سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پویاسازان - ثبت دامین-هاست-سرور مجازی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

خسته م از آدمایی که وقتی بات حرف میزنن درباره برنامه هاشون ... از برنامه هاشون نمیگن ... از آرزوهاشون میگن...

آرزوهایی که حتی یه قدمم واسه رسیدن بهش برنمیدارن ...

آرزوهایی که همیشه در حد یه آرزو باقی میمونه ...

 


[ جمعه 94/11/2 ] [ 1:25 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

گفتی ننوشتم از تو ...

حالا می نویسم 

از کسی که نمیدونم بگم با من لج کرده یا با خودش ، یا با خداش!


یه موقعی توی همون سن و سال 18 19 سالگی که منو میدیدی، هدف زندگی کردنم، جنگیدن بود

اصن فکر میکردم الان تو این دنیام فقط واسه اینکه بجنگم و حقمو به هر قیمتی که شده از دنیا و آدماش بگیرم

فلسفه م این بود که واسه گرفتن چیزی که فکر میکنم حقمه، تا اخرین توان و اخرین لحظه باید جنگید و مقاومت کرد

 

ولی زندگی ... لحظه ها ... تجربه ها ... بهم نشون دادن که

برعکس جریان آب شنا کردن هر چند که زیبا و مقتدرانه ست،

ولی زیبایی و لذت لحظه های آروم و بی جنجال رو میگیره !

میجنگیم برای اینکه یک چیز قشنگ رو بدست بیاریم ... و هزار تا لحظه ی قشنگ رو در ازاش از دست میدیم


یاد گرفتم که باید مصمم باشم ... ولی نه به قیمت از دست دادن عمر...

یاد گرفتم .. که انتخاب های زندگی رو میشه هر چند سخت ، تغییر داد، 

ولی عمری که به پای جنگ و لجبازی و اصرار به بدست آوردن یه چیز یا فرد خاص بگذره رو ، نمیشه دوباره زنده کرد

اطرافتو ببین

چه چیز زندگی واقعا خیلی جدیه ؟

گاهی انقد حادثه پشت حادثه س ، خنده م میگیره ...

میگم ... ای بابا خدا ... ما رو خیلی دست بالا گرفتیا ... ما آدمیم فقط ...

فقط یه آدم معمولی ... این همه مشکل با هم از حد شعورمون خارجه جالب بود

به قول خودمون باید بگیم ... خدایا با ما زیر دیپلم حرف بزن ما هم بفهمیم الان چی داره میشه جالب بود جالب بود جالب بود


به قول شاعر ....

                      در دایره قسمت ، ما نقطه تسلیمیم !


هر کار کنیم، خوش بگذرونیم یا بد ، چه با دعوا و جنگ و چه با آرامش، اخرشم همه به یه جا میرسیم


یادمه یه روزایی بود ... هفت سال پیش

سر یه اتفاق ...فقط آخرین روزای عمرمو تصور میکردم ... خندیدن ، برام فقط تبدیل به یه خاطره شده بود ...

حس میکردم تو جنگ با زندگی ، ناعادلانه باختم

رو دست خورده بودم از زندگیم !

مثل یه ضربه بی هوا از پشت سر از یه دشمن فرضی...

همه ش گریه بود... ناخودآگاه گریه بود ...

نمیدونم چی شد که دیدم عوض شد تو اون روزا ... نمیدونم چی منو یه دفه دوباره امیدوار کرد ...

گفتم حتی اگه یه روز واسه دیدن و راه رفتن فرصت باشه ... همون یه روز و زندگی کنم


بعد اون حتی دیدن یه روز آفتابی قشنگ هم بهم انرژی میده

مشکل سر جاش هست ... ولی دید عوض شده

حالا فکر میکنم اگه میخواستم هفت سال با اون همه غم و اشک و غصه سر کنم،آیا اون روز آخر عمره تا الان نرسیده بود؟


الان دیگه شاید نشناسمت !

شاید ... به اندازه کافی نه

ولی ... میدونم ... تو میتونی ... خوشحالتر باشی ...

روی زندگی رو ... با جنگیدن نه ... با خوش زندگی کردن کم کن ....

ما هم همه مثل توییم ...



http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/bbb61465d5d868df3a427403003af27b.jpg



نوشته ها رو هم چک کردم

تو اون تاریخها تقریبا هیچ خاطره ای نوشته نشده


[ شنبه 94/10/26 ] [ 4:33 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

پارسال که دانشجو نبودم این موقعها دلم هوای امتحاناتو میکرد

الان دارم میگردم ببینم این دکمه غلط کردم کجاس؟؟؟؟

ترسیدمگیج شدم


[ سه شنبه 94/10/22 ] [ 4:47 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

و یک سال دیگه هم گذشت ...


[ شنبه 94/10/19 ] [ 9:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/f3e9682869c64d67ff8157facb892b87.png

 

مجلس هفتم مثل این میمونه که انگار اومدیم پرونده مادربزرگ رو برای همیشه ببندیم و بریم!

.......


[ پنج شنبه 94/9/26 ] [ 4:56 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

 از  3 آذر ......


سال 94، به ما روی خوش نشون نداد

از اتفاقات عید

از مرگ دایی

از آتیش سوزی

از انتخاب رشته

...

و حالا

3 آذر 94

می دونستیم رفتنیه

میدونستیم شاید هر دیدار، آخرین دیداره 

و هر دور همی و سر زدن بهش، شاید آخرین مهمونیش

میدونستیم چند سال با مریضی سر و کله زدن چیز کمی نیس

میدونستیم شاید مرگ بهتر از این وضعیته، راحت تر و کم عذاب تر ...

ولی می گفتیم نگیرش، از ما نگیرش ... هر چی که هست ... هنوز مادربزرگه ... هر چی که هست ، هنوز به عشق اونه که میریم خونه ش

هر چی که هست ، حضورش لذت بخشه ...

ولی بالاخره وقتش شد ... وقت رفتن و ... مادربزرگ هم ... رفتنی شد ...

برای همیشه رفت و به تاریخ پیوست

دیگه نه مادربزرگی دارم ... نه پدر بزرگی ...

خیلی ازش خاطره ندارم

ولی این اواخر که بعضی چیزا رو به یاد نمی آورد بارها شد که رفتم پیشش و ازم پرسید : تی آقا نومو؟؟ (یعنی شوهرت نیومد؟؟)

منم میگفتم مامان بزرگ آخه شوهرم کجا بود ... من هنوز مجردم ... بعد اون دوباره نگام میکرد انگار که تازه منو شناخته باشه و دوباره بوسم میکرد...

خداییش خیلی اهل دل بود... عاشق شلوغی و حرف و خنده ...


نمی دونم چه بلایی سر خونه مامان بزرگ میاد .... ولی کاش بازم باشه ... هر چند که صفای این خونه ها به وقتیه که مادربزرگ و پدربزرگ توشون باشن

ولی باز خونه ی خاطراته ... یادمه آخرین بار کجای حیاط واستادم و بابابزرگم رو بوسیدم ... وقتی 13 سالم بود ... یادمه دستشو گذاشت پشتم... یادمه بلوزش سفید بود ... یادمه که اومد سر خیابون تا ماشین گرفتیم و یادمه که دست تکون داد... 

ولی مامان بزرگ پای اومدن نداشت ... همونجا مینشست و خداحافظی میکرد...

آخرین شبی که دیدمش، شام پیشش موندیم...

بعد همونجا نشست و واسه آخرین بار، خداجافظی کرد ...


سر صبح بود که خبر دادن ... 3-9-94

روحش شاد


روز بعد خاکش کردن

و روز بعدش ...

نمی نویسم چی شد ...ولی سخت تر شد ... یه چیزی دردناکتر از مرگ مادربزرگ...یه چیزی که به شکل خیلی بدی همه رو غافلگیر کرد

حتی یادآوری اون ساعتها و اون دو سه روز سخته برام

انگار یک دفعه یه عالم حادثه جمع شده بود ...

یه عالم فشار و ناراحتی

و یه از دست دادن ...


چند روزی طول کشید تا همه برگشتن به حالت عادی

بالاخره ... حادثه ... خوشایند یا ناخوشایند ... ما رو تو لحظه هایی از زندگیمون غافلگیر میکنه

سخت بود ... سخت بود ... ولی گذشت


امسال نفهمیدم تولدم چی شد ...

ولی انگار ... 26 سالگی زندگی منم تموم شد!

...

هفته پیش آبله مرغون گرفتم

الان یه قیافه خنده داری پیدا کردم که بیا و ببین

تو این هاگیر واگیر درس و ارائه و سمینار و امتحان ... همینو کم داشتیم واقعا

خدایا،  باقی روزها رو به خوشی بگذرون برامون

آمین


 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/aae47da8cda49131a0289a7b62e619f0.jpg

چه درد آلود و وحشتناک

 

 

چه بود این تیر بیرحم از کجا آمد

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

 

درین محرومی و عریانی پاییز

بدینسان ناگهان یکباره خالی کرد

 

 

چه وحشتناک

 

نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر


ندانستم، نمی دانم چه حالی بود

پس از یک عمر قهر و اختیار کف

نشستم عاجز و بی اختیار، آنگاه

به ایمانی شگفت آور

بسی پیغامها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر


که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

 

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

ترا هم با تو سوگند، آی!

مکن، مپسند این، مگذار

خداوندا،خداوندا، پس از هرگز

همین یک آرزو، یک خواست

همین یکبار

ببین،غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا، به حق هر چه مردانند

ببین، یک مرد می گرید

 

چه بی رحمند صیادان مرگ، ای داد

و فریادا،چه بیهوده ست این فریاد

چه بیرحمند صیادان

نهان شد رفت

ازین نفرین شده مسکین خراب آباد

دریغا آن «زن مردانه تر از هرچه مردانند»

آن آزاده،آن آزاد

تسلی می دهم خود را

ولی دردا،دریغا، او چرا خاموش؟

چرا در خاک؟

 

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/a05c76c2f6ab8a4fe66e618adadee6f4.jpg

مادربزرگ عاشق رنگ بنفش بود ...

به احترام اون

این پست

و این گلها

همه بنفشن


[ پنج شنبه 94/9/26 ] [ 4:43 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

مثلا تولدم بودااااا...

تبریکی

حرفی

صحبتی

هیچی یعنی ؟؟؟؟


[ سه شنبه 94/9/17 ] [ 1:38 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

 

خاطره نوشته شده: 94.7.27

 

من بد خط نیستماااا... تو اتوبوس تو راه رشت - تهران نوشتم بد خط شد!!!

شما به بزرگی خودتون ببخشید!

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/75e1bc99d3f27e143641f2d4768a4cde.jpg

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/ada39a377bba571ac85d388b0f87d582.jpg

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/9be2cf3b215851488f9ec09618e9ec4e.png

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/e298dc7150398b982b1a190a9f1b1e88.png

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/bfb3b96885d264f3b7c6a987b0562516.jpg

 

 

نمی تونم بنویسم چقدر عالی بود ... نمی تونم بگم بنویسم وقتی هنوز ویدیو رو می بینم چه حال خوبی بهم دست میده

خواهرم گفت ... اونقدرا هم که فکر میکنی شاید بد نبود !

آره ... اونقدر بد نبود... شایدم اصلا بد نبود

ولی تو اون روزا ... اصلا نمیتونستم اینطوری فکر کنم

 یادم رفته بود تمام شور و اشتیاق رفتنو !

روزهای سختی بود

 

ولی پایان خوبی داشت

 

 


[ پنج شنبه 94/8/28 ] [ 3:50 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دانشگاه همدان ... به من نساخت !

حتی یه جلسه هم افتخار حضور ندادم جالب بود

فردا میرم تسویه حساب !


[ جمعه 94/8/22 ] [ 3:47 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

مثلا افغانیا .... افغان در افغانستان ... الان کارگر اونجا زیاده بیکاره
پس بعضیا تصمیم میگیرن جوونا رو صادر کنن به ایران
(اینجا) ببین ... (این ناحیه) فرض کنین افغانستانه
پس این افغانها صادر میشن به طرف ایران
خب اینجا که صادر میشن ... قبل از اینکه بخوان بیان ایران اینجا باید از مرز رد شن
این ناحیه مرز دو کشوره
در مرز بین دو کشور چی هست؟ نگهبان !
اصلا!اصلا!اصلا!
 خب این افغانها میرسن اینجا به نگهبانا ... یه سری گیر میفتن اخراج میشن و دوباره فرستاده میشن سمت افغانستان.... بقیه موفق میشن میرسن به ایران ؟ چرا اصن میان ایران؟ خب بیکارن دیگه ... میان اینجا کار میکنن پول (جمع میکنن) ... بعد پولای اضافیشونو دوباره میفرستن افغانستان... و خلاصه (تقویت میشن) ...رود رویز میخرن (البته الان پراید بیشتره).... قاط زدم
پس اینا به هدفی میرن اونجا ... میرن که (تقویت بشن)...
تو ترازیستورم دقیقا همین اتفاق میفته
اینا میرن اونور تا ما بتونیم ولتاژ تهیه کنیم چون حرکت این حفره ها تولید جریان می کنه ... جریان که تولید بشه ما می تونیم ولتاژ بدست بیاریم.... پس هم جریان تقویت میشه هم ولتاژ !

پاییز 89
کلاس الکترونیک 1
خلاصه ای از صحبت های استاد عزیز یوسفی در توضیح نحوه تشکیل ترانزیستور pnp
یعنی میشه این توضیحو شنید بعد نحوه تشکیل ترانزیستور و فراموش کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایی تا آخر عمر یاد آدم میمونه
یادش بخیر ! یعنی 5 سال گذشت؟


[ پنج شنبه 94/7/9 ] [ 2:43 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ