ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

غم بزرگیه 

که هر چیزی تغییر کنه 

قانون ناعادلانه (24 ساعت) که مخصوص خود خود منه، تغییر نمیکنه 

 

همون دفعه اولی که داشتم از خوشحالی پرواز میکردم و از فرط مست خوشحالی بودن تصادف کردم، یه تلنگر بود که بفهمم 

زیادی توهم نزنم 

همون دفعه هم به 24 ساعت نرسید 

سر 12 ساعت شوک وارد شد و چیزی که باقی موند، یه ماشین درب و داغون بود 

 

حالا تعداد شوک ها زیاد شده 

و من هنوز جون ندارم سرم و با پررویی بالا بگیرم و بگم چی فکر میکنم 

چون مطمینم همه اون چیزی که تو سر منه، به ذهن بقیه هم رسیده 

 

 


تمام ذوقم رو برای انجامش از دست دادم

تمام هیجانی که گذاشته بودم سرش خرج کنم، از بین رفت و جاش و یه دلسردی ناخوشایند گرفت

امروزم مرجانه نیست

اصن بهتر، من که دیگه براش عجله ای ندارم- لازمم نمیشه

برای اینکه بچه ها حالمو نفهمن قرار نمیزارم باهاشون

میترسم وسط تعریف کردن اتفاقا بزنم زیر گریه

-

واقعا دلم میخواد برم مسافرت

حالم از این عرف و ایده های مسخره و توقعات بیجا بهم میخوره که نمیزارن یهو پاشم و بگم من دارم میرم چند روز کاری به کارم نداشته باشین

هر کی از یه طرف زور میزنه ایده هاشو زورکی بکنه تو سرم و اهمیت نمیدن که خب حالا من چی رو دوست دارم