بگیرد. من هم به علامت اظهار خوشحالی سری تکان دادم که پدر و مادرم از این پرروئی من آن هم در مقابل دکتر روانشناس فوق العاده عصبانی شدند.

     اما معلوم بود که آنها پس از آن روز تصمیم گرفته بودند که برای من همسری انتخاب کنند.

     ولی این کار با خونسردی زیادی انجام می شد. حقّ هم با آنها بود زیرا به هیچ وجه وقت ازدواج من نبود، نه از نظر سنی و نه از نظر تحصیلی و نه هم از نظر مادّی برای ازدواج آمادگی داشتم و بالأخص که من به خاطر عشق شدیدی که به آن پسربچه پیدا کرده بودم و همیشه در فکر او می رفتم، مثل آدمهای بهت زده و نیمه دیوانه شده بودم.

     بالأخره بعد از آن شب اکثر شبها به مجرّدی که پدر و مادرم به خواب می رفتند من از میان رختخواب بیرون می آمدم و متوجه ی همان گوشه ی منزل می شدم و همه شب بدون استثناء اول صدای او را صریح می شنیدم که می گفت: « بابا،بابا» و بعد از آنکه من در جواب می گفتم: «جان بابا،جان بابا» فکر می کردم که او خود را در بغل من می اندازد و مدتی عینا ً مثل پدری که پسرش را در بغل گرفته و با او بازی می کند من هم با خیال او مدتها بازی می کردم.

     یک شب هم تصادفاً شب جمعه ای بود و مادر و پدرم به میهمانی رفته بودند و من به خاطر آنکه بتوانم برنامه ام را تعقیب کنم به آن میهمانی نرفته بودم و آنها هم به خاطر آن حالتی که در من پیدا شده بود خجالت می کشیدند مرا به میهمانی ببرند و من در منزل تنها بودم و به همان گوشه ی خانه نگاه می کردم. دیدم باز صدای او بلند شد ولی این بار شبحی از آن قیافه ای که در خواب دیده بودم در کنار دیوار ترسیم شده و او است که مرا صدا می زند. من در آن تاریکی به طرف او دویدم ولی سرم محکم به دیوار منزل خورد و بیهوش شدم و روی زمین افتادم. وقتی مادر و پدرم به منزل آمده و دیده بودند که از سر من خون جاری شده و من بیهوش روی زمین افتاده و مرتب در همان عالم بیهوشی می گویم: «جان بابا،جان بابا» فوق العاده متأثر شده بودند که وقتی من به هوش آمدم دیدم مادرم آنقدر گریه کرده که چشمهایش ورم نموده است.

     لذا از آن شب به بعد آنها تصمیم می گیرند که هر چه زودتر وسائل ازدواج مرا فراهم کنند و من هم که مقداری از این وضع خسته شده بودم تصمیم گرفته که کمتر به فکر آن «پسربچه» باشم و خود را با وسائل سرگرم کننده ای منصرف کنم.

     اما این تصمیم موفقیت آمیز نبود زیرا از آن شب به بعد، هر شب آن شبح را در گوشه ی خانه می دیدم و صدای او را می شنیدم و دقائقی با او مثل یک پدر رسمی حرف میزدم و او مرا از مسائل مرموزی مطلع کی کرد، ولی تقریبا ً در غیر آن دقائق آرام گرفته و خوشحال بودم که هر شب فرزندم را می بینم و با او ملاقات می کنم و پدر و مادرم هم در این مدت دختری پیدا کرده بودند که حاضر شده بود با من ازدواج کند و آن پسربچه هم اظهار می کرد که من مادر آینده ام فلانی را ( اسم آن دختر را می برد) حاضر کرده ام که با تو ازدواج کند. به هر حال من با آن دختر ازدواج کردم. 

     ولی آن شبح پسربچه دیگر در میان حیاط منزل دیده نمیشد بلکه وقتی همسرم به خواب می رفت و من بیدار بودم، او را برای چند دقیقه روی سینه ی همسرم می دیدم و با او حرف می زدم، وقتی همسرم از صدای من و او بیدار می شد ناپدید می گردید و دیگر او را نمی دیدم.

     یک شب به او گفتم: بهتر است وقتی که نزد من می آیی زمانی باشد که مادرت به خواب عمیق فرو رفته که دیرتر بیدار شود.

     او گفت: من همیشه همین اطراف هستم ولی چون تو زیاد به من علاقه داری مرا در همان اوائل به خواب رفتن مادرم می بینی و بعد چون محبتت اشباع می شود دیگر مرا نمی بینی.

     بالأخره همسرم حامله شد و چهار ماه از حاملگی او گذشت، پس از آن چهار ماه دیگر آن شبح را نمی دیدم ودیگر صدای او را نمی شنیدم و یقین داشتم که او در رحم زنم به آن «جنین» ملحق شده است؛ لذا جز مقداری ناراحتی برای آنکه او را نمی بینم کارم اشکال دیگری نداشت، زیرا به هر حال فکر می کردم او به من تعلق پیدا کرده و بالأخره روزی متولد می شود و دیگر همیشه با او هستم.

     یک روز مادرم به من گفت: ای حقه باز آن بازیها چه بود که درآورده و ما را ناراحت کرده بودی؟! اگر زن می خواستی مستقیما ً به ما می گفتی تا برایت همسر انتخاب کنیم!

     پدرم گفت: حالا وجدانا ً اگر او این بازیها را درنمی آورد ما به این زودی آن هم قبل از پایان تحصیلاتش به او زن می دادیم و سپس رو به من کرد و گفت: ولی تو خیلی ما را ناراحت کردی، خدا از سر تقصیراتت بگذرد.

     من دیدم آنها خیلی اشتباه کرده اند و مرا به عنوان یک حقه باز شناخته اند، لذا تمام جریان را از اول تا به آخر برای آنها گفتم و نشانیهای بچه ای را که در رحم هست که یک خال سیاه درشت در روی گونه ی چپش دارد و ابروهای پرپشتش پیوسته است، لبهای کلفتی دارد و بینیش قلمی است و بالاخره آنچه از خصوصیات در او بود به آنها گفتم و اضافه کردم وقتی این بچه متولد شد خواهید فهمید که من یک حقه باز نبوده ام.

     آنها چیزی نگفتند و صبر کردند تا فرزندم متولد شود. لذا روزی که همسرم درد زایمان داشت و او را به اتاق زایمان برده بودند و من پشت در ِ آن اتاق بی صبرانه منتظر تولد آن پسربچه بودم، ناگهان مادرم با خوشحالی فوق العاده ای از آن اتاق بیرون آمد و صورت مرا بوسید و گفت: فرزندم مرا ببخش، من بی جهت به تو بدگمان بودم. تو دروغ نمی گفتی. همان پسربچه ای که نشانیهایش را می دادی متولد شد. به تو تبریک می گویم.

     الآن آن پسربچه ده سال از عمرش می گذرد ولی هر چه می کنم که او آن خاطرات را به یاد بیاورد به هیچ وجه برایش امکان ندارد1 ؛ ولی مطالبی را که آن وقتها برایم  می گفت همه اش را ناخودآگاه متوجه است و مثل کسی است که سواد دارد ولی خصوصیات کلاسها را فراموش کرده است.

 

پایان نامه ی آقای دکتر «سین»  

 

1- روایات متعددی بیانگر این مطلب است که در موقع ولادت، طفل وقایع عالم ذر را فراموش می کند.

    

          

        

 


[ جمعه 84/12/5 ] [ 1:11 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام.

     در جواب به وان دوستی که از من خواسته بودن یه مطلب در مورد جن و روح بذارم باید بگم که: راستش من دنبالش رفتم و دو تا کتاب هم گرفتم.

     یکیش که اصلا یه درد نمیخوره. اون یکیش هم در مورد خاطرات و حرفهاییه که مردم تعریف کردن. مثلا یکی میگه من یه بار یه چیزی به فلان شکل دیدم و از این جور چیزا ...

آدم اینا رو که میخونه یه جوری میشه. راستش من خودم اصلا اعتقاد نداشتم که جن و روح و این حرفا وجود داره و بعضیها می بیننشون. فکر میکردم بعضیها یا خالی می بندن یا تصور می کنن که یه چی دیدن. تا اینکه تو یه قسمت اشاره کرده بود به اینکه ما بعضی وقتها به یه جایی میریم یا یه آدمی رو می بینیم که تا حالا ندیدم ولی اونجا خیلی واسمون آشناست و یا انگار اون آدم رو سالهاست که می شناسیم. این موضوع باعث شد من یه مقدار مطالبی رو که تو این کتاب نوشته باور کنم. البته بازم به طور کامل نه.

نام کتاب: عالم عجیب ارواح

نوشته ی : سید حسـن ابـطحی

ناشر: نشر حاذق

تیراژ: 5000 جلد

تاریخ انتشار: زمستان 1376

نوبت جاپ: دوازدهم

 

یکی دو تا داستانش رو که من ازش خوندم در مورد « روح در عالم قبل از این عالم» بود. که در اولین فرصت یکی دو تا از خاطره ها رو تایپ میکنم و امیدوارم به دردتون بخوره.

امیدوارم خوش باشید.

 بای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  تا بعد 

 

Sara_saiee100

 


[ چهارشنبه 84/12/3 ] [ 10:51 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام. امیداورم همگی خوب باشید.

 

اول از همه جواب اون دوستی رو بدم که از من یه مطلب درمورد جن و روح خواسته بودن.

راستش من دنبالش رفتم. ولی فعلا ً چیزی گیر نیاوردم. خودم هم مطلبی در این مورد ندارم. فردا که میرم کتابخونه اگه چیز جالبی دستم اومد، حتما ً تو اولین فرصت میذارم.

دوستم (نیلوفر) یه سی دی واسم آورده که چیزای خیلی جالبی توش هست. بازی و یه سری آهنگ قدیمی. یکی دوتاش رو تصمیم گرفتم بذارم اینجا. این آهنگ سیمین غانم (لانه نور) همون گل گلدون خودمونه.

فقط یه مقدار کیفیتش پایینه که اونم به بزرگی خودتون ببخشید.

امیدوارم موفق باشید.

بای تا بعد.

http://www.ripway.com/members/getfile.asp?file=\SIMINGhanem%5Fgolegoldoon%2EEXE


[ سه شنبه 84/12/2 ] [ 11:32 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

درگذشت اشکان سیگارچی و مادر آقای صباغ (دبیر فیزیک) رو به همه تسلیت میگم.

اعلامیه اشکان سیگارچی رو رو در مدرسمون زدن. بعد کنارش یه کاغذ دیگه زدن نوشتنو تسلیت گفتن. از طرف اولیای مدرسه.

خانم بی آزار - آقای رجبی نژاد - آقای ذاکری - آقای زرینی و ...

دور اسم آقای ذاکری یه قلب قرمز کشیدن. امروز رفتیم دیدیم ورقه رو کندن.  آقای خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی .. ضایع بید.

 


[ پنج شنبه 84/11/27 ] [ 11:9 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
از بس تعداد پیامها زیاده چشمام داره در میاد. شما اینقدر با معرفت بودین و من خبر نداشتم؟
[ جمعه 84/11/21 ] [ 11:59 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام. امیدوارم همگی خوب باشید.

امروز سالگرد فوت دختر عمه م ( سروناز ) بود.

دلم خیلی براش تنگ شده. تقریبا ً همسن بودیم. چند سال پیش دوستای خیلی صمیمی بودیم. تا اینکه بعد از یه مدت به دلایلی دیگه کمتر همدیگرو میدیدیم. ولی دوسش داشتم.

هیچوقت باورم نشد که اون مرد. هیچوقت. حتی همین امروز که یه عالمه هم واسش گریه کردم، باز باورم نشد. چون به دوریش عادت کرده بودم. همیشه دور بود. الانم باز فکر میکنم که اون دوباره یه جاییه و بعد از یه مدت برمیگرده.

دلم واقعا ً براش تنگ شده. دلم خیلی گرفته. جاش واقعا ً خالیه. اونم امروز. خونواده ی ما امروز بخاطر سالگرد اون دور هم جمع شدن. ولی باز جای اون خالی بود. دلم میخواست باز فکر کنم بخاطر سالگرد فوت بابابزرگمه که همه دور هم جمعیم.

کاش نرفته بود. کاش اون دختر 16 ساله ی خوشگل هنوز مونده بود. و کاش من هنوز یه دختر عمه داشتم که اسمش بود : سروناز.

فاتحه یادتون نره.

به یاد سروناز:  مهسا

 

 

 


[ پنج شنبه 84/11/20 ] [ 11:41 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

ناپلئون بناپارت

ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه در سال 1769 در شهر آیاسیو در جزیره کرس به دنیا آمد. ناپلئون چهارمین فرزند از ۱۱ فرزند خانواده کارلو بناپارت و لتیزا رومولینو بود. پس از پایان تحصیلات ابتدایى ناپلئون به همراه برادرش عازم بورگوندى شد تا وارد دانشگاه شوند. یک سال بعد ناپلئون به دانشگاه علوم نظامى رفت ولى برادرش او را همراهى نکرد.ناپلئون از بهترین دانشجویان دانشگاه علوم نظامى در دانشگاهى بود که در آن زمان قوى ترین و برترین مردان نظامى اروپا را در اختیار داشت. ناپلئون به خدمت در ارتش لویى شانزدهم پرداخت تا کمى بعد نقش مهمترى در تاریخ فرانسه ایفا کند. ناپلئون به رسته ادوات در «والنس» رفت و تعلیمات ارشد نظامى را گذراند.

 

ناپلئون با درجه ستوان دومى راهى «کروسیکا» شد. تا سال ۱۷۹۳ تمام فکر و ذکر او درباره زادگاهش بود و این که چگونه به آن محل دور افتاده خدمت کند. در سال ۱۷۸۶ و با مرگ پدرش به منطقه زادگاه بازگشت تا به رتق و فتق برخى امور خانواده بپردازد. در سال هاى ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۰ در آکسون بود و آن جا تفکرات انقلابى خود را پرورش داد و به ابعاد مختلف آن فکر کرد. در سال ۱۷۹۱ به والنس منتقل شد در تابستان ۱۷۹۲ به پاریس آمد و پس از آن دوباره به والنس بازگشت تا شاهد اختلاف میان هواداران سلطنت و هواداران انقلاب در درون ارتش فرانسه باشد. انقلاب سال ۱۷۸۹ تاثیر چندانى بر ناپلئون و وضعیت او نداشت چرا که او با دیگر سلطنت طلبان همدردى نداشت و از سویى دیگر آدم سیاسى و انقلابى نیز نبود. در سال ۱۷۹۲ فرانسه وارد جنگ پروس و اتریش شد. انگلیس در سال ۱۷۹۳ در سن ۲۴ سالگى کنترل « تولون » را به دست گرفت. پس از نقش آفرینى ویژه در شکست انگلیسى ها، ناپلئون به درجه ژنرالى رسید و با «آگوستین روبسپیر» برادر کوچک تر ماکسیمیلیان آشنا شد. هر چند ناپلئون عضو ژاکوبن ها نبود ولى از حمایت سیاسى آنها برخوردار شد. سقوط ژاکوبن ها در ۱۷۹۴ باعث شد ناپلئون نیز به زندان بیفتد ولى پس از ۱۰ روز و به دلیل نبود هیچ مدرکى علیه او ، آزاد شد.

 

پس از این که کمى در ارتش با فراز و نشیب همراه شد، از او خواستند که عمارت باغى شاه یا «تویلرى» را حفاظت کند و او با موفقیت شورش دوم را سرکوب کرده و به سرپرستى نیروهاى امنیتى حاضر در پاریس منصوب شد. در زمستان سال ۱۷۹۵ «ژوزفین» را دید و با او که از همسر قبلى خود دو فرزند داشت، ازدواج کرد. چند روز پس از ازدواج عروس خود را در پاریس گذاشته و خود به سوى جبهه هاى جنگ راهى ایتالیا شد. پس از کسب پیروزى هاى زیاد در ایتالیا به فرانسه بازگشت و در پاریس از او به عنوان قهرمانى یاد مى کردند که هم در جنگ و هم در صلح مى تواند پیشتاز باشد. پس از آن به ناپلئون پیشنهاد شد تا براى به خطر انداختن مستعمرات انگلیس راهى مصر شود. در سال ۱۷۹۸ ناپلئون با ارتش ۳۵ هزار نفرى خود راهى مصر شد و اسکندریه را تسخیر کرد. بعد از آن به قصد تسخیر قاهره راه افتاد و در نزدیکى العدم با نیروهاى مصرى وارد جنگ شد و با حداقل تلفات جنگ را به سود خود پایان داد.

بناپارت جوان در نهم نوامبر ،۱۷۹۹ کودتاى معروف به «برومر» را ساماندهى کرد و موفق به ایجاد یک حکومت جدید به نام جمهورى کنسولى گردید.

 

در سال ۱۷۹۹ ناپلئون به پاریس رفت و طى کودتایى حکومت را سرنگون کرد و در راس هیات ۱۳ نفرى، دیکتاتورى خود را آغاز کرد. تا سال ۱۸۰۲ و پس از سرکوب جنگ هاى داخلى، ناپلئون به یکى از مقتدرترین دیکتاتورهاى تاریخ فرانسه تبدیل شد. در سال ۱۸۰۵ قصد حمله به انگلیس را کرد ولى به جاى آن به جبهه اتریش و روسیه رفت و شکست سختى را به آنها تحمیل کرد. تا سال ۱۸۰۷ ناپلئون تمام منطقه را به تصرف خود در آورد و شکست سختى به سوئد تحمیل کرد و وارد لهستان شد. تنها قدرتى که در منطقه مقابل ناپلئون باقى ماند، انگلیس بود. ناپلئون قصد حمله به انگلیس را کرد ولى در دریا شکست سختى از دریادار نلسون انگلیسى خورد. در ۱۸۱۲ به روسیه حمله کرد ولى نتیجه آن شکست ارتش ۵۰۰ هزار نفرى فرانسه بود.

 

امپراتورى قدرتمند ناپلئون به همان سرعت که شکل گرفت، به همان سرعت نیز از هم گسیخت. در سال ۱۸۱۵ ناپلئون مجبور به استعفا شد و بعدتر به جزیره «البا » در دریاى مدیترانه تبعید شد ولى پس از ۱۰ ماه با شنیدن اخبار نارضایتى مردم از سلطنت لویى هجدهم با یک هزار و ۲۰ مرد جنگى به پایتخت بازگشت و به تخت سلطنت نشست. ناپلئون خود شاید در تنهایى تبعید مى گوید: «هیچ کس جز خودم مسئول سقوط من نیست. من خود بزرگ ترین دشمن خویش و مسئول سرنوشت ناگوار خود بوده ام. » اما ظاهراً ناپلئون فراموش ناشدنى بود. وقتى با یک قایق کوچک از البا مى گریخت، بى گمان چشم اندازى از یک پیروزى دوباره را در نگاه خود گنجانده بود، با ورود او به پاریس فریاد «زنده باد امپراتورى» بلند شداین آغاز باشکوه حکومت صدروزه بناپارت بود که با نبرد «واترلو» به بن بست رسید.در ژوئن همان سال در جنگ واترلو ناپلئون شکست سختى خورد و به پاریس بازگشت. این بار بناپارت به جزیره «سنت هلن» فرستاده شد . او در حالى که از بیمارى سرطان رنج مى برد در پنجم ماه مه ۱۸۲۱ با کوله بارى از خاطرات مغشوش، پلک هایش را براى خوابى ابدى بر هم نهاد. 

بعدها مجسمه ناپلئون دوباره سر جاى اول خود افراشته شد و پاریس دوباره زیر نگاه نافذ امپراتور خود قرار گرفت.

ناپلئون بناپارت رسوم خاصى در اداره مملکت داشت و هنوز از قوانین مدنى و اروپاى متحد او به نام قوانین ناپلئون نام مى برند. ایراد ناپلئون در این جا بود که مى خواست نیات خود را به زور اجرا کند.

 ناپلئون در جایى مى گوید: « قدرت معشوق من است. تسلط بر این معشوقه براى من چنان گران تمام شده که نخواهم گذاشت هیچ کس او را از من جدا سازد یا در استفاده از او با من شریک شود .»

 


[ سه شنبه 84/11/18 ] [ 2:39 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ