سفارش تبلیغ
صبا ویژن

میدونم چرا ناراحتم ولی دلم نمیخواد بگم 

اصن همه ناراحتیا که گفتن نداره

ناراحتی های من معمولا از اونجا آب میخوره که با انرژی به محیطی ورود میکنم که تصورم ازش یه روز قشنگه

ولی اوضاع جوری پیش نمیره که توقع داشتم

حتی اگه اتفاقی که میفته خیلی هم دور از انتظار نباشه ولی من دوستش نداشته باشم


اینم میدونم که ناراحتی دیشبم چطور میتونست برطرف شه

ولی خب... همیشه هم احساسات تو یه سطح باقی نمیمونه. اولویت ها عوض میشه !!

اخیرا خیلیا رو از خودم دور کردم و تو این شرایط به هر کسی نمیتونم زنگ بزنم

بالاخره هر بدست آوردنی، ارزش اینو داره که یه چیزایی رو هم کنار بزاری

امیدوارم که داشته باشه البته!!!


شاید یه بخش از ناراحتیم هم اینه که بخاطر اینکه کار خودمو بکنم، مجبورم یه جاهایی دروغ بگم یا بپیچونم ولی دوس ندارم

نمیدونم چرا باید تو منگنه قرار بگیرم

نمیدونم چرا وقتی فریاد نمیزنی که تو مسئله ای صاحبنظرتر از بقیه ای، چرا باید با پررویی رو نظر خودشون پافشاری کنن.

منم حوصله اینو ندارم که بقیه رو قانع کنم نظر من درسته یا اونا

همیشه ظاهرا اونی برنده س که با یه اصرار بی منطق واسه دفاع از نظرش سر و صدا میکنه


خسته نیستما

فقط به چند ساعت تنهایی احتیاج دارم

این مدت خیلی شلوغ پلوغ بوده ...

 



تاریخ : یکشنبه 101/5/9 | 9:41 صبح | نویسنده : نویسنده : مهسا کهنسال | نظرات ()

یه گونه ی جدیدی که درکش نمیکنم

حدس نمیزنم قدم بعدیش و چرا و چطور برمیداره

وقتی تو نتیجه حرفا دنبال اینم که "خب اینم مثل بقیه س" یهو فرمون و کج میکنه و یه چیزایی میگه که شوک میشم

استدلالم اینه که همون شک هم نباید وجود میداشت

که اگر چیزی هست که میشه بهش گفت حس، خب شک دیگه چرا

وقتی درگیر چیزی هستی که انقد هم حس خوب بهت میده چرا اصلا بخوای بهش شک کنی

مگه اینکه ................

دوست ندارم منتظر بشینم ببینم قدم بعدی چیه

سعی میکنم از مسیر لذت ببرم

بدون اینکه فکر کنم به هدف

حتی بدون اینکه سرم رو بلند کنم ببینم اثری از اوج هست یا نه

اصلا کی تعیین میکنه اوج لذت کجاست 

یعنی همین بلاتکلیفی شیرین که دلهره داری و نمیدونی تو فکرش چی میگذره و نمیدونی 100% هست یا نه، اوج لذت نیست؟

میشه تضمین کرد اونجایی که 100% مطمین میشیم واسه همیشه هستیم از الان خوشبخت تریم  ؟

از کجا معلوم که اون زمان از اطمینان مفرط داشتن واسه همیشه، دست از تلاش واسه جلب توجه برنمیداریم  ؟

نه عمرا بشه




تاریخ : یکشنبه 101/4/26 | 9:8 صبح | نویسنده : نویسنده : مهسا کهنسال | نظرات ()

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/05c360f41a0bd9bb5e236e95042c6832.jpg



تاریخ : پنج شنبه 101/3/26 | 10:49 صبح | نویسنده : نویسنده : مهسا کهنسال | نظرات ()

خیلی برام مهم بود که 5 فروردین امسال رو یه جور متفاوتی بگذرونم

اصلا 5 فروردین واسم شده یه تاریخ خاص . تبسم
یه تاریخ مثل تولد، مثل عید، مثل روزی که توقع داری حتما یه مورد هیجان انگیزی پیش بیاد یا دوروبرت رو با آدمهای دلخواهت پر کنی

5 فروردین پارسال که از دستم در رفت و فکر کنم سیل می بارید و منم برنامه ای نداشتم
امسالم خیلی اتفاق افتاد که باعث شن بیخیال بشم و کنج خونه بشینم

ولی آخرش گفتم نه، مرغ فقط یه پا داره اصلا!
گور بابای هر چی مانع ساختگی و بیخوده
آخرش اون موقعی حالت خوب میشه که کاری رو انجام بدی که دلت می خواسته

با همه اینا، 5 فروردین قشنگی رو گذروندم
نه به هیجان انگیزی اولین دفعه که از ذوق جیغ بکشم و از خوشحالی بالا و پایین بپرم
اما در حد خودش جدا" قابل قبول بود مؤدب

اونقدر خوب که 2 ساعت بی وقفه به عرق بیدمشک و فالوده یزدی دزدی خندیدم  و انقد انرژی داشتم که ساعت ها تو خیابون های این شهر قدم بزنم و تو سرمای آخر شبش بالای پشت بوم بمونم و حاضر نشم برگردم اتاقم

آرزو میکردم روزها کش بیاد تا حالا حالاها برنگردم به زندگی عادی و کار و اتاق همیشگیم
ولی قانون زندگی تکراره
کم پیش میاد جریت کنیم این تکرار و بهم بزنیم و اون شکل روال که بهش میگن "زندگی"، زندگی نکنیم

دوستای خوبی پیدا کردم دوست داشتن
نزاشتن حس کنم چقدر دیوونه م که با این شرایط اومدم مسافرت

برام مهم بود به خودم ثابت کنم وابسته کسی نیستم و بهانه های عجیب غریب بقیه نمیتونه برنامه م رو بهم بزنه

شروع خوبی واسه تغییرات بود
حالا که بحران تموم شده، دیگه هیچ بهونه ای واسه صبر کردن ندارم
بریم ببینم "قرن جدید" قراره ما رو کجای سرنوشت بزاره
.
.
پ.ن: 5 فروردین سالگرد تاریخ کات و این حرفا نیست بخدا
این نگرش های دوست پسر دوست دخترانه رو در مورد این پستم  بزارین کنار ??



تاریخ : چهارشنبه 101/1/10 | 8:34 صبح | نویسنده : نویسنده : مهسا کهنسال | نظرات ()

مدتها دنبال همچین موقعیتی بودم و اتفاق نیفتاد 

بیشتر مطمین نبودم تهش خوب میشه یا نه و واسه همین انجامش نمیدادم

همین حالاشم مطمین نیستم که چی میشه یعنی چی؟

کسی چه میدونه

شاید بشه شروع یه جریان قشنگ جدید.دهنم آب افتاد

شایدم نتیجه ش چند روز اعصاب خوردی باشه خسته کننده

هر چی که هست از چند جهت جدیده 

من برم و با خبرای آخر ماجرا برگردم خدانگهدار




تاریخ : سه شنبه 101/1/2 | 10:17 عصر | نویسنده : نویسنده : مهسا کهنسال | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.