سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

یادش به خیر؟ ... نه

نمیدونم وقتی یه خاطره ای خوب نیست و میخوای یادش رو زنده کنی باید چی بگی!

یادش به شر؟ به چی ؟

پارسال این روزها بود که خیلی سخت بود

فاصله ی 22 تا 28 شهریور

درگیر یه اشتباه مسخره

سردرگمی ... گیجی ... زندگی جدید ... اشتباه ... اشتباه ... اشتباه !

چقدر سخت بود

چقدررررر سخت گذشت

انقدر سخت که حتی الان بعد یه سال با یادآوریش ناراحت میشم

ترس وجودمو میگیره

که وای

اگر که درست نمیشد؟

اگر نمیشد ... چی میشد!

حتی با یاداوریش دستام میلرزه

قلبم تندتر میزنه

باز استرس میگیرم که اگر که نمیشد.... ؟!!!!

تهش میگم خدایا شکرت

میگم خدایا

من فراموش نکردما

به خودت قسم فراموش نکردم

فراموش نکردم یهو تو یه هفته چطور رسیدی به دادمو کار نشد رو شدنیش کردی

به خودت قسم

هنوزم هر شب

تو دعاهام

بخاطرش میگم مرسی خدا ... مرسی که بودی ... مرسی که کسایی دوروبروم گذاشتی که تونستن کمکم کنن

شاید اینجا حتی

باید بگم

مرسی بخاطر شرایط خاصی که دارم!

شرایط خاص

و

دلایل خاص

و

نتایج خاص!

مدیون همه ی کسایی هستم که تو اون شرایط اومدن کمک و نجاتم دادن!

خدایا

من فراموش نکردم

فراموش نمیکنم

مرسی که بودی ... مرسی که شنیدی ...

...


منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد

 رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.


با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.

سهراب سپهری


[ شنبه 95/6/27 ] [ 3:5 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دلگیر نیستم ها

اما

امشب

نیاز به یک خبر خوب دارم

حالا می تواند یک خبر خوب باشد

یا یک احوالپرسی ساده از آشنایی دور

یا حتی

یک ایمیل کمی محبت آمیز...

امشب

دلتنگ و دلگیر نیستم

ولی انگار

غمگینم...


[ پنج شنبه 95/6/25 ] [ 1:54 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

هر سال این موقع ... این روزایی که روز زودتر تموم میشه و شب نزدیکتر

یه دلگیری خاصی میاد سراغم

یه دلگیری از جنس دلگیری های چند سال پیش

از جنس همون روزهایی که تنهاتر از هر وقت دیگه

مسیر کلاس زبان تا خونه رو قدم میزدم و یاد تمام اتفاقات تلخ و مضحک قبلش تو ذهنم همراهیم میکرد

جالب اینجاس

اون روزها و خاطرات تلخشون

کاملا فراموش شدن

ولی دلگیری روزهای بعدش و قدم زدنهای تنهایی و فرار کردن از دوباره رسیدن ها

انگار قرار نیست فراموش بشن

انگار محکومم به این که هر سال وقت پاییز و زمستون

دلتنگ روزهایی بشم که شاید اولین تجربیات جدی زندگی ام محسوب میشن

اولین روزهای تلخ و جدی و پر از حادثه های عجیب

جالبه که روزهای گذشته و نه چندان جالب من به نفع خیلی ها تموم شد ...

زیاد اهل گذشت کردن نیستم 

اما سعی میکنم لبخند بزنم به اتفاقاتی که بیشتر شبیه برنامه ریزی های خیلی پیچیده و سیاستمدارانه بود، تا یه سوتفاهم و اتفاق!


بعضی جیزا کلا نمیتونن برای همیشه باشن

آفریده شدن برای اینکه یه دوره ای بیان

درگیر غم و شادی و اتفاقات زندگیت بشن

بعد تاریخ انقضاشون که سر میرسه

خودشون راهشونو میگیرن و میرن


چند شب پیش

خیلی اتفاقی

ناخوداگاه از حرکت «خودم» فهمیدم ای دل غافل

بالاخره وقتش شد

تاریخ انقضا

وقت دل کندن از یه زندگی خیالی

و خداحافظی ای که ظاهرش با بقیه فرق داره...


همیشه هم رفتن تلخ نیست

گاهی باید رفت...

 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم


هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده


اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست


نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به «سفر»، که هر چه کرد او کرد


[ سه شنبه 95/6/23 ] [ 2:28 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امروز

خجالت کشیدم

شروع کردم به دلیل آورذن

ولی واقعیت این بود

که خجالت کشیدم

از کوچک شدن

خجالت کشیدم

خجالت کشیدن و به رو نیاوردن سخته

 

 


[ پنج شنبه 95/6/18 ] [ 4:56 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

ما کار نداریم روز، روز امتحانه یا روز پیک نیک و تفریح

مهم اینه که میتونیم حتی روزای گند بعد امتحانای سخت و مزخرفو هم، کنار همذیگه به لحظه هایی پر از خاطره تبدیل کنیم

و این یعنی

شاددددددددددددددددددددددد بودن

این یعنی

زندگییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بلبلبلوبلبلبلوبلبلبلو

اینم ناهار به مناسبت خلاص شدن از امتحان نظام مهندسی مدرک داشتنمدرک داشتن

هر چند که هیچکدوممونم امتحانو خوب ندادیمشرمنده


http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/0a0af0cad5f5f9f02e50da1ec85dadc8.jpg


[ شنبه 95/6/13 ] [ 1:15 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/c32fe778eb0fc41a3bba0eac977c2b59.png

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/d38bb8f4843d0c0cd49671a9831c54d9.png

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/4dd54b4d021a24db8f383012170e1a84.png


[ چهارشنبه 95/5/20 ] [ 9:42 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

و امروز گویا جمعه بود

.

.

.

از آن جمعه ها که معمولا لااقل 5 ساعت اضافه در آن پیدا می شود

چه برسد به 5 دقیقه!

.

.

صحبت، صحبت «نخواستن» است، نخواستن




دو چشمانت بگیر از من، نگاهت را نمی خواهم

که آن مستی ز چشمان سیاهت را نمی خواهم


برای خستگی هایم، به دیواری زنم تکیه

که دیگر شانه های چون پناهت را نمی خواهم


دو گوشم نغمه ی مهری ز لبهایت چو نشنیده

من آن آواز بی روح سه گاهت را نمی خواهم


قسم خوردی به جان من، منم آن جان جانانت

قسم های دروغین و گواهت را نمی خواهم


ز نام و ننگ بگذشتم به دنبال سراب تو

خطا کردم ولی دیگر گناهت را نمی خواهم



به راه عشق موهومت به پای جان و سر افتم

از این بیراهه برگشتم که جانت را نمی خواهم 

...

(شروین پاداش پور)       



[ شنبه 95/5/16 ] [ 12:22 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]


فراخوان کنفرانس های بین المللی داخلی و خارجی


callforconferences.com







[ سه شنبه 95/5/12 ] [ 12:42 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

خسسسسسسسته م

 

خسسسسسسسسسته

خسسسسسسسسسته

 


[ شنبه 95/5/2 ] [ 10:7 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دلم گرفته بود 

با بی حوصلگی اومدم چند خط گلایه بنویسمو برم

بی معرفتی دیدن بد دردیه

بی عاطفه بودن و قبول نداشتن ... بد دردیه

اومدم بنویسم خدایا سیر شدم...

سیر از همههههه چی ... همه ی دنیا

اومدم یه دنیا گلایه کنم از چیزایی که انگار دارمشون ... ولی در واقعیت چیزی ازشون باقی نمونده!

اومدم بگم

به دادم برس ای اشک .... دلم خیلی گرفته...

....

....

....

ولی قبل از همه ی اینا ... دیدم یه نظر جدید دارم ... یه نظر ... بدون اسم ... که محتواش فقط یه لینک بود!

یه لینک با یه خبر دست اول!


اسم ننوشتی که ندونم کیه تو این دنیا که هنوز خاطرم واسش عزیزه و این لینکو پیدا کرده و واسم فرستاده

اسم ننوشتی و جای تشکرم تو نظر خصوصی نیست

ولی یه دنیاااا تشکر ...


خبر خوبی بود ... خیلی خیلی خوب

چند هفته پیش هم یکی بهم گفته بود که نشونه های خوبی میبینه !

ولی ... خوشحالم کرد ... حال و هوامو عوض کرد ...

.................................................................

نه خدا ... کی گفته سیر شدم ؟

کی گفته گلایه دارم ؟

کی گفته اشک باید به دادم برسه ؟

دنیای به این قشنگی ...

با این همه نشونه ی خوب ...

جایی واسه اشک ریختنم مگه داره ؟

حالا اگه کسی بی معرفتی ام کرد، کرد

به درک

خودمو عشقه + کسایی که اینجور به فکرم هستن 




خوش خبر می آیم ای غم از دلم پرواز کن

 

خرمنی گل را بدامن می کشم ره باز کن

 

 

 

روز گارا ز آتش دل بند بندم ، سوختی 

 

در نی جانم ، نوای تازه ای را ساز کن

 

 

 

بر لبم فریادها بود ای هنر پرور زمان

 

روح خاموش مرا، از نو سخن پرداز کن

 

 

 

این قلم در حسب حالم ، سخت سنگین جوهر است

 

ای سرشک خوش سکوتم ،قصه ای ابراز کن

 

 

 

اشک من گل کرده ، ای طاووس خوش رفتار غم

 

چتر صد رنگت مبارک ، هرچه خواهی ناز کن

 

 

 

ای ترانه خوان خوش غوغا ،اگر بانگی زدی

 

گه گهی هم یاد من با نرگس شیراز کن

 

 

 

رحیم معینی کرمانشاهی


[ چهارشنبه 95/4/2 ] [ 3:57 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب