ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان


yn1n_girl-friends-jumping-on-the-beach.jpg


چه سال پر فراز و نشیبی بود سالی که گذشت...

از 5 آذر 95 تا 5 آذر 96

سال پر از دلواپسی های شدن و نشدن!

سال پر از مسافرت

سالی پر از خوشی های یواشکی...

و سالی پر از دوستی 3 نفره ای که لحظه لحظه پر رنگ تر شد

و جاشو به داد به یک ارتباط خاص


هیچوقت، هیچ کسی رو، با جمع 2 نفرمون جمع نبستم

ولی امسال

خیلی چیزها عوض شدن

امسال اگر میگم (ما)

منظورم جمع 3 نفرمونه

من-تو-فروغ

3 تا دوست که قشنگ ترین لحظه های 3 تایی رو ساختیم برای هم

و با وجود دلخوری ها و سوتفاهم ها

لذت بهترین مسافرت و صمیمانه ترین دورهمی ها رو تجربه کردیم


بهترین روز سال پیش یادت میاد چه روزی بود ؟

روزی که 3 شب زنگ زدی گفتی حل شد!!!

و من 3 شب زنگ زدم فروغ و از خواب بیدار کردم و گفتم

فروووووووووووووووووغ، باورت نمیشه

ولی حل شد.... همه چی درست شد ...

و من از خوشحالی میپریدم هوا

و همه از خوشحالی، یواشکی جیغ میزدیم


قشنگ ترین روز شاید

روزی بود توی ثبت احوال

روز درگیری های پاسپورت من و استرس و ترس از نشدن و نرفتن...

وقتی که با هم دعا میکردیم

و با هم حرص میخوردیم

و وقتی که حل شد و با هم یه نفس راحت کشیدیم


قشنگ ترین روز، اون روزی بود که رفتیم رستوران کاج

و درگیر یه تصمیم گیری مهم

به جای یک نفر

هر 3 تا نگران بودیم


قشنگ ترین روز،

روزی بود که من درگیر جریانات خودم بودم !

و شما دو نفر

کمکم میکردین که جمله های تاثیرگذار تری بسازم


قشنگ ترین روز شاید

همه ی روزها و شبهای مسافرت بود

یا شاید

همه روزهایی بود که کنار هم و درگیر مشکلات همدیگه

به هم دلداری میدادیم و کمک میکردیم


بهترین روزهای سال پیش

انقدر تعدادشون زیاد بود که نمیشه شمرد

نمیشه گفت کدوم لحظه، کجا، بهترین حس مشترک دوستی بهم دست داد


خوشحالم که دوستمی

خوشحالم که اشتراک روز تولدمون، هر سال ما رو به وجد میاره

و با هیجان برای همه تعریف میکنیم

که ما «دو تا» یک روز به دنیا اومدیم

یک روز، یک ماه، یک سال

خوشحالم که تو ناراحتی های سال پیش

شما کنارم بودین

و خوشحالم که تو این روزهای سخت تصمیم گیری

کنارم هستین


برای تولدم

یه آرزوی ساده میکنم

آرزو میکنم که سال بعد 

و سالهای بعد تر

مثل امروز دوست بمونیم

مثل امروز و باز هم بهتر از این روزهای خوب


دوستیمون پایدار


@مهسا

@مرجانه

@فروغ




[ پنج شنبه 96/9/16 ] [ 11:0 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

مجال


بی رحمانه اندک بود و


                          واقعه


                                  سخت نامنتظر.



چطور میشه درباره چیزهای شوکه کننده چیزی نوشت و یا نظری داد


چه شب خاصی بود ...

شبی که مشابهش رو نداشتم تو خاطراتم

و اینطور جدی باهام برخورد نشده بود

غم انگیزه که آدم تو لحظه هایی مشابه این،

بجای اینکه ته دلش احساسی شیرین و مبهم دست بده و درگیر تصمیم گیری بشه

تصمیم و جواب قطعی شو بدونه و بخاطر دونستنشون حسرت بخوره !


تازگیها

تقریبا هر ماه یک روز

خودم نیستم

روزها و شبهایی با فاصله ی زیاد اتفاق میفتن که ترجیح میدم در قالب یک آدم دیگه

بدون فکر، بدون هدف و بدون هیچ انگیزه احساسی

چند ساعتی به شکل متفاوتی زندگی کنم و حرف بزنم

و حساسیت هام رو پنهان میکنم

و چیزهای مهمم رو پنهان میکنم

و خونواده م رو پنهان میکنم


چه پیشنهاد غافلگیرانه ای تو این اوضاع!

دقیقا زمانی که خودت نیستی!

و تظاهر میکنی مثل آدمهای خیلی خیلی سطحی، به چیزای خیلیی خیلی سطحی فکر میکنی

و مهم ها میشن مدل ماشین و تالار و خواهرشوهر فلانی و خونه چند متری فلانی و این قبیل چیزها...


گاهی فکر میکنم

کاش واقعیت وجودیم جور دیگه ای بود

و میتونست خیلی راحت و بی دغدغه،

به این قبیل پیشنهادات جواب مثبت بده!

شاید با روی خوش نشون دادن به این مدل فرصت ها

زندگی رنگ قشنگ تری رو نشون میداد. 


برعکس خیلی ها

شنیدنش بیشتر از اینکه متعجب و غافلگیرم کنه

ناراحتم کرد

و حس کردم کسی رو به بازی گرفتم...

کسی که انقدر شوخی بود برامون که حتی شنیدن پیشنهاد جدیش هم ما رو به خنده آورد


خوشحال نیستم

برعکس خیلی ها که تو این مدل بزنگاه های سرنوشت ساز زندگیشون

غرق احساس خوشی و عشق میشن و شروع به رویاپردازی میکنن

و زندگی رو هر لحظه ناب تر و قشنگ تر از لحظه قبل میبینن

و فکر میکنن که بالاخره سایه ی خوشبختی رفته سراغشون و باید

بنا بر مصلحت ها و قوانین و آداب و رسوم و کمی علاقه ی مبهم

با جواب مثبت دل همه رو شاد کنن...!

بر عکس همه ی اینها

خوشحال نیستم!


حس میکنم کمی دیر بود برای این قببل آزمون خطاهای زندگی با من!

حس میکنم سرنوشتم باید جای دیگه ای رقم میخورد

و شاید سالها پیش!

زمانی که غرق جوونی و آرزوهای عجیب و غریب

به تمام خواستنها

با اطمینان و اعتماد به نفس

جواب منفی میدادم

تا موانع خوشبختی رو از سر راهم بردارم

و ثابت کنم که خوشبختی ، در با یکی بودن خلاصه نمیشه !

شاید همه ما

جای اشتباهی دنبال خوشبختی میگردیم


شاید مضحک به نظر بیاد اما

همچنان فکر میکنم که بیشتر اوقات

این فرصت ها، غیر از تبدیل شدن به شکست ناپذیرترین مانعی که میتونه وجود داشته باشه

کار دیگه ای نمیکنن

غیر از اینه که آدم رو از راحت و بی طرف نگاه کردن به زندگی منع میکنن؟

و آدم رو درگیر یک سری روابط روزمره و تکراری میکنن که قوانین خاص خودش رو داره

و کلمات و رفتارهای خاص خودش رو داره

و باید بر طبق اونها پیش بری و ثابت کنی وقتش بود!


نه وقتش نیست

هنوز کارهای نکرده زیاد دارم

هنوز تجربه هایی هست که دنبالشون هستم

هنوز دلم دلتنگ دوره های بچگی و جوونیم میشه

نمیخوام مثل خیلی ها 

بعد از درگیر شدن

تظاهر کنم که رفتار و روابطم فرقی با گذشته نداره 

و مثل خیلی ها

گند بزنم به تمام چیزهایی که باید پاک بمونه !


باید عزم جزم کرد برای این قبیل جواب مثبت ها

باید انقد مطمیئن بود

که هیچ نگاه نافذی

و هیچ قدرت کلامی

شکی در دلت به وجود نیاره

باید انقدر مطمین بود

که جایی حس نکنی که سرنوشت با شخص دیگه ای

شاید قشنگ تر رقم میخورد !


راه زیادی دارم...


[ شنبه 96/9/11 ] [ 3:0 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

 


 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

 

مهدی اخوان ثالث





[ شنبه 96/9/11 ] [ 1:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]


سلام 

این اولین نوشته منه و مطمئنا بخوبی نوشته های دیگه وبلاگ نیست.

کلا نوشتن برام سخته،

تو حرف زدن و سخنرانی راحتم اما وقتی می خوام چیزی بنویسم دیگه نگو ...

تو این مطلب بیشتر دوست داشتم باهام آشنا بشین

خیلی وقتا بهم می گن، تو چرا تفریح نمی کنی، برو بچرخ، بس نیست این همه کار، تو اصلا خوشحال هم میشی؟

 بعضی مواقع خیلی خشنی و الان تا جوونی عشق و حال نکنی فردا که پیر شدی پولم داشته باشی فایده نداره!!

اونا نمی دونن که یه زمانی به من می گفتن فانر اعظم

اردوی 60 نفره دانشگاه رو راه انداختم دختر پسر اون موقع که اردو رفتن مد نبود!

تو فامیل اگه من نبودم جمع نمی شدن دور هم

با پارس 210 تا سرعت می رفتم، اون زمان که لایه کشیدن مد نبود و ...

بذارین از اینجا شروع کنم که  ...

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود

نه چرا بود انقدرها هم دور نیست،

چند سال پیش دوره سربازی:

واقعا دوره جالبیه، هر کس نرفته چه پسر چه دختر ضرر کرده. البته 2 سالش زیاده و مدیریت شده نیست،

خوب فعلا راه داریم تا بهبود پیدا کنه.

دیگه نه پدری هست حمایتت کنه نه مادری که نازتو بکشه نه دوستی که باهاش حال کنی.

خودتی و خودت. نه آشنایی و نه فامیلی خودت باید گلیمتو از آب بکشی

2 ماه اول که مجبوری هر کاری بکنی، منظم باشی و ...

خلاصه چون کارای کامپیوتری بلد بودم، با یه گروهبانی رفتم قسمت آموزش براشون کارای کامپیوتری می کردم.

این همون شد که کل 2سال رو همونجا موندم.

تو همون مدت روزایی که نگهبانی داشتم کتاب می خوندم،

فکر می کردم تا فهمیدم زندگی بیشتر از این چیزی هست که الان دارم ازش استفاده می کنم.

خلاصه انقدر واسه واحد آموزش کارهای جالب انجام داده بودم، که ماه های آخر سر کار انجام دادن مذاکره می کردم سر مرخصی.

ولی خداییش فرمانده ام خوب بود. حتی مرخصی میگرفتم و میرفتم سرکار

خلاصه اینکه بعد از سربازی بخاطر یه تصمیم اشتباه شرکتم رو گذاشتم کنار

2 سال جاهای مختلف کار کردم. ولی در نهایت متوجه شدم رسالت من چیزه دیگه ای هست.

که این شد الان دارم تو شرکت دوست داشتنیم کار می کنم.

من همیشه به تیم و دوستام بیشتر از خودم اهمیت میدم، حواسم بهشون هست که مشکل نداشته باشن

حالشون خوب باشه، تولدشون یادم باشه، دوست دارم پیشرفت کنن تو کارشون و زندگیشون و ...

آره می دونم یه خورده عجیبم و بعضی مواقع دوست دارم دیگران هم اینکارو انجام بدن

و وقتی اتفاق نمی افته، این باعث میشه بعضی مواقع بهم فشار بیاد و اگه نتونم درست مدیریتش کنم، از درون خالی میشم.

مثل چند وقت پیش...

وقتی دیگران متوجه خود وجودیم نمیشن و ظاهرمو می بینن ناراحت می شم.

وقتی بهشون کمک می کنم و فکر می کنن فقط واسه خودم بهشون چیزی می گم، ناراحت میشم.

 من واقعا جدی، بی احساس، مغرور (اینو یه خورده) نیستم.

من فانر اعظم، من پیرمرد جذاب، من آرش کمانگیرم. دوست دارم همه شاد و موفق و خوب زندگی کنن.

ولی همه اینا بدون تلاش، از خودگذشتگی و صبر بدست نمیاد.

بعضیا می گن تو جدی ای ولی واقعا اینجور نیست.

منم خسته میشم، منم ناراحت میشم، منم دلخور میشم اما به روی خودم نمیارم.

تو خودم میریزم، روی خروارها خستگی ها و غم های دیگه. شاید اونجا بمونن و دیگه فکرشونو نکم.

شایدم اونروز دیگه لبریز شد، دیگه هرکاری کردم پایین نرفت، جا نداشت، پر شده بود.

چون اگه من کم بیارم، اون وقت بقیه امیدشونو از دست می دن،

من باید بتونم اونا رو سرحال نگه دارم. من در مقابل همه تیم مسئولم. هر شب از خودم می پرسم:

امروز بهترین خودم بودم؟

کارامو مرور می کنم، حرفامو با خودم تکرار می کنم، حرفام با بقیه درست بود؟

بهتر از این می تونم باشم!

فردا یه روز جدیده با رفتار و گفتار جدیده. می تونم روز خودم و بقیه رو بسازم، به همه انرژی بدم.

کی از تفریح بدش میاد، کی از کافی شاپ بدش میاد، کی از مسافرت بدش میاد . ...

ولی نمی تونم، نمی خوام چون هدفم برام مهمه، تیمم برام مهمه، دوستام برام مهمه، جامعه ام برام مهمه

من از شادی و خوشحالی تیم خوشحال میشم، وقتی می خندن لذت می برم.

واقعا از بودن باهاشون خوشحالم ... اگه تفریح میرن و شاد هستن، منم شادم.

انتظار ندارم اونا هم مثل من رفتار کنن.

البته چرا دوست دارم که به این دیدگاه برسن و زندگیشو بسازن ولی خوب هر کسی دیدگاه و راه خودشو داره

یه طالعی نوشته بود بخاطر ماه تولدم من آرام قلب ها و یار دوستان هستم. 

نمی دونم شاید باشم.

در هر صورت من پیرمرد جذابم من آرش کمانگیرم، که برای هدفی مشخص تلاش می کنم،

از کارم لذت می برم، از بودن با دوستام لذت می برم از بودن با تیمم لذت می برم ...





[ پنج شنبه 96/9/2 ] [ 10:27 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلااااااااااااااام چشمکمؤدب

خیلی وقته اینجا به خواننده ها سلام نکردم


خسته کننده      با عرض پوزش خسته کننده


از این به بعد نوشته های یه دوست رو هم اینجا میزارم


شاید فرصتی شه وبلاگ از این فاز غم در بیاد تبسم


[ پنج شنبه 96/9/2 ] [ 9:51 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

با خودم عهد کرده بودم که وقتی برگشت

که وقتی ناامید و سرخورده از همه جا اومد و گقت اشتباه کردم و حالم خرابه


 عهد کرده بودم که واستم و بگم

من درکت میکنم

من میفهمم چه حالی داری

من قبولت دارم!!

 

من میدونم اشتباه کردی

اشتباه!

اشتباهی که بیشترین تاوانش

عمر هدر رفته ی خودت بود!


میدونم قصدت این نبود

من میدونم که فریب خوردی و سر از ناکجاآباد دراوردی

من روزای آخر بودم

من داشتم میدیدم که بخاطر یه رویای قشنگ رفتی

ولی همه ش یه سراب بود!


عهد کرده بودم که بگم

من بهت ایمان دارم

بیا هر چی و از دست دادی جبران کن

همه یه جاهایی تو زندگی اشنباه انتخاب میکنن

توام اشتباه کردی

شاید آدمای امثال من همیشه انقدر خوشبخت بودن و شانس اینو داشتن که پای اشتباهاتشون

خونواده ی خوبی بوده و دستشونو گرفته

ولی شاید برای تو

خواستن ولی نتونستن کاری بکنن

شاید سعیشونو کردن و پیدات نکردن

.

.

.

حالا چی به روزم اومده؟؟

هر چقدر که پای برگردوندنت واستاده بودم

حالا حس صحبتای قشنگ رو ندارم


زبونم نمیچرخه که بگم: درکت میکنم

بگم: اشتباه کردی، بیا و دوباره شروع کن


تمام حرفهای خوبی که میتونم بزنم

وقتی که صحبت میکنی

تبدیل میشن به تشر و سرزنش


غیر این نمیتونم بگم

تا میام درک کنم

صدام شروع میکنه به لرزیدن و مدام گلایه میکنم

و سکوت میشنوم!


خودم خسته م از این گلایه هام

تمام خاطرات قشنگ داره جاشو میده به صحبتای بی حال و حوصله ی منو و غرغر کردنام

میبینی چی داره میشه ؟

تمام قشنگی ها داره یادم میره

شاید خیلی وقته که یادم رفته

سعی نمیکردم هیچوقت خاطرات خوب رو مرور کنم

تمام انرژیم و گذاشته بودم پای جبران

پای برگردوندنت!

نه مرور روزای قبل!


مدام یاد روزایی میفتم که از بقیه میشنیدم که اصن به تو چه

تو چرا ناراحتی

تو چرا عذاب وجدان داری

خودش انتخاب کرد !!!!


به قول بابام :  خود کرده را تدبیر نیست!!

اه چقدر سخت بود مقاومت و ادامه دادن با همه ی این حرفها


با همه ی این حرفا

و با همه ی نگاه های عاقل اندر سفیه بقیه

همه چیز باز سر جاش بود

میدونی همه چی از کی خراب شد؟

از روزی که اون آدم احمق زنگ زد

و شماره یکی دیگه رو خواست!


از اون روز

خیلی چیزا خراب شد

همه خاطرات خوب خراب شد

همه روزای خوب خراب شد

همه چی ... همه چی خراب شد


بخدا اصلا درست نمیشه

اصلا فراموش نمیشه

حالا تو زار هم بزنی بگی شرایط فرق داشته

دیگه نمیشه

دیگه هیچی درست نمیشه


به فکر هر چی که الان هستی

به فکر جبران این قضیه نباش

به فکر این باش که چطوری جمع کنی زندگیتو

و چجوری همه پل هایی که پشت سرت خراب کردی و درست کنی


این قصه، این طرف

پایان خوبی نداشت


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

 

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

 

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

 

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                              
قیصر امین‌پور


[ یکشنبه 96/8/28 ] [ 1:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

 

 

شاید مدتها بود به این حالت نرسیده بودم

اینکه چطور یه چیز به ظاهر کوچیک میتونه کلا بهمم بریزه و روند عادی زندگیمو مختل کنه، کم کم داره مشکل ساز میشه برام


مدتها بود اینطور بی هدف از خونه نزده بودم بیرون

مدتها بود پیش نیومده بود که قصد رفتن داشته باشم ولی ندونم کجا!!!

و انقدر گرفته بودم که مامان با اینکه میدونست جایی ندارم برم، گفت میخوای تنها باشی؟ خب برو یکم دور بزن بیا

برو خونه فلانی...

برو دانشگاه ...

بیا اینم پول برای ناهارت ...

میدونست خونه باشم حالم بدتر میشه

ولی نه اون، نه خودم، نمیدونیم چرا !

 میدونم چم شده بودا ... ولی انقد ناراحتی نداشت واقعا


از خونه اومدم بیرون و بعد کلی راه رفتن های از این جهت به اون جهت،

رفتم یه جای دنج که خلوتش حالم و بهتر کنه


رفتم اونجایی که تولد یکی از بچه ها رفتیم برای سوپرایز

و گارسون رستوران سوپرایزمون رو خراب کرد

و وقتی دوستمون رسید

گفت برو بالا چهار نفر اومدن میخوان برات تولد بگیرن خیلی خنده‌دار

الان میخندما!

اون روز اشک گارسون رو درآوردم


تو اوج دپرسیم، صحنه خوب امروز اونجاییش بود که وقتی امروز منو دید

باز اومد ازم عذرخواهی کرد خیلی خنده‌دار

گفتم بابا بیخیال ... بخشیدم مؤدبتبسم


اولین و اخرین باری که اینطور بی هدف از خونه زدم بیرون رو خوب یادمه!

اون روز یه کار وحشتناک کردم..!

10 سال پیش بود.

امروز انگار

بزرگتر شدم

تو چنین شرایطی میتونم خودمو جمع کنم و ظاهر عادیمو حفظ کنم

و کارامم انجام بدم

و درسامم بخونم


فکر نمیکردم انقدر یه چیزی ناراحتم کنه که امروز حاضر شم از ..... بگذرم !

نرفتم!

عذاب وجدان گرفتم که نرفتم

و مطمینم چیز مهمی و با نرفتنم از دست دادم!

ولی واقعا حال خوشی نداشتم


فقط دو تا جا بود که فکر میکردم اگه برم شاید کمی آروم شم

اولیش این بود که برم دریا ...

تنها

از تابستون تا حالا میخوام برم نمیشه

همش زندگی دست و پامو میگیره

اه

دومیشم

دانشگاهم بود

لاهیجان

شاید بودن تو اون محیط و مرور خاطره ی روزهای خوب و پر از انگیزه ی اوایل جوونی

حالمو بهتر میکرد

ولی بی ماشینی اینجور موقع ها یقه آدمو میگیره

باید از اینکه دلت یهو هوای یه جای دور و کنه بگذری ...!


الان بهترم کمی

واقعا گاهی چقدر یه خلوت تاثیر خوبی میزاره رو آدم

زیاد شلوغ نکنیم دور همو

خرابش میکنیم همه چیز و ...


حالا نیاین بپرسین اون لحظه زنگ زده بودم دقیقا کجا بودی؟؟؟؟

اون ساعت؟؟؟

دقیقا داشتی میرفتی؟؟؟

یا دقیقا داشتی میومدی؟؟؟؟

یا چرا نگفتی؟؟؟؟؟ یا یه چیز دیگه گفتی؟؟؟


واقعا هر کی بپرسه خونش پای خودش

کلا اعصاب در کار نیست


[ دوشنبه 96/8/22 ] [ 8:47 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

شاید غیرواقعی به نظر بیاد

ولی نتیجه همه تلاشم و دیدم!

شاید هیچ موقعی توی زندگیم اینطوری یه چیز نشدنی که انقدر تنهایی پاش واستاده بودم، شدنی نشده بود!

 

غریب به نظر میاد

ولی برگشت...!

بعد از ؟ سال !!!

 

خبرهای برگشتن همه واقعی بود

خبرهای به سرانجام رسیدن تلاشها همه واقعی بود

بر خلاف همه ی حرفهای غیرواقعی این مدت

برگشتن! واقعی بود!!!

 

دیدنش بعد این مدت راحت نبود

پای رفتن و دیدن نداشتم!

کنار ماشین یه لحظه مکث کردم...

میخواستم برگردم

 

میخواستم همونجا، جا بزنم و بگم تا همینجاشم خیلی اومدم!

میخواستم آخرین تصویر تو ذهنم

تصویر روزهای خوب باشه

روزهای امتحان

روزهایی که انقدر درگیر و مشغول بودم که دلم شور کس دیگه ای رو نمیزد!

 

ولی رفتم...

گفتم تا اینجاش اومدم 2 ساعت دیگه م روش!

1.5 ساعت چرت شنیدم!

بعدش خراب شدیم سرش

از نصیحت گرفته تا نشون دادن فیلمها و مسخره کردن و ترسوندن و اینا گرفته تا داد و فحش و ...

 

آخرش گفت

تصمیمو گرفتم

میخوام بمونم!

 

حالا مونده

برگشته!!!

از یه دنیای توهمی و تخیلی برگشته به زندگی واقعی

مثل یه آدمی که چند سال تو کما بوده و تازه به هوش اومده

حالا برگشته... به نقطه صفر!

و تمام اعتمادها رو از دست داده

و تمام خوبی ها و خوشی ها رو از دست داده 

و یه عمر ؟ ساله رو از دست داده!

 

و هاج و واج حالا مونده که چطور همه چیز و جبران کنه!

یادش رفته که این مدت اصلا به فکر جبران نبوده

یادش رفته که روز به روز فاصله ش بیشتر میشد با همه و بااااز ادامه میداد!

حالا میخواد جبران کنه

و توقع داره درک شه!

و فرصت میخواد!

 

افسوس که اعتماد دوباره خیلی مشکله

و مرور خاطره ی بهترین روزها هم هیچ چیز و درست نمیکنه 

خاطرات قشنگ خیلی وقته که کم رنگ شدن

نبود تا ببینه بعد این همه مدت چی به سرشون اومد!

دیگه یادم رفته که یه زمانی چطور میتونستم در مقابل حرفهاش مهربون باشم

و با صدای ملایم حرف بزنم

خیلی چیزا دیگه یادم نمیاد...!!!

 


شراب نور کجاست

که این من نومید

            چنین می اندیشم

                  که جلوه های سحر را به خواب خواهم دید

و آرزوی صفا را به خاک خواهم برد

 

همیشه پشت حصار سکوت

                              می ترسم

 

تو ای گریخته از من!

حصار خلوت تنهایی مرا بشکن

چگونه ابر کدورت مرا فرو پوشاند

چگونه باور من

              در فضا معلق ماند

 

چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما

هزار نفرین باد

به دست های پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میانه ی ما

 

دوباره با تو نشستن؟؟؟


[ سه شنبه 96/8/9 ] [ 2:14 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دیروز بعدظهر خوبی داشت 

شفاف سازی کردیم     

خلاص شدم  از همه فکرای مزخرف

بدبینی من وقتی بخواد اوج بگیره خیلی جاهای بدی میره خسته کننده
خوب شد که ادامه پیدا نکرد.

 

لاهیجان رفتیم تو یه هوای عالی

با اکرم

تا اونجاییش که دو نفره بود خوب بود

 

وقتی جدا شدیم

یه خبری رسید

 

خبر زنده بودنش!

خبر ادامه دادنش!

 

باید خوشحال میشدم، ولی فقط بهمم ریخت

گفتم مگه میشه برگشته باشه ؟

عمرا!

 

تا که امروز دوباره خبر رسید

گفتن واقعا برگشته!

برگشته که دوباره بره!

نه، واقعا برگشته !!!!

بعد از ؟ سال!

 

شدم این وسط لینک بین بقیه!

خبرا رو از اینور به اونور برسونم

بعد شنیده هایی که معلوم نیست کدومش راسته کدومش دروغ رو بچینم کنار هم

و نتیجه گیری کنم!

 

امروز

به ......ش رسیدیم

گفت که آب از سرش گذشته

گفت بیخیال همه ی دلبستگی ها و وابستگی ها

تلویحاً گفته خط هیچکس رو نمیخونه

و گوشش به هیچ نصیحتی بدهکار نیست!

میخواد بره تا تهش!

 

تا ته چی اصن؟

تا ته بدبختی ؟

کم نبود این مدت ؟

 

اخه خدا 

کجا نشستی تو؟ 

چطوری دلت میاد این وضع ادامه پیدا کنه ما هم هیچ کاری نتونیم بکنیم ؟  

خسته شدم از عذاب وجدان

خسته شدم از بس که تو فکرم نقشه های جورواجور واسش کشیدم و آخرشم هیچکدوم و عملی نکردم

خسته شدم از بی چاره گی!

 

خسته شدم از بس خودمو مقصر رفتنش دونستم

 

امروز یکی از نوشته های سه سال پیشمو پیدا کردم

اون موقع که تازه واسه یه دوره از زندگیش رفته بود یه جای دور!


 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/ed455aa811bb01d2999f6367ffcfcf29.jpg


  

چند سال گذشته از اون موقع  

نتیجه همه ی اون پاکی و سادگی شد حماقت!


 کاری نمیتونم بکنم

تنها کاری که میکنم

یه عاااالم پیاده میرم هر روز و

یه عاااالم اهنگای رفتن رو مرور میکنم!

یه عاااالم به سفرهای نفرین شده فحش میدم و

هر روز با خودم مرور میکنم:

 

نفرین به سفر که هر چه کرد، اون کرد!

 

خسته شدم از بس این آهنگا رو گوش دادم و از ته دل باهاش خوندم 

 

«کی با یه جمله مثل من

میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از

رفتن پشیمونت کنه....»

 

لحظه های آخر

من کار داشتم

درس داشتم

درگیر بودم

 

لحظه های آخر  

نفهمیدم که بالاخره بیخیالیام داره کار دستم میده  

فقط یه احمق کافی بود تو اوج اون حواس پرتی ها و درگیری های من 

بره خودشو گم و گور کنه

 

به اندازه تمام مدتی که غیبت زد

امشب سخت گذشت..

امشب خسته شدم از این همه ناراحتی کردن

 

میدونم

برگشتن، روی برگشت میخواد!

که تو دیگه نداری

فقط هی الکی به این و اون زنگ بزن

و تظاهر کن که اوضاع خیلیییی خوبه

ما که میدونیم

اوضاع اونجا خیلییی ناجوره

و تو هم وقتی دوباره بری

باز مثل سابق ناپدید میشی

 

من که میدونم  

مردش نیستی بیای و بگی غلط کردم 

مردش نیستی بیای و بگی همه چی دود شد رفت هوا!

و همه ش از اول یه دروغ قشنگ بود

 

تلاش‌های این روزامون واسه برگشتنت 

دیگه آخرین تلاش‌هاست 

دیگه همه خسته شدیم ... 

این روزا هم اگه بگی نه،

دیگه کسی نمیمونه که برگشتنت براش مهم باشه

 

فردا بهترین دوستت میاد سراغت 

تو رو جون هر کی دوست داری 

یادت بیاد که اون بهترین دوستته  

یادت بیاد چه روزایی باهاش داشتی  

یادت بیاد بخاطرش از چه چیزایی میگذشتی 


چجوری باورمون شه همون آدمی ؟  

نه  ، تو دیگه اون آدم نیستی  

ولی میتونی بشی مثل سابق 

 

باید بتونی!!

بایدد...

 


[ شنبه 96/7/29 ] [ 2:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

کلا یه عقیده ای دارم و اونم اینه که هیچوقت سعی نکن یه چیزی رو زیاد از حد انجام بدی

یا زیادتر از حد معمول بدونی!

حتی زیادتر از معمول محبت نکن!

تجربه نشون داده

هیچوقت پیش نمیاد که لطف های زیادتر از زیادی

نتیجه خوبی داشته باشن

وقتی زیاد خوبی کنی

توقع بیجا بوجود میاری

 

و وقتی زیادی میدونی

ممکنه چیزایی بدونی که دونستنش ناراحت کننده باشه

پس هی سعی نکن به زور حدس بزنی

----------------------------------------------------------------------------------------

امروز دوباره یکی زنگ زد 

آمار داد!

گفت فلانی و میشناسی؟

گفتم اره

همونه که اون بردتش

گفت گفتن فلان شهر

فلان کارخونه

فلان اداره

گفت................................

گفتم ول کن

همه اینا رو میدونم خودم

همش اراجیفه بافتن به هم 

 

این رشته سر دراز دارد

تموم نمیشه لامصب

اعصابم بهم ریخت اصن

 

حال خوبی داشتم امروز

گند زده شد بهش!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------

میخوام استارت یه دوره جدید رو بزنم

اصن یه دندگی که من در گوش کردن به حرف دلم دارم رو والا هیچکی ندار ه

 

امروز روز جهانی رئیس بود


[ یکشنبه 96/7/23 ] [ 10:18 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ