سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

dqz6_instasize_0101200003_-_copy.jpg


شاید تولد

بهانه ی ساده ای برای جشن گرفتن باشه

اما حسنش این بود

که با این تولد

تونستیم یه بار دیگه

کنار هم بودنو جشن بگیریم

جشن بگیریم و بگیم

یکی بودن روز و ماه و سال تولدمون 

شاید تنها یه حسن اتفاق ساده نبوده

شاید خیلی پیچیده تر از این حرف هاست

شاید

فلسفه ی این دوستی

و این حس خوبی که از بودنت دارم

شاید همش برمیگرده به این اعداد به ظاهر ساده و معمولی

...

شاید خاصیتی هست تو این اشتراک اعداد تولد تو و تولد من

خاصیتی که دوستیمونو خاص تر کرد

و حس مشترک خوبی داد...

...

کاش این اعداد

هر سال و هر تولد

دلمونو قرص تر کنه به این دوستی

و کاش هر سال

باز درگیر کنار هم بودن هایی باشیم که یادمون بیاره چقدر یه دوست خوب میتونه دنیامونو قشنگ تر کنه

مرسی که هستی گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما


تولدمون

باز هم

مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک آفرینآفرینآفرین


تولد من و مرجانه

پنجشنبه

95.9.18



[ یکشنبه 95/10/12 ] [ 10:35 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

wsrg_20161128_200327.jpg

 

 

شاید     برای هر کسی تو زندگی این اتفاق نیفته که بتونه دوستای خوبی داشته باشه

شاید پیدا کردن آدمایی از جنس خودت، شانسی باشه که به هر کسی داده نشده

ولی من این شانسو داشتم که یه عاااااالمه دوست خوب داشته باشم و

یه عاااالمه لحظه ی قشنگ کنارشون بسازم...

مثل مهرناز و افسانه دوستای خوب و صمیمی و قدیمی من

که امروز... واسه دومین بار...بخاطر تولدم سوپرایزم کردن و واسم کیک پختن

و با کلی تدارکات دیگه کلییییییی خوشحالم کردن

مطمئنم خوشبختی همین چیزهاست... مطمئنم!

 

کاش همیشه همینطور شاد و صمیمی کنار هم بمونیم...

کاش همه ی دوستا مثل شماها باشن...

قول میدم این جمع 5 نفره رو زودتر 6 نفره ش کنم قاط زدمشوخی

اندکی صبر سحر نزدیک است جالب بود

 

دوشنبه 95.9.8

مهرناز - امیر - افسانه - مختار گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما

 


[ یکشنبه 95/9/28 ] [ 12:37 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

so5_20161204_154349.jpg

 

 

 

سخت  بود واسه این عکس چیزی نوشتن

بعضی حرفها واقعا گفتنی نیس

امسال فکر کنم متفاوت ترین تولدها رو دارم تجربه میکنم

تلافی تولد پارسال که خیلی ساده و بی سر و صدا بود

امسال پشت هم سورپرایز  و برنامه های خاص و ....

اونم تولد ... سورپرایز ... اونم تو دانشگاه. ...!!!!

اینکه چند نفر هماهنگ شن یه جوری سرتو گرم کنن و با کلی ترفند تو دانشگاه نگهت دارن

و چند نفرم برن شهر وکیک بخرن و برگردن دانشگاه ... مطمینا ازاون دسته تولدهاست

 که برای هر کسی اتفاق نمیفته....

شاید گاهی همین دست به دست هم دادنا و هماهنگی های یهویی بهترین و

شیرین ترین خاطراتو بسازن

اون لحظه قبل از فوت کردن شمع که داشتم تو دلم ارزو میکردم

میخواستم بگم ارزو میکنم همیشه دور هم باشیم و تا باشه از این خوشیها

میخواستم بگم ای کاش همیشه باشین

میخواستم بگم اصلاااا هیچوقت فکر نمیکردم دوباره شانس اینو داشته باشم

دوستای به این خوبیو پایه ای پیدا کنم...

ولی معمولا انقد زندگی پیچیده میشه که متاسفانه نمیشه به تکرار چنین خاطراتی

 اونم با همون آدمها زیاد دل خوش کرد

ولی تو دلم آرزو کردم که همیشه شاد شاددد باشینو بتونم یه روزی همینقدر شادتون کنم

خیلییی خوبین بچه هااا     ......     دم همتون گرم

مریم - هلیا- معصومه - محمد- سوگند - محمود گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما

 

 

یکشنبه

95.9.14

 


[ یکشنبه 95/9/28 ] [ 12:15 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امشب هر کار کردم که ذهنم منحرف شه و به چیزای بد فکر نکنم نشد...!

تنها چیزی که میتونه هم این فکرا رو تموم کنه و هم آرومم کنه، نوشتنه

واسه دل خودم نوشتن...


واسه بعضیا حتی درد و دل هم نمیشه کرد !

یعنی یک شبی تو اوج دلگیری اگه درد و دل کنی

به جای این که طرف بزاره به پای اینکه چقدررررر دلت گرفته

ممکنه بزاره به پای اینکه چقدررر خاله زنکی!

و چقد درگیر چیزای مزخرفی!

یا کلا چه آدم مزخرفی هستی که فلان روز فلان ساعت فلان چیز رو تعریف کردی

یا میخوای بکنی!

اینا همون آدمایین که وقتی دلشون گرفته تو میشینی پای حرفاشون

اصلنم شاید به روشون نیاری که شاید خیلی گلایه هایی که میکنن به نظرت

خوشایند نیست!

ولی اونا فرق میکنن!

حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارن

حوصله ی خاله زنک بازیارم ندارن

حوصله ی گوش کردن و شنیدن هم خیلی وقتها ندارن!

اصلا در کل حوصله ندارن!

حواست باشه مبادا یه بار حوصله شون رو سر ببری!

چون بعد ممکنه دیگه حتی حوصله ی موندنم نداشته باشن...


[ شنبه 95/8/15 ] [ 12:53 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

جالبه که یه روز تمامه

هر کار میکنم ذهنم آزاد شه و درس بخونم

اصلا نمیشه

وااای

امتحان ....!

البته دروغ نگفته باشم

 وقتی داشتم آهنگ (دلبرا جان جان جاان جان ... ) و گوش میدام

به اندازه (2 دقیقه) ذهنم آزاد شد

...

برم به زوررررر درس

شاید اون ذهنم و منحرف کنه ...


[ شنبه 95/8/15 ] [ 1:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

و باز هم مسافرت های جاده ای

انگیزه های ساده و مقصدهای تکراری

امسال دقیقاً به همون تاریخ پارسال تو جاده باز به مقصد پایتخت سفر میکنم

باز تنها تو هوای گرگ و میش ساعت 5 بعد از ظهر تو این جاده و اتوبوس و هندزفری و

آهنگ و خوراکی های جورواجور و این بار نه با یک ساک کوچیک، بلکه با یک چمدون!!!


حالا اصن چی شد که این بار اونم با این همه تدارکات میرم پایتخت خودم هم نمیدونم

این همزمانی ناخواسته با سفر به پایتخت سال پیش، کمی آزارم میده

این بار نه کلاسی هست، نه دوره ای، نه دلیل خاصی برای رفتن...


تنهای تنها میرم که چند روزی فارغ از زندگی روتین و دغدغه های تکراری و

حل نشدنی، شاید بتونم چند روزی به هیچ چیز فکر نکنم...

این بار نه دنبال گلایه کردنم،

و نه دلتنگ عاشقانه های قدیمی..!

 

این بار میرم که تموم دلتنگی ها و گلایه ها رو بندازم پشت گوش...

میرم که شاید بشه فراموش کنم

میرم که اگر بی معرفتی و فراموشی ای دیدم،این بار به جای دلگیر شدن، آنچنان ندید

بگیرمش که کم کم (شاید) خودم هم باورم شه که دلگیر نیستم!!!


شاید کم کم حتی باورم شه که اصلاً قسمت این شکلی نوشته شده بوده!

و شاید انقدر باور کنم که سردرگمی های گذشته مو بهش پیوند بزنم و بگم: نگاه کن،

اینجا، دقیقا اینجا، تو این تاریخ، خودت از خدا خواستی که ...

و شاید انقدر غرق شم که باور کنم که این من بودم که به هدفم رسیدم!!!؟

نه اونی که همه چیزو، همه چیزو، حتی خونواده خودشو پشت سر گذاشت و رفت!


شاید. ... یک روز

اگر خیلی تلاش کنم

بتونم این چرندیات رو باور کنم...!

 

 

 

27.7.95

اتوبوس

جاده رشت-تهران

5 بعد از ظهر


[ یکشنبه 95/8/9 ] [ 2:54 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دلمان چقدر برای اینجا تنگ شد...


[ چهارشنبه 95/7/21 ] [ 12:49 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

یادش به خیر؟ ... نه

نمیدونم وقتی یه خاطره ای خوب نیست و میخوای یادش رو زنده کنی باید چی بگی!

یادش به شر؟ به چی ؟

پارسال این روزها بود که خیلی سخت بود

فاصله ی 22 تا 28 شهریور

درگیر یه اشتباه مسخره

سردرگمی ... گیجی ... زندگی جدید ... اشتباه ... اشتباه ... اشتباه !

چقدر سخت بود

چقدررررر سخت گذشت

انقدر سخت که حتی الان بعد یه سال با یادآوریش ناراحت میشم

ترس وجودمو میگیره

که وای

اگر که درست نمیشد؟

اگر نمیشد ... چی میشد!

حتی با یاداوریش دستام میلرزه

قلبم تندتر میزنه

باز استرس میگیرم که اگر که نمیشد.... ؟!!!!

تهش میگم خدایا شکرت

میگم خدایا

من فراموش نکردما

به خودت قسم فراموش نکردم

فراموش نکردم یهو تو یه هفته چطور رسیدی به دادمو کار نشد رو شدنیش کردی

به خودت قسم

هنوزم هر شب

تو دعاهام

بخاطرش میگم مرسی خدا ... مرسی که بودی ... مرسی که کسایی دوروبروم گذاشتی که تونستن کمکم کنن

شاید اینجا حتی

باید بگم

مرسی بخاطر شرایط خاصی که دارم!

شرایط خاص

و

دلایل خاص

و

نتایج خاص!

مدیون همه ی کسایی هستم که تو اون شرایط اومدن کمک و نجاتم دادن!

خدایا

من فراموش نکردم

فراموش نمیکنم

مرسی که بودی ... مرسی که شنیدی ...

...


منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد

 رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.


با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.

سهراب سپهری


[ شنبه 95/6/27 ] [ 3:5 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دلگیر نیستم ها

اما

امشب

نیاز به یک خبر خوب دارم

حالا می تواند یک خبر خوب باشد

یا یک احوالپرسی ساده از آشنایی دور

یا حتی

یک ایمیل کمی محبت آمیز...

امشب

دلتنگ و دلگیر نیستم

ولی انگار

غمگینم...


[ پنج شنبه 95/6/25 ] [ 1:54 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

هر سال این موقع ... این روزایی که روز زودتر تموم میشه و شب نزدیکتر

یه دلگیری خاصی میاد سراغم

یه دلگیری از جنس دلگیری های چند سال پیش

از جنس همون روزهایی که تنهاتر از هر وقت دیگه

مسیر کلاس زبان تا خونه رو قدم میزدم و یاد تمام اتفاقات تلخ و مضحک قبلش تو ذهنم همراهیم میکرد

جالب اینجاس

اون روزها و خاطرات تلخشون

کاملا فراموش شدن

ولی دلگیری روزهای بعدش و قدم زدنهای تنهایی و فرار کردن از دوباره رسیدن ها

انگار قرار نیست فراموش بشن

انگار محکومم به این که هر سال وقت پاییز و زمستون

دلتنگ روزهایی بشم که شاید اولین تجربیات جدی زندگی ام محسوب میشن

اولین روزهای تلخ و جدی و پر از حادثه های عجیب

جالبه که روزهای گذشته و نه چندان جالب من به نفع خیلی ها تموم شد ...

زیاد اهل گذشت کردن نیستم 

اما سعی میکنم لبخند بزنم به اتفاقاتی که بیشتر شبیه برنامه ریزی های خیلی پیچیده و سیاستمدارانه بود، تا یه سوتفاهم و اتفاق!


بعضی جیزا کلا نمیتونن برای همیشه باشن

آفریده شدن برای اینکه یه دوره ای بیان

درگیر غم و شادی و اتفاقات زندگیت بشن

بعد تاریخ انقضاشون که سر میرسه

خودشون راهشونو میگیرن و میرن


چند شب پیش

خیلی اتفاقی

ناخوداگاه از حرکت «خودم» فهمیدم ای دل غافل

بالاخره وقتش شد

تاریخ انقضا

وقت دل کندن از یه زندگی خیالی

و خداحافظی ای که ظاهرش با بقیه فرق داره...


همیشه هم رفتن تلخ نیست

گاهی باید رفت...

 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم


هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده


اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست


نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به «سفر»، که هر چه کرد او کرد


[ سه شنبه 95/6/23 ] [ 2:28 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب