سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

متنفرم از وقتایی که دلت گرفته

همه هم خوابشون میاد...!

اصن آدم باید یه چند تا دوست شب کار داشته باشه وقتی دلش گرفت تا صبح بشینه باهاشون بحرفه

ایشششش

چه وضعشه



[ دوشنبه 94/5/5 ] [ 12:58 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دل دیگه

حساب کتاب نداره

یه موقعهایی همینطوری میگیره

همینطوری !


[ دوشنبه 94/5/5 ] [ 12:9 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

خب تقصیر من چیه آخه

تیچری دوس ندارم خب

این شکلی تیچری دوس ندارم

دوس دارم به روش خودم درس بدم خب .... نه این شکلی زوری از کتاب..... خسته کننده

ای بابا

4 ساعت نشستم الان سوال طرح کردم .... ولی بچه ها که نمیخونن اصن ...

ایششش ... چه وضعشه مشکوکم


[ چهارشنبه 94/4/31 ] [ 2:38 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

چقدر تغییر با 94 اومد

چقدر باید خدا رو شکر کنم که دیگه امسال مثل سالهای قبل نیست

امسال ... سال تغییره

سال تجربه ی چیزهای جدید که کاش خیلی زودتر از اینها اتفاق میفتاد

بالاخره .... خواسته یا ناخواسته

Teacher شدم!!!


شدم معلم زبان انگلیسی تو یه موسسه واسه بچه های 10 تا 14 سال

 

و پریروز تونستم برای اولین بار

موقع پر کردن یه فرم بین مربعهای خالی بیکار و شاغل،

دومیشو انتخاب کنم !

 

http://sarasaiee.parsiblog.com/Files/846907f722bfe7ee1bb97c20f5f2bde4.jpg


عمیق که بهش فکر میکنی غم انگیز به نظر میرسه!


حتی یه درصدم خودمو تو همچین موقعیتی نمیدیدم

نه بخاطر اینکه خوبه یا بده

بخاطر اینکه علاقه و اعتماد به نفس لازم واسه تدریسو تو خودم نمیدیدم

ولی حالا ... 2 جلسه گذشته

شنبه ی همین هفته شروع شد

حالا بعد 2 جلسه حس میکنم چه تجربه ی جالبیه

و بچه ها رو دوس دارم

از حس رقابتشون ... شوخی هاشون ... حتی خندیدنشون به من ... لذت میبرم

روزهای خوبیه ..

فقط مجبورم به اندازه روزهای کنکور درس بخونم

هم واسه کلاس زبانی که دانش آموزشم

هم واسه کلاس زبانی که معلمشم!

فردا هم قراره از بچه ها املا بگیرم پوزخند

دلم واسه جای اونا نشستن تنگ شده ...

دلم میخواد بشینم ...

معلمم املا بگه ... منم بنویسم ... بنویسم !!!!

معلمم درس بده ... فارغ از همه ی دنیا گوش بدم ...

و به هیچی جز صدای زنگو خلاص شدن از کلاس فکر نکنم ...

.

.

.

معمولاً تصورات غلط زیاد داریم... خیلی زیاد

یکیش این بود که فکر میکردم که اگه یه جایی کار کنم... حس سر زندگی و خوبی دارم...

حس سر زندگی هست ... ولی حس پیری هم هست ...

اینکه دیگه جام پشت میز و نیمکت نیس ... غم انگیزه !


زندگی آدمو کجاها میبره ...

زندگی ... مخصوصا اینجا ... آدمو میبره اونجایی که خودش میخواد

تمام آرزوها ... تمام خیالبافی ها ... تمام فکر و دغدغه و مشغله ها

همش هیچ و مزخرفه

اینجا ما تصمیم نمیگیریم... زندگی ما رو میبره اونجایی که خودش تعیین میکنه

نگاه کنید ...

انتخاب رشته ... انتخاب دانشگاه ... انتخاب شهر زندگی ... نوع کار ...

کدومش انتخاب خودمونه؟؟؟

 

شمام زیاد فکر نکنید ...

به هیچ جا نمیرسه ...

خودش ... خود زندگی ... میبرتتون جلو ...

 



[ سه شنبه 94/4/9 ] [ 11:45 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

ایده سریال پایتخت !!!
البته okaye
(این okaye چیه چند وقته افتاده رو زبونه من آخه!!!!!!!!)
قشنگ ایده گرفتن
فقط خواستم در جریان این خبرم باشین البته اگه قبلا نشنیده بودین
واقعیه این
متاسفانه یکم خنده دارم هست

برای حمایت از پایتخت
4 به 205555

92-9-24 (در همین وبلاگ هم قبلا مطلب گذاشته شده)
انتشار خبری درباره مرگ عجیب 2مرد در غسالخانه‌ای در یکی از شهرهای کشور، باعث شگفتی بسیاری از مردم شده است .

گرچه برخی از وکلای دادگستری در گفت‌وگو با همشهری این خبر را تأیید کرده‌اند اما مقامات پلیس و قوه قضاییه، از صحت این خبر اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند و می‌گویند که هنوز با چنین پرونده‌ای روبه‌رو نشده‌اند.
این ماجرا به زمانی بر می‌گردد که مردی به‌خاطر اینکه شب‌ها خواب به چشمش نمی‌آمد، تصمیم گرفت نزد یک رمال برود و از او کمک بخواهد. وقتی مرد رمال او را دید، به وی گفت که برای رهایی از این مشکل باید به یک غسالخانه برود و از غسال بخواهد که وی را روی تخت غسالخانه، غسل دهد. او تأکید کرد که فقط در این صورت است که مشکل مرد جوان حل می‌شود و وی پس از آن می‌تواند به راحتی بخوابد و خواب ببیند .

این نسخه مرد رمال در ادامه ماجرای عجیب تری را رقم زد؛ چرا که مرد جوان تصمیم گرفت هر طوری شده به یک غسالخانه برود و دستوری را که رمال میانسال داده بود، عملی کند. او برای این کار نزد یکی از غسال‌های شهر رفت و ماجرا را با وی در میان گذاشت و از او کمک خواست. غسال که نسخه رمال را باور کرده بود قبول کرد که به مرد جوان کمک کند و برای غسل‌دادن مرد جوان با او قرار گذاشت.

در روز قرار، مرد جوان راهی غسالخانه شد. آن روز، جسد مردی را که به‌علت بیماری جانش را از دست داده بود برای غسل و شست‌وشو به غسالخانه آورده بودند و مرد غسال سرگرم شست و شوی جنازه بود. وقتی مرد جوان رسید، غسال از او خواست که روی تخت غسالخانه دراز بکشد تا او را هم غسل دهد. وقتی همه‌‌چیز برای اجرای نسخه رمال آماده بود، غسال به طرف مرد جوان رفت تا او را شست و شو دهد اما مرد جوان از وی خواست برای شستن او از لیفی تازه استفاده کند، نه لیفی که با آن مردگان را می‌شوید.

مرد غسال قبول کرد و برای آوردن لیف تازه، تخت غسالخانه را ترک کرد و در همین هنگام خانواده مردی که آن روز فوت شده و جنازه‌اش روی تخت غسالخانه بود، وارد آنجا شدند. آنها با دیدن 2جنازه روی تخت غسالخانه و غیبت مرد غسال تعجب کردند و یکی از آنها با صدای بلند پرسید: «پس غسال کو؟».

در همین هنگام مرد جوان از روی تخت غسالخانه برخاست و گفت: «غسال رفته است تا لیف بیاورد». دیدن مردی که از روی تخت غسالخانه بلند شده و شروع به حرف‌زدن کرده بود، برای خانواده متوفی آنقدر ترسناک بود که یکی از آنها سکته کرد و پس از انتقال به بیمارستان جان باخت.

یکی دیگر نیز چنان وحشت کرد که هنگام فرار، پایش لیز خورد و سرش با زمین برخورد کرد و دچار خونریزی مغزی شد و در نهایت در بیمارستان جان باخت. به این ترتیب غسال و مرد جوان بازداشت شدند و پرونده آنها در حالی در اختیار دادسرا قرار گرفته که هنوز کسی نمی‌دانست جرم آنها چیست.


[ یکشنبه 94/3/31 ] [ 12:7 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
5

اش...

به همین خیال باش !!!

همینطوری الکی الکی؟؟

تا نشناسم نمیشه!


[ یکشنبه 94/3/17 ] [ 3:7 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

یک دوستی داشتم،
پلوی غذایش را خالی می خورد،
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

...

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،
نه از خوردن آن پلو لذت می برد،
نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...

زندگی هم همینجوری ست.
گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،
و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد،
برای روزی که مشکلات تمام شود.

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،
برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد،
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.

یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب،
دیگر نه حالی هست،
نه میل و حوصله ایی.

به راهی که اکثر مردم می روند بیشتر شک کن،
زیرا اغلب مردم فقط تقلید می کنند

(زنده یاد صادق هدایت)


[ چهارشنبه 94/3/6 ] [ 1:57 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

الان کسی میدونه من با این رتبه قبول میشم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گریه‌آور


[ سه شنبه 94/2/29 ] [ 1:51 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

هم نظر خصوصی میدین هم اسمتونو نمیزارین هم آشنایین؟؟

چه وضعشه آخه؟؟؟؟؟؟گریه‌آور 

یعنی چی؟ یعنی چی؟ یعنی چی؟

 

 


[ جمعه 94/2/25 ] [ 9:2 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

ایرانی می تواند

نه بابا.........

واقعاااااااااااااا

واقعااااااااااااااااااااااااااا انگار (ایرانی می تواند) گاهی یه کارایی بکند !!!!

کنکور

سد کنکورررر

1780 !!!!!

حالا سراسری میشه .... خدا رو شکررررررررررررررررررر....

حالا هر دهاتی هم شبانه شد، شد .... آقا من این دفه دیگه نمیخوام شکایت کنم

راضیم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... راضیم

این روزا ... روزای خوبیه !!

feeling:

ذوق مرگ گ گ گ گ گ

 



[ پنج شنبه 94/2/24 ] [ 11:29 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب