سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد               گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق                مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع                که گور پرده جمعیت جنان باشد

    فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر            غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست              چرا به دانه انسانت این گمان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا      که های هوی تو در جو لامکان باشد

تو را چنین بنماید که من به خاک شدم

به زیر پای من این هفت آسمان باشد


http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/fcd359a1c5f9db6c79141f16ca6f4804.jpg

تاریخ فوت : 94/1/31



مرگ چه غم انگیزه !

حتی برای کسی که زیاد نمیدیدمش

واسه بزرگترین مرد فامیل مادری!

دایی بزرگم

دایی اسفند!

چقدر سخته باورش که مردی همیشه سرحال و قبراق در حال قدم زدن تو خیابون میدیدمش انقد از بیماری رنج کشید که آخرش فوت کرذ ...

همه میمیرن!

ولی مرگ ... بعد از این همه عذاب و تقلا... به نظر ناعادلانه س


امروز ... خاکش کردن

دایی بزرگمو


چه وحشتناکه که وقتی دارن میزارنش تو یه چاله تاریک واستی و نگاه کنی

چه دردناکه خاک بریزن رو بدن عزیزترین کست و دیگه هیچوقت نتونی ببینیش

...

ولی بدتر از همه

لحظه ایه که واسه همیشه ... [واسه همیشه ی همیشه] ،

همونجا رهاش میکنی و برمیگردی!!!

برمیگردی خونه !

و زندگیتو ادامه میدی و کم کم فراموش میکنی که چقدر زندگیت با وجودش قشنگتر میتونست باشه

حلا تنهاتر از همیشه س !


فاتحه یادتون نره




بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد

 
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد

به شکل خلوت خود بود       

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 

««و رفت تا لب هیچ»»

  ««و پشت حوصله ی نورها دراز کشید»»

...

...


 


[ چهارشنبه 94/2/2 ] [ 2:24 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

زندگی اونقدام بد نیستااا

قشنگ میشه گاهی یهویی

پریروز یه خبر خوب شنیدم

یه جا همینطوری شانسی یه امتحان زبانی دادم واسه تدریس

با اینکه به تدریس علاقه ندارم!

همینطوری الکی الکی قبول شدم

امروزم interview داشتم

و همینطوری الکی الکی شاید .... بشم Teacher !


یادمه میتونستم فیزیک سراسری بخونم

ریاضی سراسری بخونم ...

ولی چون تدریس دوست نداشتم ... با اینکه خیلی زیاد به فیزیک علاقه داشتم ... یه انتخاب رو هم فیزیک نزدم !!!

حالا ... از فرط بیکاری .... باید برم دنبال تدریس !

زبان و دوست دارم !!!

ببینیم چی میشه .


پس کو دستای رو به آسمونتون واسه دعا واسه من ؟؟؟

هنوز یه قسمت از پذیرش مونده!

دستا همه بالااااااااااا







[ چهارشنبه 94/1/19 ] [ 2:6 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

به قول سیتی .... ایرانی میتواند :D

امشب بعد 3 ماه که گوشی عزیز دوست داشتنی خوشگلم یعنیدوست داشتن 7610 دوست داشتنعزیزم

که خیلی هم قربونش میرم خراب شده بود، تونستم بالاخره خودم درستش کنم مؤدب

لبته فقط یه فرمت ناقابل نیاز داشت !

خدایی انقد که این گوشیو دوست دارم ... اون یکیو که جدیدتر و به روزتره و دوس ندارم

و تکرار میکنم

ایرانی میتواند :D :D :D

شما اگه گوشیتون خود بخود ریست میشه این روشو امتحان کنید

کلش 1 دقیقه بیشتر طول نمیکشه

فقط ایرادش اینه که چون دارین فرمت میکنین (که البته چاره ای هم جز این نیست) همه اطلاعات پاک میشه !!




فلش کردن گوشی های نوکیا عملی است برای تقویت و پاک کردن تمام برنامه های غیر نصبی موبایل (مانند ویروسهای نا خواسته )
در صورتی که گوشی مشکل اساسی داشته باشد بهترین و راحت ترین کار فلش کردن آن است.
برای این کار شما گوشی خود را خاموش کنید و (بهتر است تا سیم کارت و یا مموری کارت خود را بردارید )
در حین اینکه گوشی خاموش است 3 کلید ×(ستاره) 3و سبز (کلید اتصال ) را فشار دهید و از کس دیگری درخواست کنید تا گوشی را روشن کند پنجره ای باز می شود که که در آن قسمت نوشته شده formatting صبر کنید تا پنجره کاملا مشکی شود پس از آن گوشی در خواست سیم کارت می نماید گوشی را خاموش کرده و و سیم کارت و مموری کارت را قرار دهید پس از آن گوشی را روشن کنید
اگر سیم کارت درون گوشی باشد احتمال 0.1% سوختن سیم کارت می باشد اما احتیاط شرط عقل است
سوالهای خود را در باره همین موضوع در همین تاپیک بپرسید
ممنون
n_yaghmaei


[ چهارشنبه 94/1/19 ] [ 1:43 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!


آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!


خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!


نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!


عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!


گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید


ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!


همینجا اشاره کنم که علت انتخاب این شعر، علاوه بر قشنگیش،

کلمات زیباییه که توش بکار رفته که از اون کلمات میشه به واژه ی بی بدیل «کهنسال» اشاره نمود. شوخی



عیدتون مبارک با تاخیر !

امروز بعد از حدودا 40 روز مهمون داری خونه نسبتاً خالیه ...

وقتی مهمون هست... هر چند آدم کلافه میشه... ولی خونه یه شور و هیجان خاصی داره که تو مواقع عادی این حالت نیس!

امسال خوش گذشت...

هر چند که از سال 93 تقریبا هیچی نفهمیدم...

روزای بد زیاد نداشت

ولی دوره ی طولانی ای صرف درس خوندن و کنکور شد...

هر چند که قبول نمیشم و امتحانم و خراب کردم و این یعنی یه سال پرررررررررررر !!!


ولی ایراد نداره ... دیگه عقل من همینقد میکشه دیگه... زوری که نیست !

از فردا ، بعد از 2 ماه کامل استراحت، کلاس و درس شروع میشه


امسال... یعنی 93... یعنی پارسال... بعد از چند سال !!!!!! بالاخره 4شنبه سوری از آتیش پریدم!


http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/6d91c663e4f9550e8b687c67b02a1184.jpg



و امسال... بعد از چند سال ... تو عید همه خونواده دور هم بودیم !

و بعد از چند سال... دو نفر آشتی کردن با هم !


و من .... بعد چند سال ... یه عیدی توپ پ پ پ پ جمع کردم عالی ی ی ی !!!! بلبلبلوبلبلبلوبلبلبلو


این عکس هفت سین ما...

اینو چون لحظه جمع شدن سفره گرفتم چند تا چیز جا موندن از عکس

قرآن و ماهی و ...

البته سفره هم که نیست !!! در واقع «میز» هفت سین!!!


http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/47761266cac3caa05ae528d20c702d71.jpg



و پایان تعطیلات !!!! و 13 بدرر!!


http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/7b87796f6450c3e4d6a010f392f760c2.jpg


امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید عزیزان

تا درودی دیگر، بدرود چشمک



[ جمعه 94/1/14 ] [ 3:4 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

غمگین تر از اونم که پست بزارم

غمگین تر از اونم که سعی کنم چند تا جمله قشنگ اینجا بنویسم و توجه کسی رو جلب کنم !

حس میکنم دیگه توانشو ندارم !

هزار بار تجربه کردم ... ولی هنوز بلد نیستم ...

یعنی بی استعدادی تا چه حد؟؟؟

واقعا من بی استعدادم یا دنیای اطرافم سخت گیری میکنه باهام ؟


ای آرزوی تشنه به گرد او 

بیهوده تار عمر چه می بندی؟ 

روزی رسد که خسته و وامانده

بر این تلاش بیهوده می خندی

...

کلا من زیادی میرم تو حس ... زیادی گرم ... سرد ... خشک ... شوخی ... جدی ... مسئول ... با جنبه ... بی جنبه!ظ

ولی هر چی هستم منعطف نیستم !!!

دیر جا میزنم ... ولی عادت کردم که وقتی جا میزنم ... بزنم همه چی رو خرد و خاک شیر کنم !

عادت خوبی نیست!

شما نکنید این کارو ...


یه حرف نگفته هم خیلی وقته مونده میخوام بگم

به جان شما ... من نظر خصوصیا رو عمومی نمیکنم ... تو رو خدا با اسم بذارین بفهمم کی داره حرف میزنه !!!

تو هم پست از 10 تا نظر 7 تاش بی اسم و با منظوره !!!

تو خماری موندن چیز خوبی نیستاااااا یعنی چی؟ یعنی چی؟ یعنی چی؟


[ یکشنبه 94/1/9 ] [ 3:33 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

خانم جوانى به دلیل ممکن نبودن زایمان طبیعى مجبور میشوند

برایش عمل سزارین انجام دهند

و مشخص شد که علت ممکن نبودن زایمان طبیعى

گرفتن دست برادر توسط خواهر کوچکش است

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/ce71d97f74a2c86c8dd563444b4c6863.jpg


[ چهارشنبه 93/12/13 ] [ 2:17 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

معانی مختلف مُردن در رشت؛


میرم تره : عاشقتم
بمیرم تره: خیلی دلم برات می سوزه
بوشو بمیر : دیگه نمی خوام ببینمت
بمردیبی؟ : چرا کاررا انجام ندادی؟

بمرده بی: چرا نگفتی!
نمُردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد
بمردم تا ... : صبرمان تمام شد
من بمیرم؟؟؟ : راست می گویی؟
بمردم : خسته شدم
بمردی؟؟؟ : چرا جواب نمی دهی؟
بمرده : بی حال و وا رفته
مُردنی : نحیف و لاغر

شیخ رشتی

پیج رشت .... شهر باران های نقره ای


[ سه شنبه 93/11/28 ] [ 2:4 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

ما در ایران افتخار داشتن بزرگترین فروشگاه متحرک جهان ( مترو تهران ) را داریم

ولی متاسفانه دیده شده بعضی از سودجویان ازش بعنوان وسیله نقلیه استفاده میکنند.


جالب بود !!!!!!! جالب بود


[ دوشنبه 93/11/6 ] [ 12:17 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]


««خود خود خودم»»

«مهسااااااااااااااااااااااااااااااااااا»

من روزی 10 دقیقه این عکسمو نگا میکنم خودمو ناز میدم خیلی خنده‌دار

گیج شدم هر کسی یه جور قاطی داره دیگه گیج شدم

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/cb3a8b82f03ef5c19786c6db1790fa21.jpg


[ جمعه 93/11/3 ] [ 2:23 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امشب ... شب خوبی نیست

امشب دوباره فکر کنم واسه صدمین بار... از قضیه ای ناراحت شدم که واسه گذشتس

واسه سال 87 !

از شخصیت کسی ترسیدم که خودش الان یه بازنده ست!

از زیر آب زنی کسی وحشت کردم که یه عمر ... 25 سال !!! فکر میکردم یه حمایت کننده ی تمام و کمال از منه که بی منت دوستم داره ...

بی منت عاشقمه ... بی هیچ قصد و غرضی ... کسی که تو دوران تنهایی زندگیم ...

قشنگ ترین و ساده ترین نامه های زندگیم و بهش مینوشتم و با خوندن حرفاش آروم میشدم ...

کسی که یه موقعی فکر میکردم از پدر و مادرم هم واسم عزیزتره و تنها کسیه که منو میشناسه...

کسی که عمق پرستیدن من به خودشو حس میکنه و حاضره بخاطرم خیلی کارا بکنه ...

کسی که یه موقعهایی اسطوره ی زندگیم بود !!!  حاضر بودم بخاطرش جلو همه که سهله ... جلوی دنیا وایسم ...

من ... من همونم که اون وقتی بخاطر مشکلش گریه میکرد ... منم باهاش گریه میکردم...

نمیفهمیدم چی داره میشه ... نمیفهمیدم چرا گریه میکنه ... نمیفهمیدم چرا باید کسی ندونه ...ولی منم گریه میکردم ....

بخاطر ناراحتیاش ... بخاطر بدبختیاش ... بخاطر بدبیاریاش با عزیزترین کسای زندگیم بارها جنگیدم ...

ولی اون ... با چند تا جرف بیخود همه چیو خراب کرد ...

مهم تر از من .... مهم تر از برنامه های من که بخاطر چند تا جمله ی هیچ و پوچ بهم خورد .... این حسی بود که از دست رفت

این حس که یکیو با تمام وجود بپرستی و ایمان داشته باشی جز خوبی تو چیزی نمیخواد ... دیگه از دست رفت

و عشق اون به من ... که اصن شاید از اولشم عشق نبوده ... با غرور و حسادت و کینه قاطی شد

 

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد!

 
یک فریب ساده و کوچک  

آن هم از دست عزیزی که تودنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی    .


من گمانم زندگی باید همین باشد   



و حالا هر چقدر سعی میکنی ... دیگه من اونی نمیشم که بودم ...

و وقتی نامه های اون موقع رو میخونم ... به جای یه حس خوب ... حس بدی دارم ... حس حماقت !

سخته با چند تا جمله بفهمی همه ی خیالپردازیهات اشتباه بوده ...

سخته بفهمی که کسی که مهمترینه واست ... شاید بهترین نباشه !!!


نمیدونم چه حسیه ...

نمیگم حسادته

ولی دیگه حمایت نیست

خیلی وقته که دیگه حمایت نیست

من اینو 6 ساله که فهمیدم ...

ولی هر چند وقت یه بار یه چیز جدید میفهمم .... یه چیزی رو میشه واسم که همه چی بدتر میشه ...

سخته فکر کنم نیت خوبی پشت اون حرفا و پیشنهادا بوده ... نه نبوده ...

آدم وقتی میخواد یکیو از یه کاری که به قول خودش بده منع کنه ، قدم اول اینه که به خودش بگه ....

نه که بره پشتش زیرآب بزنه ...

نه ... تو اونی نیستی که من همه ی عمر پرستیدم ....

تو کسی هستی که بعد از یه وقتی که نمیدونم کی بود، دیگه منو مثل یه همدم نگاه نکردی ...

مثل یه عروسک نگا کردی که باید با هر ساز تو برقصه ... چون تویی که عقلت از همه

بیشتر میرسه و ماها هم از دم بی عقل و کودن و بی استعدادیم ...

... دیگه نمیتونی قدم به قدمم بیای و بدونی چیکار میکنم و کجای زندگیمم ،

چون اشتباه کردی .... اشتباه کردی ...


 

 دیگر به آن تفاهم مطلق،

هرگز نمی رسیم .

و دست آرزو،

با این سموم سرد تنفر که می وزد،

دیگر شکوفه های عشق و شهامت را،

از شاخسار شوق نمی چیند

 

افزون شوید بین من و او،

گرد غبار های کدورت،

فرسنگهای فاصله،

افزونتر!

 

ای کاش آن حقیقت عریان محض را،

  هرگز ندیده بودم .

 داناییش به ناتوانیم افزود

دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من

مکتوم مانده بود

 

دیدم که رود،

رود، که یک روز پاک بود

اینک در استحاله سیال خویش

تسلیم محض پهنه مرداب می نمود

 

کو

یک خنده،

- یک تبسم  زیبا

یک صوت صادقانه، یک آوای بی ریا؟

آری چه کرد باید

با دسته های خنجر پیدا از آستین .

لبخندها فریب،

و مهربان صدایی اگر هست در زمین

سوز نوای زمزمه جویبارهاست .

 

 

          من،

               افسوس می خورم که چرا و چگونه، چون

                آن آفتاب روشن

                آن نور جاری جوشان عشق من

                           در شط خون نشست،

                                                   در لجه جنون .

 

 


[ پنج شنبه 93/10/25 ] [ 3:1 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب