سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان


امشب، شب وصلت بود

شب وصل و عیش و نوش و بزم و طرب...

وصل کسی از خاطره های خیلی دور

کسی که عزمی بس راسخ داشت در تلاش و دویدن پی چیزهای دست نیافتتی

از این تلاش بیهوده خوشش می آمد

زاده شد بود برای هدف گرفتن سنگهای بزرگ و شکستهای پی در پی

و تلاشهای دوباره

اراده ای که گاه شاید ستودنی می نمود

و حتی گاه مضحک و سزاوار به سخره گرفتن

.

.

.

و اینک شب وصل یار ...

وصل یاری که احتمالا بعد از آن همه دویدن و به هر دری زدن، واقعا ارزشش را داشت

و کاش عشق این دو

عشقی باشد ابدی ...


[ جمعه 95/2/31 ] [ 2:25 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امروز از خودم راضیم

کلیییییییی درس خوندم مث بچه خرخونا

بازم تازه کلی عقبم پوزخند


[ شنبه 95/2/11 ] [ 2:26 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

امشب، پست اینستاگرام یه دوست عزیز، منو به گذشته ها برد

از شعر دریای فریدون مشیری تا آهنگش از محمد نوری و ... بالاخره شعر کهکشان های عشق مشیری.... با صدای نوری


از این آهنگ یاد قدیمها کردم

یاد روزایی که این آهنگ و واسه اولین بار شنیده بودم و شده بود آهنگ مورد علاقه ی خیلی از روزهام

یاد حال و هوای روزهایی که متفاوت از بقیه روزها بود

سال ؟؟؟ دانشگاه 

یاد روزهایی که این آهنگو با عشق تمام میخوندم و سر قسمت ... (می روی ، چون بوی گل از برم/ رفتنت کی می شود باورم ) لبخند میزدم

لبخند به اینکه ته هیچ حسی نمیتونه به اون شکل که تو این ترانه میخونه، تلخ باشه

مگه میشد حسی از ته دل باشه و تهش تلخ باشه ؟

مگه میشه آدم وجودشو بزاره وسط و با اطمینان به سمتی که باید، بره و به هدف نرسه ؟

مگه نمیگن خواستن، توانستن است؟

.........

غافل از اینکه آدم ها استادن تو تلخ کردن روزهایی که باورت نمیشه کسی بتونه با حداکثر زورشم گند بزنه بهشون 

 

غافل شدم از راهی که دنیا میرفت

من درست میرفتم

دنیا بود که راهشو اشتباه گرفت...


[ یکشنبه 95/2/5 ] [ 1:30 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

خوبم خوبم خوبم خوبم خوب ب ب ب

خوووووبم خوبم خوبم خووووبم خوب

 

سینا حجازی   قاط زدم  قاط زدم


[ پنج شنبه 95/1/19 ] [ 1:46 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
.

 یعنی واقعا روزای آخره ؟


[ پنج شنبه 94/12/27 ] [ 3:9 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

خسته م از آدمایی که وقتی بات حرف میزنن درباره برنامه هاشون ... از برنامه هاشون نمیگن ... از آرزوهاشون میگن...

آرزوهایی که حتی یه قدمم واسه رسیدن بهش برنمیدارن ...

آرزوهایی که همیشه در حد یه آرزو باقی میمونه ...

 


[ جمعه 94/11/2 ] [ 1:25 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

گفتی ننوشتم از تو ...

حالا می نویسم 

از کسی که نمیدونم بگم با من لج کرده یا با خودش ، یا با خداش!


یه موقعی توی همون سن و سال 18 19 سالگی که منو میدیدی، هدف زندگی کردنم، جنگیدن بود

اصن فکر میکردم الان تو این دنیام فقط واسه اینکه بجنگم و حقمو به هر قیمتی که شده از دنیا و آدماش بگیرم

فلسفه م این بود که واسه گرفتن چیزی که فکر میکنم حقمه، تا اخرین توان و اخرین لحظه باید جنگید و مقاومت کرد

 

ولی زندگی ... لحظه ها ... تجربه ها ... بهم نشون دادن که

برعکس جریان آب شنا کردن هر چند که زیبا و مقتدرانه ست،

ولی زیبایی و لذت لحظه های آروم و بی جنجال رو میگیره !

میجنگیم برای اینکه یک چیز قشنگ رو بدست بیاریم ... و هزار تا لحظه ی قشنگ رو در ازاش از دست میدیم


یاد گرفتم که باید مصمم باشم ... ولی نه به قیمت از دست دادن عمر...

یاد گرفتم .. که انتخاب های زندگی رو میشه هر چند سخت ، تغییر داد، 

ولی عمری که به پای جنگ و لجبازی و اصرار به بدست آوردن یه چیز یا فرد خاص بگذره رو ، نمیشه دوباره زنده کرد

اطرافتو ببین

چه چیز زندگی واقعا خیلی جدیه ؟

گاهی انقد حادثه پشت حادثه س ، خنده م میگیره ...

میگم ... ای بابا خدا ... ما رو خیلی دست بالا گرفتیا ... ما آدمیم فقط ...

فقط یه آدم معمولی ... این همه مشکل با هم از حد شعورمون خارجه جالب بود

به قول خودمون باید بگیم ... خدایا با ما زیر دیپلم حرف بزن ما هم بفهمیم الان چی داره میشه جالب بود جالب بود جالب بود


به قول شاعر ....

                      در دایره قسمت ، ما نقطه تسلیمیم !


هر کار کنیم، خوش بگذرونیم یا بد ، چه با دعوا و جنگ و چه با آرامش، اخرشم همه به یه جا میرسیم


یادمه یه روزایی بود ... هفت سال پیش

سر یه اتفاق ...فقط آخرین روزای عمرمو تصور میکردم ... خندیدن ، برام فقط تبدیل به یه خاطره شده بود ...

حس میکردم تو جنگ با زندگی ، ناعادلانه باختم

رو دست خورده بودم از زندگیم !

مثل یه ضربه بی هوا از پشت سر از یه دشمن فرضی...

همه ش گریه بود... ناخودآگاه گریه بود ...

نمیدونم چی شد که دیدم عوض شد تو اون روزا ... نمیدونم چی منو یه دفه دوباره امیدوار کرد ...

گفتم حتی اگه یه روز واسه دیدن و راه رفتن فرصت باشه ... همون یه روز و زندگی کنم


بعد اون حتی دیدن یه روز آفتابی قشنگ هم بهم انرژی میده

مشکل سر جاش هست ... ولی دید عوض شده

حالا فکر میکنم اگه میخواستم هفت سال با اون همه غم و اشک و غصه سر کنم،آیا اون روز آخر عمره تا الان نرسیده بود؟


الان دیگه شاید نشناسمت !

شاید ... به اندازه کافی نه

ولی ... میدونم ... تو میتونی ... خوشحالتر باشی ...

روی زندگی رو ... با جنگیدن نه ... با خوش زندگی کردن کم کن ....

ما هم همه مثل توییم ...



http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/bbb61465d5d868df3a427403003af27b.jpg



نوشته ها رو هم چک کردم

تو اون تاریخها تقریبا هیچ خاطره ای نوشته نشده


[ شنبه 94/10/26 ] [ 4:33 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

پارسال که دانشجو نبودم این موقعها دلم هوای امتحاناتو میکرد

الان دارم میگردم ببینم این دکمه غلط کردم کجاس؟؟؟؟

ترسیدمگیج شدم


[ سه شنبه 94/10/22 ] [ 4:47 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

و یک سال دیگه هم گذشت ...


[ شنبه 94/10/19 ] [ 9:0 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/f3e9682869c64d67ff8157facb892b87.png

 

مجلس هفتم مثل این میمونه که انگار اومدیم پرونده مادربزرگ رو برای همیشه ببندیم و بریم!

.......


[ پنج شنبه 94/9/26 ] [ 4:56 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ