خدایا
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرادوست داشتن
می گذارم.
خدایا...
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح میخواند و دلم از آن میترسد
و عقلم به آن شک دارد،در آتش بی مهری ات بسوزم.
خدایا...
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی.
می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد.
می دانم؛ همه اینها را می دانم،ولی نمیدانم چه کنم؛نفسم مرا به سویی می کشد
و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.
خدایا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا...
می دانم تو همیشه با منی،ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد
نگذار تنهایت بگذارم.
خداوندا..
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، من از تنهایی و دنیای
بی تو می ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بی مقدار،من از همرهان بی احساس،من از نارفیقی های این دنیا میترسم.
خداوندا...
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم.
خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور
خداوندا...
. من از ماندن می ترسم
خداوندا...
من از رفتن می ترسم
خداوندا...
من از خود نیز می ترسم
خداوندا...
پناهم ده
خداوندا !
مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب
و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم...
jesusjesusjesus.church25@gmail.com