ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

کلا یه عقیده ای دارم و اونم اینه که هیچوقت سعی نکن یه چیزی رو زیاد از حد انجام بدی

یا زیادتر از حد معمول بدونی!

حتی زیادتر از معمول محبت نکن!

تجربه نشون داده

هیچوقت پیش نمیاد که لطف های زیادتر از زیادی

نتیجه خوبی داشته باشن

وقتی زیاد خوبی کنی

توقع بیجا بوجود میاری

 

و وقتی زیادی میدونی

ممکنه چیزایی بدونی که دونستنش ناراحت کننده باشه

پس هی سعی نکن به زور حدس بزنی

----------------------------------------------------------------------------------------

امروز دوباره یکی زنگ زد 

آمار داد!

گفت فلانی و میشناسی؟

گفتم اره

همونه که اون بردتش

گفت گفتن فلان شهر

فلان کارخونه

فلان اداره

گفت................................

گفتم ول کن

همه اینا رو میدونم خودم

همش اراجیفه بافتن به هم 

 

این رشته سر دراز دارد

تموم نمیشه لامصب

اعصابم بهم ریخت اصن

 

حال خوبی داشتم امروز

گند زده شد بهش!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------

میخوام استارت یه دوره جدید رو بزنم

اصن یه دندگی که من در گوش کردن به حرف دلم دارم رو والا هیچکی ندار ه

 

امروز روز جهانی رئیس بود


[ یکشنبه 96/7/23 ] [ 10:18 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دقیقا میدونم مشکل از کجاستا

چند وقت پیش بعد مدتها که فکر کردم بهش رسیدم و مشکل و پیدا کردم


مشکل از وقتی شروع شد که پست«دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت» رو گذاشتم.

چون واقعا همیشه یه جای کار هست که خیلیییی ناجور میلنگه!

http://sarasaiee.parsiblog.com/Posts/686/


از ادامه اون قضیه بود که من روز به روز حالم بدتر شد

و چه دلیل خنده داری !!!

خنده دارم نیستا

اصلش بسیار غم انگیزه ولی وقتی به یکی میگی دلیلش اینه میخنده

حق هم داره

یه بار دلیلش رو به مرجان و فروغ گقتم

یادمه که فروغ خندید

خودمم به حرفم خندیدم

ولی خب دلیلش انگار همینه


بابا حالم بده ه ه ه  ه ه ه ه بدددددددددددددددددددددد

هی الکی امیدواری ندین


اه امروز داشتم جریان دوشنبه رو واسه مهشید تعریف میکردم

مهشید گفت از پارسال که فیلم تولد رو نشونم دادی میخواستم بهت بگم حواستو جمع کن...

محمدرضا گفت مردم بخاطر ....... خودشونو به کشتن میدن . کجای کاری؟؟

مامان گفت اصلنم عجیب نیست .. خیلیا این کارو میکنن

بابا هم که کلا مخالفه قضیه س . سکوت کرد و احتمالا تو دلش گفت: اصلا بهتر!!!!

گفتم من فکرشو نمیکردم

من ساده برخورد کردم

فکر کردم خیلی ساده س

گفتم بهم گفتن سوتفاهم شده

گفتم بهم گفتن بی منظور بوده

لبخند تحویلم دادن

کلا یادمه مامان همیشه میگفت تو خیلی ساده ای

یادمه یه بار به یکی فکر کنم به بیتا گفت این دختره خیلی ساده س . همه چیو میگه. من نگرانشم!!!!

جالبه که من تغییر هم نمیکنم

هنوز هم همه چی رو میگم .به خیلیا!!!

هنوز هم مثل قبل، دو روز اول ناراحت میشم بعدش میگم نه بابا شاید اشتباه شد

شاید اشتباه کردم

بعد به خودم میگم خیلی بدبینیا

بی منظور بود ... بی منظور!


اه به درک

4 روزه رو اعصابمه

چه خوب بود ولی آخر اون روز

چه خوب بود که دوستم حال خرابم و دید و یهو بردتم تو کتابفروشی و برام کتاب خرید!

تسلی بخشی های فلسفه- آلن دوباتن

209g_q.jpg


چه خوب بود اون لحظه ای که کتابو داد دستمو گفت واست خریدم

اعصابت خورده بهتر شی!

چه خوب بود که الانم دارم ازش مینویسم لبخند اومد رو لبم

چقدر بعضیا یه جور دیگه خوبن

یه جوری که تمام اعصاب خوردی هات و با یه حرکت ساده و قشنگشون از بین میبرن

مطمئنم اگه اون روز آخرش اینطوری تموم نمیشد، میومدم خونه و 2 ساعت گریه میکردم

ولی اومدم و آهنگ شاد گوش دادم و کتاب خوندم

و فرداش و روزهای بعدش هم با تظاهر به اینکه هیچی نشده و بابا سوتفاهم بود گذروندم

آره

سوتفاهم بود

سوتفاهمی که با شیطنت قاطی بود

و من فرق این دو تا رو خوب میفهمم!!!


مشکل فقط اینجاس که سوتفاهم های این مدلی که پیش میاد برمیگردی به قبل

و میگردی دنبال نمونه های مشابه!

و واااااای از اون روزی که تو این جستجوهای قبلی چند تا نمونه مشابه پیدا کنی

واااااای اگه پیدا بشه

و وااااااای به فحش هایی که اون لحظه به خودت میدی!!!!

به درک اصن

اون قضیه که تموم شد و منم که متخصص تو این زمینه های به رو نیاوردن و انگار چیزی ام نشده!


ولی

کلا

دور گردون همش با ما افتاده سر جنگ

و هر چی من سعی میکنم زندگی سرخوشانه م رو ادامه بدم

هی میاد گند میزنه بهش

دور گردون نامرد 

سفر لازمم جالب بودخیلی خنده‌دار (الان چهار نفر میان کامنت میزارن فحش میدن) (بی شک) خیلی خنده‌دارخیلی خنده‌دارخیلی خنده‌دار



[ شنبه 96/7/1 ] [ 3:28 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

یه ساعته موندم صدای این فیلم مسخره تموم شه تا بتونم یکم تمرکز کنم و بنویسم

آدم وقتی نمی نویسه، گفتنیا یه جور ناجور انبار میشه رو دل و نتیجه ش

اینه که با کوچکترین تلنگری میزنی زیر گریه و حالا گریه نکن کی بکن

یه آهنگ غمگین داریوش و ابی هم که بزنی تنگش دیگه انگار چیزی جز مصیبت نداری تو زندگیت

 

در اینکه دلم تنگ شده هیچ شکی نیست

در اینکه فهمیدم چه عجولانه و بی رحم تصمیم گرفتمم هیچ شکی نیست

ولی آیا چاره ی دیگه ای هم بود؟

خودمو قاطی بدبختی یکی دیگه نکردم و گذاشتم راحت غرق شه و دیگه دست و پامو نگیره

خودمو کشیدم بیرون تا شک و تردیدم به یه شکل خیلی شیک حل شه و گفتم دیدین؟ تقصیر من که نبود

میخواست حماقت نکنه

بره حالا جور گندی که زده رو بکشه تا جونش بالا بیاد

 

نگفتم با خودم

آدمی که اون طوری بود.... چی شد که به اون روز افتاد؟

چی شد که دروغای شاخدار گفت؟ مگه قبلا دروغ شنیده بودی ازش؟

مگه بی اخلاقی دیده بودی؟ چی شد که راهش اینطوری کج شد

حالا تنها کجاست با بدبختیش؟

 

وافعا خدایا کجاست؟؟

 

مگه میشه یه آدم اینطور ناپدید شه ؟

حالا که همه بیخیالش شدنو انگار نه انگار که همچین آدمی ام وجود داشته الان داره چیکار میکنه؟

 

نمیدونم بگم از دلتنگیه  ؟ یا عذاب وجدان؟

فقط اینو میدونم که خدا شاهده ما هیچی براش نکردیم

بخدا ما هیچی نکردیم

یکی رفت خودشو بدبخت کنه همه م تشویقم کردن که واستا نگاه کن

میخواست نره

گفتن تو چرا حرص میخوری اصن؟ 

خودش عقل داره تصمیم گرفته!

 

تصمیم!

ولی نمیدونن

تصمیمی بود که «من» بهش رسمیت دادم!!!

یه مهر تایید «قانونی بودن» روش زدم و رفت گرفتار کرد خودشو

 

کار ندارم چی شد الان

ولی من نباید میزاشتم

من نباید تایید میکردم

من اشتباه کردم

اشتباهی که تاوانش خیلی زیاد بود...

جواب بیخیالیام این همه مدت عذاب وجدانه

 

یه زندگی این وسط از دست رفت که هنوز خیلیا فکر میکنن شوخی و مسخره س!

 

ولی اون نابود شد!

نابود و ناپدید!

 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد


چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 


 

آدم دوست بی بخار و بی مصرف نداشته باشه!

همش دارن یه کارایی میکنن!!!

ارواح .....!

داره یه خبر ایی میشه...

 

اتوبوس
تهران رشت
22.47 شب

 

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت


آه ... آری... این منم ... اما چه سود

«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست


می خروشم زیر لب دیوانه وار

«او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟


[ پنج شنبه 96/6/2 ] [ 1:0 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

یه حس بدی دارم

یه حسی که اصلا نمیتونم پیدا کنم ببینم ناشی از چیه

همش ناامید هم ناراحت

همش حساس و سریع گریون

اصن نمیدونم واقعا انگار باید برم مشاوره

از یه چیزی خسته م که نمیدونم چیه

از یه چیزی ...

آخ خدا



[ دوشنبه 96/5/30 ] [ 1:9 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

حتی واسه خودمم سخته تشخیص اینکه الان چرا انقدر حالم بده

از یه حرف انقد ناراحت شدم ؟

از یه حرف چرت؟ 

از چرندیات ذهن یه نفر که انقد وقیح بود که به زبون بیاره ؟

اینکه چطور میتونم این همه حرف بشنوم و جواب ندم برام سواله

دیگه دلیلشو میدونم 

شوکه میشم!

وقتی اصلا انتظار ندارم و چرت میشنوم از کسی که توقع ندارم شوکه میشم

انقد شوکه میشم که به جای جواب دادن میرم 4 ساعت و حتی چند روز گریه میکنم ولی جواب نمیدم

سکوت میکنم

سکوت میکنم و این ادمها وقیح تر از قبل به چرت و پرت هاشون ادامه میدن

واقعا خودمم نمبدونم الان فقط واسه این حرفاس که انقد حالم بده؟

اینکه روزی 4 ساعت کار و زندگیمو تعطیل کنم بشینم گربه کنم که وای وای دیدی فلانی چی گفت عجیبه برام

اینکه بقیه انقدر قشنگ و تمیز دروغ میگن عجیبه برام

اینکه راحت همه چیو با چهار تا کلمه خوب میپیچونن عجیبه برام

حالا ما باشیم

یکی تو سوالاش ادد بزنه وسط خال، هول میشیم

میترسیم که نکنه معلوم شه دروغ میگیم

میترسیم که نکنه با دروغ الان، حرفای قبلی بشه کشک و دروغ

میترسیم که نکنه یکی ، حداقل یکی، بفهمه که دروغ گفتیم ...

قشنگ دروغ گفتنم استعدادیه

باز نمیفهمم واقعا من واسه همینا حالم بده ؟

یا حالم خرابم مال جای دیگه و کس دیگه س که اینطور بد بهم ریختم

شاید یه بهانه شد

که به بهانه ش از ته دلم گریه کنم و گوله گوله اشک بریزم و بگم دیدی؟؟؟ بیا اینم دوستت

بیا اینم رفیق قدیمی

بیا اینک همکلاسی

بیا اونم یکی که فکر میکردی تو رو خیلی خوب میشناسه

دیدی با انگ حسودی هر چی دلش خواست گفت ؟

دیدی انگااار نه انگاااار یه زمانی صمیمی بودین

جلوی جمع میتونه هر حرفی بزنه ؟

دیدی بعضیا حرمت دوست نمیفهمن ؟

دیدی بعضیا عقده های جای دیگه شونو روی صحبتا و شوخی های بیخود دوستانه خالی میکنن؟

ببین به اسم روشنفکری، هر چیییییییییییییی دلشون میخواد میگن

به دل گرفتن نداره

این همه گریه و ناراحتی واسه چی؟

اینکه اونی که فکر میکردی دوستته دیگه نیست ؟

به درک که نیست

بره به جهنم که نیست

فکر میکردی دوستای خوبی هستین، ولی نیستین!

مردم

جواب نه شنیدناشونو میدن حتما

بدجور جواب میدن

بدجور جواب میدن...!

اه


[ جمعه 96/4/2 ] [ 4:45 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

شعر ارسالی از یک دوست:

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم

اگر خنجر دوستان,گرده ایم

گواهی بخواهید:اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور گل تقدیم شماگل تقدیم شما


[ دوشنبه 96/3/15 ] [ 4:34 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

انقدر حس خوشبختی دارم که فکر میکنم هیچ دوره ای از زندگیم انقدر پشت هم اتفاقای خوب نیفتاده

از یه مسافرت 3 نفره ی کاملاً دوستانه با مرجانه و فروغ گرفته تا رفتن به کنسرت کسی که قلباً آرزمون بود ، اونم تو دیار غربت مؤدب

http://uupload.ir/files/h880_16906429_231167637353741_195162386217304064_n.jpg


کمی ترکی و اصطلاحات آذربایجانی هم یاد گرفتیم که پرکاربردترینشون بود:  ایندیریم جالب بود یعنی تخفیف

یعنی فروشنده رو نمیتونستیم حالی کنیم چی میخوایم ولی میگفتیم ایندیریم ایندیریم جالب بود

به قول دوستان غرب زده شدیم ناجور شرمندهشرمندهشرمنده

اونقدررررررر عالی بود که دیدن عکساش و یادآوری خاطراتش بیشتر باعث دلگیر شدنم میشه و حس میکنم

هیچ مسافرتی بعد این انقدررررررررررررر زیاد نمیتونه خوش بگذره...

قبل از این هم تجربه ی سفر دوستانه داشتم به شیراز که خوب بود، ولی این کجاااا و اون کجا ...

و این دوستا کجااااااا و اون دوست بی معرفت کجا!!!!؟


دلم برای تک تک لحظه های نوروز امسال تنگ میشه

چند روز پیش هم که 5 اردیبهشت بود، براش ماهگرد گرفتیمجالب بودجالب بود، برای 5 فروردین، کنسرت آقای صدا...

به هر حال خونه خالی بود و ما 3 تا هم که دیوووونه و خودمون یه اجرای کنسرت اومدیم و انتشارم دادیم نکته بین

میگن دوستتو تو سفر بشناس!!!

خدا رو شکر تو سفر خوب با هم ساختیم ... با هم کنار اومدیم ... با هم خوشحالی کردیم و با هم به آرزومون رسیدیم


خوشحالم که شدیم 3 تا دوست عالی

من - مرجانه - فروغ

3 تا دوست که از کنار هم جمع شدن خوشحال میشیم

3 تا دوست که علی رغم همه ی اختلاف سلیقه هایی که ممکنه وجود داشته باشه،

به معنی واقعی «دوستیم»

حتی اگر این روزها تو آینده تکرار نشه،

تا همین مدتی که بود،

لحظه های زیبایی ساخت که بعید میدونم باز دوستی ای از این نوع رو تجربه کنم 

اینا همونایی ان که تو بدترین لحظات کنارم بودن!

نه مثل اون دوستی که دقیقا تو بدترین شرایطم رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

یادش رفت که تو بدترین روزهاش کنارش بودم

یادش رفت که دوستی چرتکه ای نیست!!!

یه بار من بزنگم یه بار اون ... دوباره من، دوباره اون.....


از وقتی افتادم تو خط این مدل زندگی جدید که به قول خیلیا زندگی «فقط» «سرخوشانه» س، روزها قشنگ تر میگذره

ولی حس خوشحالی و خوشبختیم و با دنیا هم عوض نمیکنم

به استقبال فرصت های جدید میرم و حتی کارهای معمولی!

هر چند که به نظر خیلی ها این نوع کارها «cheap» هستش!!!!!!!!!!!

اما به قول قدیمی ها : صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

جالبم هست که به نظر اون «خیلی ها» کارهایی چیپ به نظر میاد که در نظر عموم کارهای با کلاسی هستش

و نشان از سواد کننده ی کار داره!!!!

ولی چه میشه کرد

اونا برن دنبال کارهای غیر چیپ! بخدا ما بخیل نیستیم...

مهم اینه که کاری که میکنم خوشحالم میکنه


بگذریم از این حرفها

به قول شادمهر جان

              وقتی که با منی خوشحالم

              عشق اومده با تو دنبالم

              چه سال خوبیه امسالممممم....

شروع سال که عالی بود

امیدوارم تا اخرش پر از این لحظه های خوب باشه

اونا که نمیتونن ببینن و به من میگن زندگی سرخوشانه داری برن زندگی غیرسرخوشانه کنن قاط زدم

باشد که ایمان بیاورند... جالب بود


96.2.10

کلاس کنترل فازی


[ دوشنبه 96/3/1 ] [ 4:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام دوستان

بعضی دوستان پیام دادن که چرا مطلب نمیزارم

انشالله به زووودی دوباره مطلب میزارم  مدتی خیلییی درگیر بودم  و چند تا  متن هم نوشتم ولی وقت برای تایپش نشد

ممنوووون از پیگیری

تبسم


[ پنج شنبه 96/2/28 ] [ 1:5 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

http://uupload.ir/files/7we_screenshot_2017-02-16-00-48-48-1.png


[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 12:53 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

 

dqz6_instasize_0101200003_-_copy.jpg


شاید تولد

بهانه ی ساده ای برای جشن گرفتن باشه

اما حسنش این بود

که با این تولد

تونستیم یه بار دیگه

کنار هم بودنو جشن بگیریم

جشن بگیریم و بگیم

یکی بودن روز و ماه و سال تولدمون 

شاید تنها یه حسن اتفاق ساده نبوده

شاید خیلی پیچیده تر از این حرف هاست

شاید

فلسفه ی این دوستی

و این حس خوبی که از بودنت دارم

شاید همش برمیگرده به این اعداد به ظاهر ساده و معمولی

...

شاید خاصیتی هست تو این اشتراک اعداد تولد تو و تولد من

خاصیتی که دوستیمونو خاص تر کرد

و حس مشترک خوبی داد...

...

کاش این اعداد

هر سال و هر تولد

دلمونو قرص تر کنه به این دوستی

و کاش هر سال

باز درگیر کنار هم بودن هایی باشیم که یادمون بیاره چقدر یه دوست خوب میتونه دنیامونو قشنگ تر کنه

مرسی که هستی گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما


تولدمون

باز هم

مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک آفرینآفرینآفرین


تولد من و مرجانه

پنجشنبه

95.9.18



[ یکشنبه 95/10/12 ] [ 10:35 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

Cod Music Web Divoone