سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

سلام بچه هاااااااا

میدونم بچه ها خواننده اینجا نیستن ولی لفظ (بچه ها) برام دوستانه تر از کلمات دیگه س 

 

عرضم به خدمتتون که 

اومدم یه خبری بدم 

بالاخره بعد روزها عجز و ناله و سردرگمی و پریشونی 

یه دوره جدید شروع شد که البته طبیعتا مثل همه تجربه های دیگه معلوم نیست آخرش خوب باشه یا نه 

ولی استارت تغییرات اتفاق افتاد 

و من از این تغییرات جدیدی که روزها منتظرش بودم استقبال میکنم 

باشد که ایمان بیاورم 

شما هم ایمان بیاورید

ولی این دفعه نه دیگه (به آغاز فصل سرد) 

به آغاز و شروع دوباره ایمان بیاورین...


[ دوشنبه 99/5/20 ] [ 8:5 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

خدا نکنه بعضیا فکر کنن به یه چیز احتیاج دارن

خودشون و تا حد لجن پایین میکشن که اون چیزی که میخوان و از دست ندن

اصلا هم فکر نمیکنن در ازای چی این کار رو انجام میدن

بدبخت تر از این افراد نداریم واقعا

 


[ چهارشنبه 99/4/25 ] [ 2:45 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

هیچوقت نفهمید که خوبم یا نه

بهم میگه الان 2 ماهه همه چی خوبه

حتی متوجه نیست که خوب یعنی چی !

اصلا خوب از نظر کی ؟!

وقتی خونه ای فرو بریزه و همه چی از هم بپاشه، دیگه خوب و آروم چه معنی میده

اصن مگه میشه اونو دوباره ساخت

مگه میشه برای چیزایی که از دست رفت و برای همیشه زیر آوار خاک شد، عزا نگرفت؟

ولی اون میگه که خوبه همه چی

آره اون طرف قضیه به آرزوهاش رسید

ولی واسش مهم نبود و اصلا نفهمید به چه قیمتی بهشون رسیده

زنگ زدم بهش بازم چراشو نفهمید

شروع کرد به گفتن گلایه های خودش و غر زد

ولی من خندیدم و سعی کردم صدام بی انرژی نباشه .

اخه صدای بی انرژی و بی حال، خیلی آزارش میده !

میدونم که دلخوری تو دلش از بین نرفت

اصن گاهی نمیفهمم که اگه چیکار نکنم دلخور نمیشه ؟!

چون همیشه خدا دلخوره

همیشه بدون استثنا یه دلیل کوچیک مسخره هست !

امروزم، یه روز مثل 5 ماه گذشته بود

یه روزی که تو مواجهه استعداد و کار و آینده و انتخابم قرار گرفتم...

به قول بعضیا، اول ارتقای فردی، بعد زندگی !!!

واقعا میشه زندگی نکرد و ارتقا پیدا کرد!؟!!!

میشه هیچ دلگرمی نداشت و روی تخصص و آینده نامعلوم تمرکز کرد؟

هنوزم قرار نیست اتفاق جدیدی بیفته

قانون 4 ساعت در هفته هم بیخوده کاملا

هیچکس قرار نیست به چیزی عمل کنه

دور، دور پیچوندن، جا گذاشتن و خیانته..


[ چهارشنبه 99/4/11 ] [ 9:1 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دوست دارم اینجا بنویسما

ولی وجود آدمهایی که همش دوست دارن کشف کنن و مدام دوروبرت میگردن بفهمن قضیه چیه اجازه نمیده !

واقعا حساب کتاب بعضیا و وقتی که میزارن تا به کشف های خارق العاده شون برسن جالبه !


[ دوشنبه 99/4/9 ] [ 12:46 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

تولدت مبارک...

 

(به یاد روز امتحان 

امتحان سخت

بی تقلب 

بعدظهر 

آهنگ تولد 

خوشحالی)

 


[ چهارشنبه 99/3/21 ] [ 4:36 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

نه که دل و دماغ نداشته باشم که بنویسم

دارم

خوبشم مینویسم

ولی از قدیم گفتن : هر راست نشاید گفت

امکان گفتنش نیست فعلا...

و حرف همینطوری تو دلم تلنبار میشن...


[ شنبه 99/3/17 ] [ 3:0 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

یه دوستی داشتم تو دوران دانشگاه کارشناسی

که روز اول دانشگاه دوست شدیم  و اسمش ستاره بود

تا 3 سال بعد تموم شدن دانشگاه هم دوست موندیم و بعدشم تموم شد

اسمشم زیاد تو این وبلاگ بردم ولی الان چند ساله خبری از هم نمیگیریم


چند شب پیش نمیدونم چی شد بعد این همه مدت خوابش و دیدم

خیلی کم یادمه و فقط چند صحنه از اون که داشت راه میرفت و یه مانتوی قهوه ای پوشیده بود رو یادم میاد

داشت راه میرفت و یهو واستاد برگشت و شروع کرد حرف زدن و از خواب بیدار شدم یهو


زیاد پیش میاد اتفاقی بدون اینکه به کسی فکر کنم تو خوابم ببینمش

ولی عجیب این بود برام که فردای اون روز مرجانه رو دیدم و گفت مهسا میدونی، خواب ستاره و دیدم !!!!!

خواب خوبی نبود. با ناراحتی بیدار شدم ولی یادم نیست که چی بود.


ترسیدم که دو نفری تو شب خوابش و دیدیم

ولی خب

دیگه دوست نیستیم که مثل قبل روزی 6 بار زنگ بزنم خونه شون بگم: دیگه چه خبر؟

و همیشه هم یه عالمه حرف داشته باشیم و وقت کم بیاریم. 


فقط امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه.


[ چهارشنبه 99/2/24 ] [ 3:25 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امروز 12 اردیبهشت اونم جمعه یه خاطره یادم افتاد.


یادمه سال 90 بود 12 اردیبهشت یکی از هم دانشگاهیا تو انزلی تو یه کافی شاپ تولد گرفت منو مرجانه از دانشگاه رفتیم اونجا
بعد چون میخواستیم تولد بریم با خودم مانتو و شال برده بودم تو دستشویی مسجد دانشگاه عوض کنم مانتومو.
یه دورانی هم بود که عوض کردن مانتو تو دستشویی مسجد دانشگاه کاملا یه امر عادی شده بود چون داخل دانشگاه خیلی به مانتو گیر میدادن??اصلا!
 

مانتوی تولد رو گرفتم دستم و رفتم داخل دستشویی مسجد و چند تا از بچه های اونجا هم دیدن منو و بعد وارد یکی از توالت ها شدم و شروع کردم عوض کردن مانتو. درم قفل کردم.

معلوم نیست تو همون فاصله کدوم شیر پاک خورده ای سریع رفت اینو گذاشت کف دست انتظامات که بدو بچه ها دارن مانتو عوض میکنن اونجا. ترسیدم
وسط تعویض مانتو بودم که یهو شنیدم انتظامات خانم یا به قول معروف همون فاطی کماندو وارد شد و شروع کرد با مشت کوبیدن به در توالت بغلی
که خجالت نمیکشی فکر کردی ما خبر نداریم میای اینجا مانتو عوض کنی بری
بیا بیرون ببینم??????


مدام میکوبید به در کسی ج نمیداد ولی در قفل بود.
تا بالاخره انگار یکی که اون داخل بود، کارش تموم شد ?? و صدای فحش دادن از داخل توالت بغلی بلند شد: که اصن به تو چه عوضی؟؟؟؟؟؟ هر کار میکنم به خودم ربط داره. گمشو برو ببینم????


10 دقیقه تمام انتظامات فحش از پشت در دختره هم فحش از داخل توالت و از اونجایی که کماندو دستش بهش نمی رسید دختره هر چی خواست بارش کرد.جالب بود

منم در نهایت سکوووووووووت?????? مانتومو گرفته بودم بغلم تکونم نمیخوردم که یه بار نفهمه اونی که همه اینا زیر سرشه منم. ????

انقد به هم فحش داده بودن و زنه تهدید کرده بود من کرک و پرم ریخته بود ولی دختره اصلا کم نمیاورد و دق و دلی تمام دفعاتی که زنه بهش گیر داده بود رو سرش پیاده کرد??

 بالاخره یه ربع اون تو موندیم تا بعد اینکه زنه کلی فحش و بد و بیراه شنید، بیخیال شد و رفت. بعد رفتیم از توالتا بیرون منم مانتومو سریع گذاشتم تو کیفم که کسی اوپوزخندن یکی و نبینه. یهو دیدم دختره گفت زنیکه بیشعور معلوم نیست کیو با من اشتباه گرفته چرت میگه واسه خودش. من مانتو ندارم که عوض کنم????????

منم همچنان سکوووووووت??????در همون حال سکوت از مسجد خارج شدم و سریع از دانشگاه زدم بیرون و رفتم تولد و به خیر گذشت بلبلبلو


[ شنبه 99/2/13 ] [ 12:45 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

گاهی غرق شدن تو یه مشت احساسات دروغی لازمه

لازمه حرفهای بی سر و ته بزنی و دلتو خوش کنی و خودتم به دروغی که به خودت میگی بخندی

احتمالا همینه هنر تلقین

انقدر تلقین کن و به باور برس که حالت با این دلخوش کنک های الکی خوبه، که واقعا حالت تغییر کنه


دو سال انتخاب کردم که هشیار و واقعی زندگی کنم

انقدر واقعی که گاهی تمام وجود میلرزید از تلخی و زشتیش

نه که من تلخ و زشت بودم 

من و دنیای اطرافم با هم ناهمخونی عجیبی داشتیم 

ولی یاد گرفته بودم پای چیزی که دوست دارم تمام قد واستم


نشدنی بود

انقدر هر لحظه بهم ثابت کرد که نمیشه، که دیگه دلم نمیخواد اتفاق بیفته

به قول الهام، دیگه فایده نداره

و این (دیگه فایده نداشتن)، خیلی جدی تر از سه تا کلمه معمولی کنار همه


حالا دیگه نه فایده داره نه لذتی

حالا دلخوشی های روزمره هست، با انگیزه های جدید

حالا راهم در حال تغییره

یه راه دوست نداشتنی که قراره حل کنه همه مشکلات رو


یه ماه آینده روزهای سختی منتظرمه

ولی قراره اینا هم بگذره

آدم باید گاهی از خودش یه جورایی که هیچوقت دلش نمیخواست مایه بزاره تا بگذرونه یه دوره ای رو


دیشب فهمیدم هنوز یه جنبه بود که نشناخته بودم

سکوت اون لحظه م، تعجبم، انگ حسودی بهم ...

جالبه بخوای یه چیز و هشدار بدی و بهت بگن داری حسودی میکنی


فکر کنم تازگی من بد هشدار میدم

سه ماه پیش یه هشداری دادم به یکی که نتیجه ش این شد که یه ماه باهام قهر بود و سرسنگین و رفت همه رو گذاشت کف دست اونی که درباره ش هشدار داده بودم و نتیجه گیری کردن دوتایی که مهسا حساسه و فلانه و بدبینه و من دروغ نگفته بودمو ...


میفهمه یه روزی که اون هشدار بود

میفهمه یه روزی که من چی گفتم اون روز و چرا گفتم

منم یه سال و نیم پیش وقتی ا..... بهم هشدار داد گفتم نه بابا، اینجوری نیست ...

باهاش مقابله کردم و جلوش واستادم


حالا هم این قصه تکرار میشه

مثل صد سال تنهایی که همه چیز تکرار میشد

تکرار و تکرار و تکرار


این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!

اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

 



[ شنبه 99/2/6 ] [ 1:3 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

شما هم اینطوری این که بعضی روزا از خواب که بیدار میشین از همون اول اعصابتون خورده

و هی تو مغزتون با ادمهای مختلف دعوا میگیرین؟

یا من دیوونه شدم؟

شما هم هی حرص میخورین گاهی بیخودی و آخرشم هیچی؟

امروز انقد اعصابم خورد بود و از دستش لجم دراومده بود که گرفتم خوابیدم که حرف نزنم


[ چهارشنبه 99/1/27 ] [ 11:6 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید
کد پخش آهنگ