سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
mp3 player شوکر

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

خانم جوانى به دلیل ممکن نبودن زایمان طبیعى مجبور میشوند

برایش عمل سزارین انجام دهند

و مشخص شد که علت ممکن نبودن زایمان طبیعى

گرفتن دست برادر توسط خواهر کوچکش است

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/ce71d97f74a2c86c8dd563444b4c6863.jpg


[ چهارشنبه 93/12/13 ] [ 2:17 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

معانی مختلف مُردن در رشت؛


میرم تره : عاشقتم
بمیرم تره: خیلی دلم برات می سوزه
بوشو بمیر : دیگه نمی خوام ببینمت
بمردیبی؟ : چرا کاررا انجام ندادی؟

بمرده بی: چرا نگفتی!
نمُردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد
بمردم تا ... : صبرمان تمام شد
من بمیرم؟؟؟ : راست می گویی؟
بمردم : خسته شدم
بمردی؟؟؟ : چرا جواب نمی دهی؟
بمرده : بی حال و وا رفته
مُردنی : نحیف و لاغر

شیخ رشتی

پیج رشت .... شهر باران های نقره ای


[ سه شنبه 93/11/28 ] [ 2:4 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

ما در ایران افتخار داشتن بزرگترین فروشگاه متحرک جهان ( مترو تهران ) را داریم

ولی متاسفانه دیده شده بعضی از سودجویان ازش بعنوان وسیله نقلیه استفاده میکنند.


جالب بود !!!!!!! جالب بود


[ دوشنبه 93/11/6 ] [ 12:17 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]


««خود خود خودم»»

«مهسااااااااااااااااااااااااااااااااااا»

من روزی 10 دقیقه این عکسمو نگا میکنم خودمو ناز میدم خیلی خنده‌دار

گیج شدم هر کسی یه جور قاطی داره دیگه گیج شدم

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/cb3a8b82f03ef5c19786c6db1790fa21.jpg


[ جمعه 93/11/3 ] [ 2:23 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امشب ... شب خوبی نیست

امشب دوباره فکر کنم واسه صدمین بار... از قضیه ای ناراحت شدم که واسه گذشتس

واسه سال 87 !

از شخصیت کسی ترسیدم که خودش الان یه بازنده ست!

از زیر آب زنی کسی وحشت کردم که یه عمر ... 25 سال !!! فکر میکردم یه حمایت کننده ی تمام و کمال از منه که بی منت دوستم داره ...

بی منت عاشقمه ... بی هیچ قصد و غرضی ... کسی که تو دوران تنهایی زندگیم ...

قشنگ ترین و ساده ترین نامه های زندگیم و بهش مینوشتم و با خوندن حرفاش آروم میشدم ...

کسی که یه موقعی فکر میکردم از پدر و مادرم هم واسم عزیزتره و تنها کسیه که منو میشناسه...

کسی که عمق پرستیدن من به خودشو حس میکنه و حاضره بخاطرم خیلی کارا بکنه ...

کسی که یه موقعهایی اسطوره ی زندگیم بود !!!  حاضر بودم بخاطرش جلو همه که سهله ... جلوی دنیا وایسم ...

من ... من همونم که اون وقتی بخاطر مشکلش گریه میکرد ... منم باهاش گریه میکردم...

نمیفهمیدم چی داره میشه ... نمیفهمیدم چرا گریه میکنه ... نمیفهمیدم چرا باید کسی ندونه ...ولی منم گریه میکردم ....

بخاطر ناراحتیاش ... بخاطر بدبختیاش ... بخاطر بدبیاریاش با عزیزترین کسای زندگیم بارها جنگیدم ...

ولی اون ... با چند تا جرف بیخود همه چیو خراب کرد ...

مهم تر از من .... مهم تر از برنامه های من که بخاطر چند تا جمله ی هیچ و پوچ بهم خورد .... این حسی بود که از دست رفت

این حس که یکیو با تمام وجود بپرستی و ایمان داشته باشی جز خوبی تو چیزی نمیخواد ... دیگه از دست رفت

و عشق اون به من ... که اصن شاید از اولشم عشق نبوده ... با غرور و حسادت و کینه قاطی شد

 

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد!

 
یک فریب ساده و کوچک  

آن هم از دست عزیزی که تودنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی    .


من گمانم زندگی باید همین باشد   



و حالا هر چقدر سعی میکنی ... دیگه من اونی نمیشم که بودم ...

و وقتی نامه های اون موقع رو میخونم ... به جای یه حس خوب ... حس بدی دارم ... حس حماقت !

سخته با چند تا جمله بفهمی همه ی خیالپردازیهات اشتباه بوده ...

سخته بفهمی که کسی که مهمترینه واست ... شاید بهترین نباشه !!!


نمیدونم چه حسیه ...

نمیگم حسادته

ولی دیگه حمایت نیست

خیلی وقته که دیگه حمایت نیست

من اینو 6 ساله که فهمیدم ...

ولی هر چند وقت یه بار یه چیز جدید میفهمم .... یه چیزی رو میشه واسم که همه چی بدتر میشه ...

سخته فکر کنم نیت خوبی پشت اون حرفا و پیشنهادا بوده ... نه نبوده ...

آدم وقتی میخواد یکیو از یه کاری که به قول خودش بده منع کنه ، قدم اول اینه که به خودش بگه ....

نه که بره پشتش زیرآب بزنه ...

نه ... تو اونی نیستی که من همه ی عمر پرستیدم ....

تو کسی هستی که بعد از یه وقتی که نمیدونم کی بود، دیگه منو مثل یه همدم نگاه نکردی ...

مثل یه عروسک نگا کردی که باید با هر ساز تو برقصه ... چون تویی که عقلت از همه

بیشتر میرسه و ماها هم از دم بی عقل و کودن و بی استعدادیم ...

... دیگه نمیتونی قدم به قدمم بیای و بدونی چیکار میکنم و کجای زندگیمم ،

چون اشتباه کردی .... اشتباه کردی ...


 

 دیگر به آن تفاهم مطلق،

هرگز نمی رسیم .

و دست آرزو،

با این سموم سرد تنفر که می وزد،

دیگر شکوفه های عشق و شهامت را،

از شاخسار شوق نمی چیند

 

افزون شوید بین من و او،

گرد غبار های کدورت،

فرسنگهای فاصله،

افزونتر!

 

ای کاش آن حقیقت عریان محض را،

  هرگز ندیده بودم .

 داناییش به ناتوانیم افزود

دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من

مکتوم مانده بود

 

دیدم که رود،

رود، که یک روز پاک بود

اینک در استحاله سیال خویش

تسلیم محض پهنه مرداب می نمود

 

کو

یک خنده،

- یک تبسم  زیبا

یک صوت صادقانه، یک آوای بی ریا؟

آری چه کرد باید

با دسته های خنجر پیدا از آستین .

لبخندها فریب،

و مهربان صدایی اگر هست در زمین

سوز نوای زمزمه جویبارهاست .

 

 

          من،

               افسوس می خورم که چرا و چگونه، چون

                آن آفتاب روشن

                آن نور جاری جوشان عشق من

                           در شط خون نشست،

                                                   در لجه جنون .

 

 


[ پنج شنبه 93/10/25 ] [ 3:1 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امروز روز خوبی بود ...

غیر صبح که یه امتحان مزخرف داشتم !

روز خوبی بود ...

ولی غروب غمگینی بود....

امروز ... یه چیزای قشنگی و تجربه کردم که خیلی وقت بود  دلم میخواست داشته باشم

امروز ... یه چیزی و داشتم که .... که ... که .... دوسش داشتم

امروز انقدر خوب بود که وقتی یادش میفتم گریه میکنم... مثل الان ... از تموم شدنش گریه میکنم....

 

امروز ... روز دوباره رفتن بود ....

....

(و من می مانم....

این بار هم

با کتابی پر از

خداحافظی های تکراری...)

 


[ شنبه 93/10/6 ] [ 2:38 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
ما بدهکاریم به یکدیگر
و به تمام "دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار "غرورمان" ماند
و آنها رابلعیدیم...
تا نشان دهیم که منطقی هستیم
ما بدهکاریم به یکدیگر
و به تمام "احساسمان" که زبان به دندان کشیدیم و در سینه
مدفونش کردیم
ما بدهکاریم به یکدیگر
و به "چشمهایمان" که برای یک لحظه ،حتی یک لحظه اجازه خیره شدن ندادیم
تا نشان دهیم که منطقی هستیم
ما بدهکاریم به یکدیگر
و به "آغوش هایمان" که پشت تمام تردیدها و دودلی هایمان
از یکدیگر محرومشان کردیم
ما بدهکاریم به یکدیگر
و به "قلبمان" که چه خودخواهانه شکستیمش و با قدمهایی استوار از آن گذشتیم
تا نشان دهیم که منطقی هستیم
ما بدهکاریم به یکدیگر....


fb!!!

[ جمعه 93/9/28 ] [ 2:21 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

بازم تب ... بازم سر درد .... بازم چشم درد ....باز... درد درد درد

وای تا کی میخواد این وضعیت ادامه پیدا کنه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ترسیدمترسیدمترسیدم


[ چهارشنبه 93/9/26 ] [ 11:45 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

جالب بود وقتی من و مرجان تو سینما گیر میفتیم و با درای بسته مواجه میشیم........جالب بود

 


55.jpg

 


[ سه شنبه 93/9/25 ] [ 9:35 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

یه نفر اومده تو پست قبلیم کامنت گذاشته که : !!!خودت خواستی تنها باشی!!!   وااااای

آیا من تو پست قبلی از چیزی شکایت کردم؟؟؟؟گفتم تنهام؟؟؟؟

نه ... من از شما میپرسم... شکایت کردم؟؟؟ باید فکر کرد

 

من وقتی اینجا شکایت مینویسم همه میان میگن چرا انقدر ناله ای جالب بود.... باز وقتی نمینویسمم که همینو میگین که پوزخند

به جان شما من فقط یکم از این <کهنسالی> زودرس نالیدم ... همین و بس س س

تازه این روزا یکم شلوغم شده ... تنها که ... جالب بود چه عرض کنم !!!!

 

در ضمن ... !

به نظرم یه وقتایی تنهایی به خیلی با هم بودنا که غرق کثافت و دروغ و مردم آزاری ان، می ارزه

باور کنین ... خیلی می ارزه ...

 

خب حالا واسه اینکه محکم کاری بشه ... :::::

تنهایی که عار نیست... می دانی


دنیا پر است از آدم هایی که گم شده اند اما

دریک اشتباه تاریخی...گمان می کنند که گم کرده اند.. معشوقی را که همیشه چهارچشمی می پائیدند..

مبادا یک مو از سر عاشقانه های خیال آینده شان کم شود..

تنهایی عار نیست..

اتمام حجت است با آعوش های بی در و پیکری که
جز به وقت بی کسی به رویت گشوده نمی شوند..

 


حمید رضا هندی
 

 



[ سه شنبه 93/9/18 ] [ 5:5 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
PlaySong.IR