سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

یه دوستی داشتم تو دوران دانشگاه کارشناسی

که روز اول دانشگاه دوست شدیم  و اسمش ستاره بود

تا 3 سال بعد تموم شدن دانشگاه هم دوست موندیم و بعدشم تموم شد

اسمشم زیاد تو این وبلاگ بردم ولی الان چند ساله خبری از هم نمیگیریم


چند شب پیش نمیدونم چی شد بعد این همه مدت خوابش و دیدم

خیلی کم یادمه و فقط چند صحنه از اون که داشت راه میرفت و یه مانتوی قهوه ای پوشیده بود رو یادم میاد

داشت راه میرفت و یهو واستاد برگشت و شروع کرد حرف زدن و از خواب بیدار شدم یهو


زیاد پیش میاد اتفاقی بدون اینکه به کسی فکر کنم تو خوابم ببینمش

ولی عجیب این بود برام که فردای اون روز مرجانه رو دیدم و گفت مهسا میدونی، خواب ستاره و دیدم !!!!!

خواب خوبی نبود. با ناراحتی بیدار شدم ولی یادم نیست که چی بود.


ترسیدم که دو نفری تو شب خوابش و دیدیم

ولی خب

دیگه دوست نیستیم که مثل قبل روزی 6 بار زنگ بزنم خونه شون بگم: دیگه چه خبر؟

و همیشه هم یه عالمه حرف داشته باشیم و وقت کم بیاریم. 


فقط امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه.


[ چهارشنبه 99/2/24 ] [ 3:25 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امروز 12 اردیبهشت اونم جمعه یه خاطره یادم افتاد.


یادمه سال 90 بود 12 اردیبهشت یکی از هم دانشگاهیا تو انزلی تو یه کافی شاپ تولد گرفت منو مرجانه از دانشگاه رفتیم اونجا
بعد چون میخواستیم تولد بریم با خودم مانتو و شال برده بودم تو دستشویی مسجد دانشگاه عوض کنم مانتومو.
یه دورانی هم بود که عوض کردن مانتو تو دستشویی مسجد دانشگاه کاملا یه امر عادی شده بود چون داخل دانشگاه خیلی به مانتو گیر میدادن??اصلا!
 

مانتوی تولد رو گرفتم دستم و رفتم داخل دستشویی مسجد و چند تا از بچه های اونجا هم دیدن منو و بعد وارد یکی از توالت ها شدم و شروع کردم عوض کردن مانتو. درم قفل کردم.

معلوم نیست تو همون فاصله کدوم شیر پاک خورده ای سریع رفت اینو گذاشت کف دست انتظامات که بدو بچه ها دارن مانتو عوض میکنن اونجا. ترسیدم
وسط تعویض مانتو بودم که یهو شنیدم انتظامات خانم یا به قول معروف همون فاطی کماندو وارد شد و شروع کرد با مشت کوبیدن به در توالت بغلی
که خجالت نمیکشی فکر کردی ما خبر نداریم میای اینجا مانتو عوض کنی بری
بیا بیرون ببینم??????


مدام میکوبید به در کسی ج نمیداد ولی در قفل بود.
تا بالاخره انگار یکی که اون داخل بود، کارش تموم شد ?? و صدای فحش دادن از داخل توالت بغلی بلند شد: که اصن به تو چه عوضی؟؟؟؟؟؟ هر کار میکنم به خودم ربط داره. گمشو برو ببینم????


10 دقیقه تمام انتظامات فحش از پشت در دختره هم فحش از داخل توالت و از اونجایی که کماندو دستش بهش نمی رسید دختره هر چی خواست بارش کرد.جالب بود

منم در نهایت سکوووووووووت?????? مانتومو گرفته بودم بغلم تکونم نمیخوردم که یه بار نفهمه اونی که همه اینا زیر سرشه منم. ????

انقد به هم فحش داده بودن و زنه تهدید کرده بود من کرک و پرم ریخته بود ولی دختره اصلا کم نمیاورد و دق و دلی تمام دفعاتی که زنه بهش گیر داده بود رو سرش پیاده کرد??

 بالاخره یه ربع اون تو موندیم تا بعد اینکه زنه کلی فحش و بد و بیراه شنید، بیخیال شد و رفت. بعد رفتیم از توالتا بیرون منم مانتومو سریع گذاشتم تو کیفم که کسی اوپوزخندن یکی و نبینه. یهو دیدم دختره گفت زنیکه بیشعور معلوم نیست کیو با من اشتباه گرفته چرت میگه واسه خودش. من مانتو ندارم که عوض کنم????????

منم همچنان سکوووووووت??????در همون حال سکوت از مسجد خارج شدم و سریع از دانشگاه زدم بیرون و رفتم تولد و به خیر گذشت بلبلبلو


[ شنبه 99/2/13 ] [ 12:45 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

گاهی غرق شدن تو یه مشت احساسات دروغی لازمه

لازمه حرفهای بی سر و ته بزنی و دلتو خوش کنی و خودتم به دروغی که به خودت میگی بخندی

احتمالا همینه هنر تلقین

انقدر تلقین کن و به باور برس که حالت با این دلخوش کنک های الکی خوبه، که واقعا حالت تغییر کنه


دو سال انتخاب کردم که هشیار و واقعی زندگی کنم

انقدر واقعی که گاهی تمام وجود میلرزید از تلخی و زشتیش

نه که من تلخ و زشت بودم 

من و دنیای اطرافم با هم ناهمخونی عجیبی داشتیم 

ولی یاد گرفته بودم پای چیزی که دوست دارم تمام قد واستم


نشدنی بود

انقدر هر لحظه بهم ثابت کرد که نمیشه، که دیگه دلم نمیخواد اتفاق بیفته

به قول الهام، دیگه فایده نداره

و این (دیگه فایده نداشتن)، خیلی جدی تر از سه تا کلمه معمولی کنار همه


حالا دیگه نه فایده داره نه لذتی

حالا دلخوشی های روزمره هست، با انگیزه های جدید

حالا راهم در حال تغییره

یه راه دوست نداشتنی که قراره حل کنه همه مشکلات رو


یه ماه آینده روزهای سختی منتظرمه

ولی قراره اینا هم بگذره

آدم باید گاهی از خودش یه جورایی که هیچوقت دلش نمیخواست مایه بزاره تا بگذرونه یه دوره ای رو


دیشب فهمیدم هنوز یه جنبه بود که نشناخته بودم

سکوت اون لحظه م، تعجبم، انگ حسودی بهم ...

جالبه بخوای یه چیز و هشدار بدی و بهت بگن داری حسودی میکنی


فکر کنم تازگی من بد هشدار میدم

سه ماه پیش یه هشداری دادم به یکی که نتیجه ش این شد که یه ماه باهام قهر بود و سرسنگین و رفت همه رو گذاشت کف دست اونی که درباره ش هشدار داده بودم و نتیجه گیری کردن دوتایی که مهسا حساسه و فلانه و بدبینه و من دروغ نگفته بودمو ...


میفهمه یه روزی که اون هشدار بود

میفهمه یه روزی که من چی گفتم اون روز و چرا گفتم

منم یه سال و نیم پیش وقتی ا..... بهم هشدار داد گفتم نه بابا، اینجوری نیست ...

باهاش مقابله کردم و جلوش واستادم


حالا هم این قصه تکرار میشه

مثل صد سال تنهایی که همه چیز تکرار میشد

تکرار و تکرار و تکرار


این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!

اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

 



[ شنبه 99/2/6 ] [ 1:3 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

شما هم اینطوری این که بعضی روزا از خواب که بیدار میشین از همون اول اعصابتون خورده

و هی تو مغزتون با ادمهای مختلف دعوا میگیرین؟

یا من دیوونه شدم؟

شما هم هی حرص میخورین گاهی بیخودی و آخرشم هیچی؟

امروز انقد اعصابم خورد بود و از دستش لجم دراومده بود که گرفتم خوابیدم که حرف نزنم


[ چهارشنبه 99/1/27 ] [ 11:6 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام دوستای خوبم 

دیروز اینجا قطع بود

چند بار سر زدم میخواستم بنویسم دیدم قطعه سکته زدم نکنه یه بار همه چی پارسی بلاگ نیست و نابود شده باشه

دیگه از کل دنیا همین مونده واسمون 

 

وای مردیم از قرنطینه

سابقه نداشته بعد 18 سالگی طی 40 روز من 20 دفعه بیرون غذا نخورم و گردش نرم

آخرین رکورد مال دوران کنکور ارشد بوده اونم به مدت 2 هفته نه دو ماه

تازه میگن حالا حالا ها هم ادامه داره

 

بخدا از کرونا نمیریم، از افسردگی قطعا خواهیم مرد 

 

فعلا سعی کنیم طاقت بیاریم ببینیم کیا میرسن مرحله آخر


[ شنبه 99/1/9 ] [ 12:19 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

کنجکاوم بازم

نه که نمیشناسم

چرا اتفاقا

جمع نشونه ها مگه تو چند نفر میتونه باشه

مگه این نشونه اخر راجع به چه شخص دیگه ای میتونه باشه 

فقط باورم نمیشه بعضی چیزا

 


[ چهارشنبه 98/12/21 ] [ 2:44 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

تو عمرم همچین فاجعه ای ندیده بودم

یه بیماری جدید: کرونا

انقد اوضاع وخیمه که میگن غیر موارد خیلی خیلی خیلی ضروری از خونه بیرون نرین 

کسی رو نبینین

با کسی دست ندین

روبوسی نکنین

کلی شرکت ها و ادارت یا تعطیل کردن یا ساعت کار رو خیلی کم کردن

یه هفته س مرجانه رو ندیدم

سه هفته س تو خیابون راه نرقتم

موندیم تو خونه منتظر معجزه و آدما همینطوری دارن میمیرن

دارو کمه، مواد ضدعفونی و ماسک پیدا نمیشه ، بیمارستان ها غلغله س 


میگن تا اردیبهشت اوضاع همینه

حبس بمونیم تو خونه تا مریض نشیم

تازه (اگر) نشیم!!

اگر ویروس با وسایلی که میخریم و با نونی که میخوریم نیاد به خونه مون

و اگر همسایه ای که از فاصله کمتر از یه متر بهمون سلام میکنه، کرونا نداشته باشه


این روزهای من، اتفاقا دارن هدر نمیرن

دارم رو برنامه نویسی که سالهاست عاشقش بودم کار میکنم

ولی خیلی خسته م

دلم ضعف میره برای یه دورهمی ساده

 

حسرت یه قدم ساده مونده رو دلم

حسرت چای خوردن تو نگین، کباب کثیف شهرداری، پنینی کافه گیلا

حسرت 3 تایی بیرون رفتن با مرجانه و فروع

همه مونده رو دلم


میدونم من تنها کسی نیستم که دیگه داره از کلافگی دیوونه میشه

همه خسته شدن

دارن میزنن به سیم آخر

کاش تو اون هواپیما بودیم و یهو میزدن منفجرمون میکردن تا اینکه به اجبار تو خونه زندانی باشیم و ترس از مردن بکشیم


میگن تموم میشه این روزا

خودم امروز برای اینستاگراممون نوشتم : تموم میشه این روزا

ولی ننوشتم چی از دست میره

ننوشتم چه دلتنگی هایی باید بکشیم تا تموم بشه این روزا


ذم عید و این سوت و کوری شهر و تعطیلی مغازه ها

انگار خاک مرده پاشیدن

آره ، خاک مرده هم پاشیدن

کم نمردن تو این مدت ، کم غذاب نکشیدن


خدا کنه دامن عزیزامون رو  نگیره

خدا کنه زودتر تموم شه و هیچکسی رو گرفتار نکنه




[ جمعه 98/12/16 ] [ 12:58 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

چند روز پیش گوشیم از دستم افتاد و شکست

یه سال پیش همین موقع هم شکسته بود

مجبور شدم برای گوشی ای که دیگه قدیمی شده و الان 2 میلیون بیشتر نمی ارزه،

1 میلیون دوباره خرج کنم تا lcd رو عوض کنم

وقتی رفتم برای تعمیرش، آقاهه گفت ارزش نداره اصلا

اینو بده یه میلیون بزار روش یه گوشی جدید بردار

گفتم خب باشه ولی اطلاعات توش چی ؟

گفت نمیشه برداری دیگه، وقتی تصویر نداری و تاچش کار نمیکنه،

نمیشه، باید تعمیرش کنی اطلاعات رو برداری !

یعنی 1 میلیون، به خاطر اطلاعات توش!

بدم نمیومد 1 میلیون بیخود خرج نکنم و گوشی جدید بگیرم.

ولی با خودم گفتم، خب نوشته هام چی ؟ 

یعنی همش پاک میشه ؟

اون همه احساسی که فقط تو نوشته هام گم شده، اون همه ثبت لحظه به لحظه روزهام

همه یعنی هیچی ؟

فروشنده نگام میکرد و منتظر تصمیم من بود. هی میپرسید مگه چی توش هست؟

عکسه دیگه . حیفه بخاطرش انقد خرج کنی.

قاطع واستادم جلوش و گفتم : نه. اطلاعاتش خیلی مهمه. عکس هم نیست یه سری فایل و داکیومنته.

اینو که گفتم فکر کرد چه داکیومنت مهمی تو گوشی هست که نمیتونم ازش بگذرم.

انقد که اون لحظه مطمین بودم حاضر نیستم از دستشون بدم، واسم جالب بود.

حیف که نمیتونم تو این زمان همه نوشته هام و منتشر کنم

حیف که فعلا باید درگیر خودسانسوری باشم

ولی یه روزی یه زمانی همه رو منتشر میکنم

روزی که نمیترسم از قضاوت شدن و دو دو تا چهار تای دور و بری هام



[ جمعه 98/12/9 ] [ 9:11 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

بعد یه هفته استراحت از تهران دارم برمیگردم
با اینکه هیچ انگیزه ای برای برگشت ندارم ولی دبگه هر کی باید خونه خودش باشه دیگه
شرایط جدید محاسباتم رو بهم ریخت
کبک بیدار شد و سوپرایزم کرد
سوپرایز خفن سال 98 بود در واقع ??

 هدف و انگیزه لازمم شدید
کار میکنم ولی این کار، کار من نیست
زندگی میکنم ولی این مدلی... تصمیم من نیست

انتخاب های ریسکی این نتایج هم داره با خودش
ممکنه 180 درجه عکس ایده آلت نتیجه بگیری

تو جاده م الان
میرم یکم از جاده لذت ببرم
با شادمهر

*من مییییییترسم،  که یه روز بیدار شم
ببینم این روزا، تنها یه خواب بوووودم
من مییییترسم، ندونی این روزا
قبل تو دلگیر و واسم عذاب بودن

صدام که میزنی حس میکنم
که اسمم با تو زیباتر شده
تمام شک من به معجزه
با تو محکم تر از باور شده ...*

???? اینو بگم فکر نکنین این روزا، روزای خوب رویاییه ها
اصلا اصلا به هیچ وجه
یعنی داغان تر دیگه نداریم واقعا
این آهنگ و گوش میدم خنده م میگیره خودم
کو معجزه بابا ??

بهتر بگم دیگه بترسم از چی ؟
فاجعه تر از این شاید نباشه??
بخندیم به مشکلات شاید یه فرجی شد

15 بهمن 98
جاده تهران به رشت
12:04 ظهر


[ یکشنبه 98/11/20 ] [ 3:31 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دیدی گفتم ما داریم ادا درمیاریم ؟

دیدی گفتم تو واقعا حالت خوبه یا نه ؟!

دیدی همه چی الکی بود؟

دیدی به 24 ساعت هم نکشید؟

باز هم مثل سری قبل

خوشی هایی که 24 ساعت هم دووم نمیارن

دل خوش کنک های الکی

بیخودی

 

بعد 10 سال اون آهنگ رو گوش دادم

اون آهنگ که پشت هم سوال میپرسه

امروز بدون شک گوش میکردمش

امروز بد شروع شد

نه نه

ظاهرا خوب شروع شد

ولی با توهم شروع شد

به یه ساعت هم نکشیدکه حرفهایی زده شد انگار پرده برداشت از همه تظارهای بیخودی به خوب بودن

 

بعد برگشتم و نمیدونم چرا آهنگ جاده های نرفته ابی رو گوش دادم

بعد گریه کردم گریه کردم گریه کردم

خواستم هدیه رو بندازم دور

خواستم آتیش بزنم همه چیزهایی که باعث میشن ادامه بدم به این توهمات

دیگه از این خراب تر نمیشد...

 

و بیم من همه این بود که مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه
پنهان نمانده بود
و بیم داشتم
 ویران کند
تمامی ایمان به عشق را
 که روزی آن مترسک جالیز
 در من نشانده بود


[ شنبه 98/10/28 ] [ 6:23 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید
کد پخش آهنگ